مــا همــه آفتـابگـردانيم ...
گل آفتابگردان
رو به نور ميچرخد و آدمي رو به
خدا.
ما همه آفتابگردانيم.
اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست. آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش ميكردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعلهاي بود و دايرهاي داغ در دلش ميسوخت.
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را ميكارد، مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد.
آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نميگيرد، اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه ميگيرد!
آفتابگردان راهش را خوب مي داند و كارش را دقيق ميشناسد. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد، كاري ديگر ندارد.
او همه زندگياش را وقف نور ميكند، در نور به دنيا ميآيد و در نور ميميرد. نور ميخورد و نور ميزايد...
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان ميميرد و بدون خدا، انسان نيز دوام نخواهد آورد.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو به خدا برسي، ديگر "تويي" نميماند.
و گفت من فاصلههايم را با نور پر ميكنم، تو فاصلهها را چگونه پُر ميكني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد.
گفتگوي من و آفتابگردان ناتمام
ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده
بود...
جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد ميداد.
تب داشت و عاشق بود. خداحافظي كردم، داشتم ميرفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان، همه را به ياد آفتاب مياندازد! ولي نام انسان، آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم...
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 19:32 موضوع حرف دل | لینک ثابت

ما ه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را ، که دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟! چرا !؟!
نوشته شده توسط gharibeh در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 13:5 موضوع حرف دل | لینک ثابت

....من سحر نمی دانم. من فقط روحم ام را که بزرگ و سنگین بود، گستراندم.
من سحر نمی دانم. گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت، پس
روحم ام را که بزرگ و سنگین بود، مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق
خواندم تا تو سوختی. من سحر نمی دانم. نفس هات به شماره افتاده بود و روح من
با تنفس تو می تپید. گفتم: " دوست ت دارم " و تو دیگر نفس نکشیدی و روح
من از تپش ایستاد. گفتم نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟ پس روحم ام
را از روی تو برچیدم اما تو نبودی. غیب شده بودی. گفتم که سحر نمی دانم...!
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 12:17 موضوع حرف دل | لینک ثابت

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود
صد حیف زین بساط که برچیده می شود
در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آنکسی است که بخشیده می شود....
خداوند ، همیشه به عیادتمان می آید ، اما اکثرا" ما خانه نیستیم............
نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 17:56 موضوع حرف دل | لینک ثابت

شبانه ها و عاشقانه ها
یک شب برای زنده بودن
و تو می دانی سه شب تنها رحمت است و دیگر هیچ و یکی از آنها
شبی است که پاک کن دستت داده اند برای
پاک کردن نامه اعمالت و مداد داده اند تا طرح و نقشه یک سال دیگر را بکشی , یعنی اینکه بخت یارت بوده
و انتخابت کرده اند که این شب را به چشم ببینی...
یک سال است دلت را خانه تکانی نکرده ای . یادت هست ؟!
درست بعد از شب بیست و سوم ماه رمضان و احیا در مسجد و کلی قول و قرار با آن زیباترین و هزاران
آرزو .
به او قول دادی دیگر خوب شوی . خودت را به بسپاری و هر جا او گفت , تو بروی و هر چه او گفت انجام دهی.
به کتاب مقدسش سوگند خوردی و تقاضای بخشش کردی و گفتی خوب می شوم .
قرآنش را روی سر گذاشتی و عهد کردی دیگر به این سادگی نگذارم گرد و غبار روی دلت بنشیند .
چه اشک ها ریختی و چه ناله ها کردی. ولی باز یک سال گذشت و دلت پر از گرد و غبار است .
به سختی می توانی پشت این گرد و غبار دلت را بشناسی .
سرت را پایین انداخته ای و شرمنده ای . اگر کس دیگری بود , رویش را نداشتی دوباره پیش او بروی , ولی او فرق می کند .
او مهربانتر از این حرفهاست . او مهربان ترین است . او خود مهربانی است . جز او کسی را نداری .
تنها آغوش اوست که همیشه به رویت باز است .
می توانی راحت خودت را در آغوشش رها کنی و های های گریه کنی . دوباره بگویی اشتباه کردم و دوباره
عهد و پیمان ببندی و دوباره از او بخواهی گرد و غبار دلت را پاک کند و ...
