
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.
لیلی راهها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست.
خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.
خدا ثانیهها را می شمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود. ریشه میخواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را آب داد.
*************
درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایی درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه میکند.
خدا درخت ریشه دار را آب میدهد.
مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.
زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه میخواهد.....!
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا! به هر که دوست می داری بفهمان
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY