تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

اشکی در گذرگاه تاریخ



از همان روزی كه دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل


از همان روزی كه فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی


زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید


آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود



از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند


آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب


گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت


ای دریغ

آدمیت برنگشت


قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبیها تهی است


صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است

من كه از پژمردن یك شاخه گل


از نگاه ساكت یك كودك بیمار

از فغان یك قناری در قفس


از غم یك مرد در زنجیر

حتی قاتلی بردار،


اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست


مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن یك برگ نیست



وای، جنگل را بیابان میكنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند



هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند


صحبت از پژمردن یك برگ نیست

فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست



فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست



در كویری سوت و كور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور


صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است...



::: زنده یاد فریدون مشیری :::


 

نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 2:10 موضوع شعر | لینک ثابت


شعر





شعری زیبا و قابل تامل از دكتر علی شریعتی
خدایا کفر نمی‌گویم

 

 


پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!





 


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 13:9 موضوع شعر | لینک ثابت


ماه خدا ...

 
نزدیك به ماه رمضان گشت بیا
 
این دل ز غم تو نگران گشت بیا
 
من روسیهم لیك به تو دل بستم
 
دل درپی تو گرد جهان گشت بیا
 
ای یوسف شهر سامرا ای گل من
 
پرونده من بی تو گران گشت بیا
 
عمری است به بازار تو در دست كلافم
 
كارم ز فراق تو فغان گشت بیا
 
تا ماه خدا نیامده زود بیا
 
و... كه آخر الزمان گشت بیا
 
آن سفره افطار كه جای تو درآن نیست
 
كاشانه شیطان صفتان گشت بیا ...
 


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 14:8 موضوع شعر | لینک ثابت


یا عشق اردکنی...

 

 

 

 

درد دل امام زمان (ع) با امام حسین (ع) که بصورت شعر درآورده شده

 

شاعر : یک بنده خدا

 

توضیحات۱:بیشتر بندهای این شعر بر محتوای زیارت ناحیه مقدسه ( که در آن امام زمان (ع)

با  امام حسین (ع)  درد دل می کند) و روایات دیگر که امام زمان (ع) فرموده اند ، گفته

شده است و کمی از آن هم حرف های دلی است.

 

 

توضیحات ۲: لطفاْ با حضور قلب بخوانید.

 

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

حسین جان مانده ام تنهای تنها

  

شده کرب و بلایم کوه و صحرا

 

 

 

حسین جان کاش ، من جای تو بودم

  

چو یارانت بدم گرد وجودت

 

 

 

شما گفتی ولی آنها نرفتند

  

مرا یاران همه یک یک برفتند

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

حسین جان سالها در انتظارم

 

هنوز حسرت به یاران تو دارم

 

 

حسین جان انتقام نگرفته ام من

 

به جای امّتم شرمنده ام من

 

 

حسین جان قطعه قطعه جسم اکبر(ع)

 

سر افتاده ی علی اصغر(ع)

 

 

 

دو کتف خونی و مشک ابوالفضل (ع)

  

کنار علقمه اشک ابوالفضل (ع)

 

 

کنار ناله ی جانسوز زهرا (س)

 

فرار کودکان در دشت و صحرا

 

 

 

همه منزل به منزل در اسارت

 

چنان که شد به آل تو جسارت

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

هر آنچه عمه ام زینب (س) کشیده

 

بود هر صبح و شام در پیش دیده

 

 

 

ز قلبم می زند بیرون شراره

 

چه کاری سخت تر از انتظاره

 

 

 

حسین جان از شما شرمنده هستم

 

گناه امّتم بسته دو دستم

 

 

 

چقدر دیگر بگویم من به امّت

 

دعا باشد کلید فقل غیبت

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

حسین جان امّتم بر تو بگریند

  

نمی دانند که خود با من چه کردند

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

چه کم آنکس که پرسیده ز من حال

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

چه میداند کسی دارم چه احوال

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

به دست و پای من زنجیر اعمال

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

برای عمه ام زینب می زنم پر و بال

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

به دل مانده هزار امید و آمال

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

توی کرب و بلای این زمونه

 

آدم قدر ابوالفضل (ع) و میدونه

 

 

 

توی کرب و بلای این زمونه

 

کسی وقت عمل باقی نمونه

 

 

 

تو کرب و بلای این زمونه

 

چقدر تیر گنه سویم روونه

 

 

 

توی کرب و بلای این زمونه

 

ندارم زینبی حرفم رسونه

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

شما با آن مصیبتها که دیدی

 

به امید ظهورم پر کشیدی

 

 

 

خدا داند چقدر در انتظاری

 

ز خون باری چشمم بی قراری

 

 

 

حسین جان کاش بودند عاشقانی

  

زبانی نه حقیقی، یاورانی

 

 

 

گناهان را به اشک خود بشویند

 

ظهورم را بخواهند از خداوند

 

 

 

خدا اذن فرج میده به دعوت

 

برای انبیا اینگونه سنت

 

 

 

اگر شیعه وفا می کرد به بیعت

 

نبود تاخیر به روی عصر غیبت

 

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

یا رب الحسین (ع) بحق الحسین (ع) اشف صدر الحسین (ع) به ظهور الحجه (ع)

 

یا حق ...

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 15:17 موضوع شعر | لینک ثابت


شعر

 

 

از پس شیشه ی عینک استاد

 

سرزنش وار به من می نگرد

 

گویا از دل و از دیده ی من می خواند

 

کوچه ها در دل من می گذرد

 

می کند مطلب خود را دنبال

 

بچه ها عشق گناه است ، گناه

 

وای اگر در دل نوخاسته ای

 

شکر عشق بروید ناگاه....

 

مبصر امروز چو اسمم را خواند

 

بی جهت داد کشیدم غایب

 

دوستانم همگی خندیدند

 

که جنون گشته به طفلک غالب

 

لیک آنها که نمی دانستند

 

که من اینجایم و دل جای دگر

 

دل آنهاست پی درس و کتاب

 

دل من در پی دلدار دگر....

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 0:16 موضوع شعر | لینک ثابت


حرف دل

 

شبحی چند شبی آفت جانم شده است

 

اول نام کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

 

یک نفر ساده که از ساده گی اش

 

می توان یک شبه پی برد به دلداده گی اش

 

آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست

 

راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آیینه پوش

 

عاشقی جرم قشنگی ست , به انکارش مکوش!!

 

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 10:43 موضوع شعر | لینک ثابت


 پیغام

 

رفته بودم سر حوض

 

تا ببینم شاید

 

   عکس تنهایی خود را در آب

 

آب در حوض نبود

 

ماهیان می گفتند:

 

    "هیچ تقصیر درختان

 

نیست "

 

ظهر دم کرده تابستان بود

 

پسر روشن آب ، لب پاشویه

 

نشست

 

وعقاب خورشید

 

آمد و اورا به هوا برد که برد

 

   به درک راه نبردیم به

 

اکسیژن آب

 

برقی از پولک ما رفت که رفت

 

ولی آن نور درشت

 

 عکس آن میخک قرمز در آب

 

که اگر باد می آمد دل او

 

     پشت چین های تغافل

 

می زد

 

چشم ما بود

 

روزنی بود به اقرار بهشت

 

تو اگر در تپش باغ ، خدا را

 

دیدی

 

   همت کن

 

و بگو " ماهی ها "

 

   حوضشان بی آب است "

 

باد می رفت به سر وقت چنار

 

من به سر وقت خدا می رفتم..............

 

 

 " اگر می خواهید در شادی همیشگی بسر برید ، به هر چیزی آنطور نگاه کنید که می