غروب و شب قدر است....
خواب
همیشه خواب بوده ای , خواب خواب . نه طلوع آفتاب را دیده ای و نسیم سحرگاهی را احساس کرده ای .
دنیای خواب بهتر است. می توانی بی خیال همه چیز شوی و در همان خواب زندگی کنی .
یک زندگی خواب آلود با چشمان خسته و بسته که هیچ نوری را نمی بینند.
ولی امشب فرق میکند !
امشب باید تا صبح بیدار بمانی . امشب باید خلوت شب و سپیده صبح را خودت درک کنی.
امشب دیگر وقت خواب نیست . امشب اگر بیدار نباشی همه سال باز در خواب می مانی .
هزاران بار صدایش بزن
اللهم انی اسئلک باسمک یا الله یا رحمن یا رحیم یا کریم یا مقیم یا عظیم یا قدیم یا علیم یا حلیم یا حکیم سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خاصتا من النار یا رب...
جوشن کبیر را از بچگی یادت هست ؟ !
دعایی پر از نام های او : یا سیدالسادات یا مجیب الدعوات یا رفیع الدرجات یا ولی الحسنات یا غافر الخطیئات...
نام های او را یکی یکی به زبان می آوری و می خواهی غرق او شوی .
دوست داری عاشقانه او را صدا بزنی , دوست داری اینقدر نامش را بگویی تا دیگر هیچ چیز را جز او نبینی .
فقط او بماند و تو . فقط عاشقترین بماند و تو : یا خیرالغافرین یا خیرالفاتحین یا خیرالناصرین یا خیر الحاکمین...
چشم ها را بسته ای . چقدر نامهایش زیباست. چقدر نامهایش .... نمی دانی چه بگویی.
هر چه بگویی کم است .
دوست داری او را با عاشقانه ترین صدایت , صدا بزنی . ولی دلت هنوز اسیر است باید اول دلت را آزاد کنی .
باید به نام او بند های دلت را یکی یکی پاره کنی . باید به نام او دلت را بشکنی و دوباره بسازی .
اینجا دل شکسته خریدار دارد . دل شکسته می تواند او را عاشقانه صدا بزند .
دلت را بشکن . دلت را به هزاران نامش بشکن .
فریاد بزن
قرآن روبریت است و التماس دلت را میکنی . دلت سنگ شده است . از اشک می خواهی و او بی اعتنایی می کند .
به دست و پایش افتاده ای . ناله می زنی , ولی دلت انگار نه انگار .
اللهم انی اسئلک بکتابک المنزل و ما فیه و فیه اسمک الله اکبر و اسماوک الحسنی و یرجی ان تجعلنی من عتقائک من النار .
دعا را زمزمه می کنی و به آیه های قران نگاه می کنی . تو هم دوست داری از آزاد شدگان از آتش باشی ,
ولی دلت همراهی نمی کند و چشم ها هم . دلت خشک است و چشم ها خشک تر ! .
باز ناله می کنی و ضجه می زنی ولی هیچ خبری نمی شود ! . نمی دانی چه کنی .
بی پناه شده ای و نا امید . ولی می دانی تا او هست - و او همیشه هست – نباید نا امید شوی .
تا او را داری بی پناه نیستی . با تمام وجودت او را فریاد می زنی . صدایی از حلقت بیرون نمی آید .
او را در دلت فریاد می زنی . نا گهان دلت می لرزد . همان لرزش آشنای سالهای دور .
همان لرزش خوشایند که مدت هاست تجربه اش نکرده ای . دلت می لرزد و تو آرام می شوی . چشمانت می گریند و تو آرام تر می شوی , هر چند در دلت توفان فریادهاست....
شب روشن
همه این قول و قرارها را گذاشته ای و حالا تو مانده ای و خلوت شبانه کوچه ها . کوچه ها و خیابان ها پر از آدم , ولی خلوت هستند .
هرکسی در خلوت تنهایی شبانه خودش فرو رفته .
شبی که جان می دهد برای پیاده روی هایی طولانی زیر آسمان . دلت را پاک کرده ای و زلال آماده ای زیر پاکی آسمان و می خواهی پرواز کنی .
می خواهی تا صبح با او نجوا کنی . اینقدر سبک شده ای که هر نسیمی تو را پرواز می دهد و نور هر ستاره ای نردبانی می شود برای بالا رفتن .
چشمانت جور دیگری است و روحت آرام است . دوست داری تا صبح همین جور راه بروی و راه بروی .
دوست داری هیچ کس مزاحم این خلوت عاشقانه ات نشود . نمی خواهی به فردا فکر کنی .
نمی خواهی به یاد سختی راه بیفتی و جاده های پر گرد و غبار . نمی خواهی دوباره دلت را در بند ببینی و روحت را در غل و زنجیر .
دوست داری مثل امشب سبک باشی . دوست داری دلت مثل آسمان پاک آن بالاها زلال باشد.....
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 13:1 موضوع حرف دل | لینک ثابت
خدا مشتی از خاک را برگرفت . می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید . ولی پیش از آنکه با خبر شود ،عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد ، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام دیگر انسان. خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید .آزمونتان تنها همین است : عشق. و هر که عاشق تر آمد ، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر. عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید و لیلی کمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من . با من گفتگو کنید... و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد . خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند . لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند...
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 20:39 موضوع حرف دل | لینک ثابت
همراه همدل من!
زندگی مشترک را نمی توان یک بار به خطر انداخت، و باز انتظار داشت که شکل و محتوایی همچون
روزگاران قبل از خطر داشته باشد.
چیزی قطعآ خراب خواهد شد
چیزی فرو خواهد ریخت
چیزی دگرگون خواهد شد
چیزی ــ به عظمت حرمت ــ که باز سازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساختن چیزی تازه است...
کاسه ی بلور را نمی توان یک بار از دست رها کرد، بر زمین انداخت ، لگد مال کرد ، و باز انتظار داشت که
همان کاسه ی بلورین روز اول باشد.
من، ممنون آنم که تو ، هرگز ، در سخت ترین شرایط و دشوارترین مسیر ، این کاسه ی نازکٌ تنٍ زود
شکنٍ بلورین را از دستهای خویش جدا نکردی...
"نامه ی بیست و یکم از کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم اثر نادر ابراهیمی"
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 15:32 موضوع حرف دل | لینک ثابت
" لطف خدا "
" هر شب نگرانی هایم را به خدا وا می گذارم
او به هر حال تمام شب بیدار است! "

با من سخن بگو
امروز وقتی که از خواب برخواستی تو را تماشا کردم و امید داشتم با من حرف خواهی زد، فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد ، اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی!
هنگامیکه می خواستی از خانه بیرون بروی ، فکر می کردم می خواهی با من سخن بگویی اما تو بسوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمییت سخن بگویی . می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی ، اما تو خیلی سرگرم بودی . من با تمام صبر و شکیبایی ، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آنقدر مشغول بودی که به من چیزی نگفتی.
موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند اما تو چنین کاری نکردی.
باز هم زمان باقیست و من امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی.
به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری.
هنگام خوابیدن گمان کردم خیلی خسته ای ، بعد از گفتن شب بخیر به خانواده ،سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی.
مهم نیست ، شاید نمی دانستی من همیشه آنجا با تو هستم. من، بیش از آنکه تو بدانی صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی!
من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.
چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است!!!
بسیار خوب ، تو یکبار دیگر از خواب برخاستی و من بک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند.
به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی ، روز خوبی داشته باشی.
" دوست تو خدا... "
برگرفته از وبلاگ http://www.only-allah.mihanblog.com/
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 0:6 موضوع حرف دل | لینک ثابت

غروب شد بیا
بسم رب الرجبییون
این الرجبییون….؟؟
شماره معکوس برای لیلة الرغائب شروع شده.....
شب دلهایی که لحظه شماری کردند....برای....
لحظه های آسمونی........
لحظه های آسمونیتون داره شروع میشه ......
همین حالا تا آسمون هفتم رو چک کن......
و توی این شبه که زیارت نامه عشاق امضا میشود....
پس یه کاری کنیم که جانمونیم .......از
ضیافت عشق.........
توی این شب باید بهش بگی..........
مهربون عاشق ! اومدم که جبران کنم....
و بدونیم که بی ذوب شدن ناب شدن ممکن نیست
...............پس ..............
دلا بسوز که سوز تو کارها میکند
پيامبراكرم صلوات الله عليه فرمود:
"رجب"، ماه خداست ، ماه پر بركتي است كه اعمال بسياري براي آن ذكر شده است ,
هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد، مستوجب خشنودي خدا مي شود و غضب الهي از او دور مي گردد و دري از درهاي جهنم بر روي او بسته مي شود.
پيامبراكرم(ص) فرمود: ماه رجب، ماه استغفار امت من است. پس در اين ماه بسيار طلب آمرزش كنيد كه خدا آمرزنده و مهربان است.
اولين شب جمعه ماه رجب را ليلة الرغائب نامند. در اين شب ملائك بر زمين نزول مي كنند.
براي اين شب عملي از رسول خدا صلی الله عليه و آله ذكر شده است كه فضيلت بسياري دارد و بدين قرار است:
(خداوند انسان را از لجن آفرید*سپس از روح خود در آن دمید*و فرشتگان را فرمان داد تا بر او و آرزوهایش سجده کنند*)
*آیه ای از قرآن
**حدیث نبوی
***آیه ای از انجیل
همه شبهایتان لیله الرغائب(و مگر این طور نیست؟!!)
آه خدای من
منم آن بنده رو سیاه و بی پناه درگه رحمانیت
منم آن تابوی عصیان زده و فریب ابلیس خورده غریبت
منم آن گمشده در دریای عظمتت
منم آن تسلیم هوای نفس خویشتن
منم آن حیوان وحشی و سرکش نفسانیت
منم آن بت غرور و جهل و جاهلیت
منم آن ناقض قوانین الهی
منم آن سرگشته دشت بی پناهی
منم آن کسی که جز به یاری تو نتوانم زیست
و
منم آن که هر لحظه از خودپرسم... خدای کیست.......
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 16:3 موضوع حرف دل | لینک ثابت
که می فرستی ام؟به سوی آشنایان و نزدیکان تا از من ببرند و روی بگردانند یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیفکنند و مرا از خویش برانند؟ یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟ من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من. من شکوه از غربت و تنهایی و دوری ام را به دامن تو می ریزم و در آستان تو می گریم و شکایت کارگزاران را به درگاه تو می آورم. پس تو فقط روی غضبت را به من منمایان و خشمت را بر من فرو مریز که باک من تنها از خشم توست و از هیچ کس جز تو نیست. خدای من! تو پاک و منزهی و کرامت و عافیتت بر ما بال گستر است. پس ای پروردگار من ! تو را به پرتو جمالت که زمین و آسمان را روشن کرده است و ظلمتها را شکافته است و پیشینیان و نامدگان را اصلاح کرده است , سوگند می دهم که من را بر بستر خشمت نمیرانی و کیفر عقوبتت را بر من فرود نیاری. حق خشنودی از آن توست.صلاح . فلاح را نگاه رضایت بار تو تعیین می کند, تویی که خوشنودی و رستگاری را معنا می کنی .خدایی جز تو نیست...... ای آنکه با حلم خویش از گناهان بزرگ می گذری,ای آنکه از بام بردباری خویش, پرده عفو بر جرائم سنگین می کشی , ای آن که بنده را به گناه , رسوا نمی کنی. ای آنکه با زلال عفو خویش, لکه های ننگ بندگان را شستشو می دهی. ای آنکه نعمتها را به فضل خویش , کمال می بخشی.ای آنکه به کرامت, هدایای بی نظیر, به بندگان عطا می کنی. ای توشه و توان سختی هایم! ای همدم تنهایی هایم! ای فریادرس غمها . غصه هایم! ای ولی نعمتهایم! ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات! ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی! ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگی! ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
خدایا! به که واگذارم می کنی؟ به سوی
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 17:10 موضوع حرف دل | لینک ثابت

خداوندا !
سپاسگذار توام , به خاطر یک عمر تندرستی و سلامتی که به من بخشیدی .
و سپاسگذار توام , به خاطر این بیماری که اکنون نصیب جسمم فرمودی .
خدای من ! نمی دانم که کدام یک از دو حالت شایسته تر است برای سپاس ؟
و کدام یک از این دو وقت مستحق تر است برای ستایش !؟
آیا وقت صحت و سلامت ؟ که نعمت های پاک و دلپذیرت را گوارای وجودم می ساختی ؟
و با انها برای رسیدن به رضایت و لطفت . نشاطم می بخشیدی ؟
وبا انها برای انجام اوامرت توفیق و قوتم می دادی ؟
یا وقت بیماری و کسالت ؟ که مرا در معرض امتحانت قرار دادی ؟
و گونه ای دیگر از نعمتهایت را به من هدیه کردی ؟
تا از سنگینی بار خطایم بکاهی ,
و جانم را از آلودگی های گناه پاک گردانی ,
و به مقام توبه ام برسانی ,و قدر نعمت و عافیت را به من بچشانی ,
و از گناه بزرگ کفران نعمت برهانی ,
در تمام ایام بیماری , فرشتگانت در پرونده ام کارهای پاکیزه و پسندیده ای نوشتند , که نه
هرگز به خاطر خطور کرده, و نه هرگز به زبان جاری شده , و نه عضوی از جوارح به زحمت
افتاده ,بلکه فقط این لطف و احسان خاص توست بر من ,
که این اعمال را در پرونده ام ثبت کرده ,
ای آن که از سر لطف می بخشی...
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه دوم خرداد 1386 ساعت 17:23 موضوع حرف دل | لینک ثابت
بانک زمان
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح۸۶۴۰۰تومان
به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید ، چون آخر وقت
حساب خودبه خود خالی می شود . در این صورت شما چه خواهید کرد ؟ ... البته که سعی می کنید تا آخرین
ریال راخرج کنید!
هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم : بانک زمان. هر روز صبح ،در بانک شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته
می شود و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا
اضافه نمی شود.
ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده، می داند. ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا
آورده، می داند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند. ارزش یک ساعت را کسی که پشت در اتاق عمل
ایستاده می داند.
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده، می داند.و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان
به در برده، می داند.
هر لحظه گنج بزرگی است، گنج خود را مفت از دست ندهید.
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معماست.
و امروز هدیه ای خدادادی است...
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 17:14 موضوع حرف دل | لینک ثابت
مکالمه تلفنی
دو و چهار ، چهار و سه ، چهار . . . منزل خداست
الو ، سلام ! این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط ، در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست
الو ! دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است ، یا که عیب سیم هاست
چرا صدایتان نمی رسد ؟ کمی بلندتر !
صدای من چطور ، خوب و صاف و واضح و رساست ؟
اگر اجازه می دهی ، برات درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بسوی خود بخوان که تا سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه شماست
خدا ! مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست . . .
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 17:17 موضوع حرف دل | لینک ثابت
کسی که عشق را تجربه نکرده !
بی عشق،
آدمی گنگی خواب دیده است .
کسی که عشق را تجربه نکرده ، به معنای واقعی کلمه ،
هنوز متولد نشده است.
چنین شخصی به لحاظ ظاهری ،
خارج از زهدان مادر زندگی میکند،
اما به لحاظ روحی دچار قبض و گرفتگی ست.
و درهای وجودش
به روی باد و باران و خورشید و آسمان بسته است.
او در حصار ترس زندانی ست.
اگر بسته بمانی ،
انرژی هایت در درونت می چرخند ،
به بیرون جاری نمی شوند
و به دریای هستی نمی ریزند.
اگر تماس تو با هستی ،
با آن کل یگانه ،
قطع شود ،
دچار خسران می شوی و احساس بیچارگی می کنی.
اگر از جاری شدن بمانی ،
راکد می شوی ،
مرداب می شوی ،
می میری ،
می گندی ،
آنگاه دیگر نه رودی پر خروش ،
بلکه مردابی گل آلود هستی .
ترس ، فقط مرگ را در چنته دارد :
زیرا کمترین اثری از آثار حیات در آن نیست .
اما همین انرژی
اگر گشوده باشی ،
به عشق تبدیل می شود .
درها و پنجره های وجودت را بگشا .
نفس بکش.
ببین.
همان انرژی ، همان آب راکد ،
هنگامی که جاری می شود ،
هنگامی که در بستر رود سرازیر می شود ،
به آبی زلال تغییر ماهیت می دهد .
جهت جریان رودخانه دریاست.
همین جهت است که شفافیت
می بخشد و زلال میکند.
زیرا رو بسوی امری متعالی ، قدسی و بیکرانه دارد.
زندگی را عاشقانه زندگی کن ،
نه هراسان .
اگر زندگی را عاشقانه زندگی کنی ،
جاودانگی را در لحظات گذرا تجربه خواهی کرد ،
اگر زندگی را عاشقانه سپری کنی ،
دلت بستر رودخانه تمامی شعرهای جهان خواهد شد ،
لطیف خواهی شد ،
شفیق خواهی بود .
آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهی زیست ،
بلکه وجودت برای دیگران نیز سعادتی خواهد بود...
اوشو
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 17:7 موضوع حرف دل | لینک ثابت

.
در طواف ذکر
سرشار از گناهم : چشم به کرم و لطف تو دارم.
دستهای نیازم به سمت تو دراز است.
می خواهم از حرارت عشق تو ذوب شوم.
پروردگارا ! شریان هایم هر لحظه در تپش رسیدن به تواند.
یاریم کن تا نبض زندگیم در سایه رحمت تو بزند و ساز روزهایم به آهنگ پرستشت کوک شود.
الهی !می خواهم تو را بشناسم : مرا بر خویش بشناسان .
تویی که ستایش از آن اوست : سپاس مرا بر دریای بیکران لطفت بپذیر.
این جسم افسرده در آمیختگی اوهام را با معرفت ذات مقدست نجات بخش.
غبار آلوده به ذرات زمینی ام که ذره صفت ، به سمت و سوی تو آمده ام: لحظه هایم را
مناجاتی گردان.
این قدم های نرسیده و این سرگردانی گامها ،چراغ هدایت تو را می طلبد.
در این غربت سرای خاکی ،اسارت ، درد بزرگی است در قفس تن.
رهایی،تنها اندیشه یک پرنده پای در قفس است.
چگونه به آسمان وصل تو نیندیشم که روح آبی فطرتم ، شفافیت و پاکی آن را می خواهد !؟
سرگذشت غفلتم را خوب میدانم ، اما تو توبه پذیر یگانه ای هستی که مرا در وسوسه های
مداومم امیدوار
می سازی.
دهلیزهای قلبم ذره ذره تو را می خواند.
ای بردبار ، اندکی از بی نهایت صبرت را در جام بی طاقت من بریز.
ای نزدیک ترین ها بر احساسات و عواطفم !
سر بر آستان تو می سایم که در آستانه این روزهای نا آرام ، تویی آرامشم .
مرا بر طواف ذکر خویش مشغول بدار و سماع روزهایم را به جان معرفت خودت برسان: که تویی
عارف بر هر قلبی . . . .
نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 17:50 موضوع حرف دل | لینک ثابت

"گفتگویی کوتاه با خدا "
خواب دیدم
در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی !
گفتم : اگر وقت شما اجازه می دهد !
خدا لبخند زد و گفت وقت من برای انجام هر کاری ابدی و کافی است .
چه سوالاتی در ذهن خود داری که می خواهی از من بپرسی؟
گفتم: در نوع بشر ، چه چیزی بیشتر از همه برای شما عجیب است ؟!
خدا پاسخ داد :
ـــ تا وقتیکه بچه هستند ، حوصله شان سر می رود و دوست دارند که زود بزرگ شوند ولی وقتی بزرگ می شوند دوباره بچه می شوند !
ـــ اینکه سلامتی شان را به خاطر پول از دست می دهند و دوباره پولشان را در جهت بدست آوردن سلامتی از دست می دهند !
ـــ اینکه با نگرانی در مورد آینده شان لحظه حال را از دست می دهند یعنی نه در حال زندگی می کنند نه در آینده !
ـــاینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند،که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند ، دستهای مرا گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
بعد پرسیدم:
به عنوان والدین نوع بشر ، دوست داری که فرزندانت چه درسهایی را در زندگی بیاموزند ؟
خداوند با لبخند پاسخ داد :
ـــ یاد بگیرند که نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، چیزی که باید یاد بگیرند این است که انها به خودشان اجازه بدهند که عاشق بشوند .
ـــ آنچه که بیشتر بیشترین ارزش را دارد ، چیزهایی نیست که آنها درزندگی شان دارند بلکه کسانی هستند که انها در زندگی دارند.
ـــ مقایسه کردن خودشان با دیگران خوب نیست ، همه به صورت انفرادی در مورد شایستگی های خودشان قضاوت می کنند اما در مورد دیگران اینگونه قضاوت نمی کنند .
ـــ ثروتمندترین شخص کسی نیست که بشترین ها را دارد ، بلکه کسی هست که به حداقل نیازمند است. ( یعنی تقویت روحیه عدم وابستگی )
ـــ جهت رنجاندن و ایجاد زخم در قلب اشخاصی که عاشقشان هستیم فقط چند ثانیه وقت لازم استاما جهت بهبود این زخوها سالهای متمادی لازم است .
ـــ در اطرافشان افرادی وجود دارندکه آنها را عاشقانه دوست میدارند اما قادر نیستند احساسات خود را به سادگی به آنها نشان دهند .
ـــ با پول همه چیز را می توان خرید جز سعادت را.
ـــ دو نفر می توانند با هم به یک چیز نگاه کنند اما هر کدام متفاوت از یکدیگر آنرا ببینند!!!
ـــ دوست واقعی کسی است که همه چیز را راجع به دوستش بداند و او را همانطور که هست دوست بدارد.
ـــ نباید همیشه فقط انتظار داشته باشند که دیگران از آنها طلب بخشش کنند بلکه مجبورند آنها نیز از دیگران طلب بخشش کنند.
ـــ همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ،بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
ـــ یاد بگیرند که من اینجا هستم،همیشه .
من از گفتگو با خدا لذت بردم و از خدا تشکر کردم .
او جواب داد :
من همیشه ۲۴ساعته و در طول شبانه روز با شما هستم و آماده جابگویی به سوالات شما !
گفتم همه بعد از خواندن این گفتگو در مورد اینکه شما چه گفتید فراموش خواهند کرد !اما حسی را که در آنها با خواندن این گفتگو به وجود می آید را فراموش نخواهند کرد !!!
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت 18:42 موضوع حرف دل | لینک ثابت

پروردگارا ! به من آرامشی عطا فرما
تا بپذیرم هر آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.
شهامتی ده ، تا تغییر دهم هر آنچه را که می توانم تغییر دهم .
و دانشی تا بدانم ، تفاوت ایندو را
پروردگارا ! مرا فهمی ده ،
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند .
آمین !
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 2:26 موضوع حرف دل | لینک ثابت

"فراموشی "
خدایا ! از آن می ترسم که باز به غیر تو بنگرم.
از آن می ترسم که باز فراموشت کنم ، که تو فراموش نخواهی کرد.
خدایا ! از آن می ترسم که عادی شوم !
خدایا ! می خواهم مثل خودت باشم و فراموش نکنم حقیقت را .
خدایا ! حیران و سرگردان توام ، تو نیز کمکم کن که واله و مجنون گردم .
خدایا ! می خواهم تو خدایم باشی نه دنیا ، که دنیا نیز خدای بسیاری ست .
خدایا ! آزاد و رها هستم و در این رهایی تو را دیدم ، که فرد محبوس در دنیا تو را هرگز
نخواهد دید!
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 19:52 موضوع حرف دل | لینک ثابت
میلاد با سعادت تک فرزند کعبه ، حضرت علی (ع) و روز پدر را به
تمامی پدران دنیا به خصوص به پدر خودم و دوستان عزیز تبریک و
تهنیت عرض می کنم.
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 15:20 موضوع حرف دل | لینک ثابت
دیشب رویای داشتم :
خواب دیدم بر روی شن ها راه میروم
همراه با خود خداوند .
و برروی پرده شب
تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم
روز به روز از زندگی را،
دو ردپا بر روی پرده ظاهر شد
یکی مال من و یکی از آن خداوند .
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم .
در بعضی از جا ها فقط یک ردپا وجود داشت
اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود
روزهایی با بزرگترین رنج ها ، ترس ها ، دردها ، و ....
آن گاه از او پرسیدم :
" خداوندا ! تو به من گفتی در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من
پذیرفتم که با تو زندگی کنم
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی ؟ "
خداوند پاسخ داد :
" فرزندم ، تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت
نه حتی برای لحظه ای
و من چنین نکردم .
هنگامی که در آن روزها ، یک ردپا بر روی شن دیدی
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم .... "
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 0:33 موضوع حرف دل | لینک ثابت
آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
هر چند راه سخت و هموار باشد.
و هر زمان بال های عشق شما را در بر گرفت، خود را به او بسپارید،
هر چند تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گویداو را باور کنید،
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا که عشق چنان که شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
و چنان که شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.
و چنان که تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند
نوازش می کند،
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که تا زمین چسبیده اند تکان میدهد.
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند،
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید،
و بعد از آن شما را به آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوندتان مقدس شوید.
عشق با شما چنین رفتار می کند تا به اسرارقلب خود معرفت یابید
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی ازآن شوید.
اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذت های عشق باشید،
خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید
و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید،
به دنیایی که از گردش فصل ها درآن نشانی نیست،
جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید و می گریید اما تمامی اشک های خود را
فرو نمی ریزید.
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالک است و نه مملوک،
زیرا عشق برای عشق کافی است.
وقتی عاشق می شوید می گویید " خداوند در قلب من است" بلکه بگویید "من در قلب خداوند جای دارم".
و گمان می کنید که زمان عشق در دست شماست،بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت
شما را هدایت می کند.
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.
اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید،
آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آزرو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بال های قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما هدیه شده است.
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید،
و به خواب روید ، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 2:29 موضوع حرف دل | لینک ثابت
سرشار ازگناهم،چشم به کرم تو دارم.
دستهای نیازم به سمت تو دراز است.
می خواهم از حرارت عشق تو ذوب شوم.
پروردگارا! شریان هایم هر لحظه در تپش رسیدن به تواند.
یاریم کن تا نبض زندگیم در سایه رحمت تو بزند و ساز روزهایم به آهنگ پرستشت کوک شود.
الهی! می خواهم تو را بشناسم، مرا به خویش بشناسان.
تویی که ستایش از آن اوست، سپاس مرا بر دریای بیکران لطفت بپذیر.
این جسم افسرده در آمیختگی اوهام را با معرفت ذات مقدست نجات بخش.
غبار آلوده به ذرات زمینی ام که ذره صفت، به سمت و سوی تو آمده ام، لحظه هایم را مناجاتی گردان.
این قدم های نرسیده و این سرگردانی گام ها، چراغ هدایت تو را می طلبد.
در این غربت سرای خاکی،اسارت، درد بزرگی است در قفس تن.
رهایی، تنها اندیشه یک پرنده پای در قفس است.
چگونه به آسمان وصل تو نیندیشم که روح آبی فطرتم، شفافیت و پاکی آن را می طلبد !؟
سرگذشت غفلتم را خوب می دانم، اما تو توبه پذیر یگانه ای هستی که مرا در وسوسه های مداومم امیدوار
می سازی.
دهلیزهای قلبم ذره ذره تو را می خواند.
ای بردبار! اندکی از بی نهایت صبرت را در جام بی طاقت من بریز.
ای نزدیک ترین ها به احساسات و عواطفم!
سر به آستان تو می ستایم که در آستانه این روزهای نا آرام،تویی آرامشم.
مرا به طواف ذکر خویش مشغول بدار و سماع روزهایم را به جان معرفت خودت برسان، که تویی عارف بر
هر فلبی.
نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 1:30 موضوع حرف دل | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا! به هر که دوست می داری بفهمان
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY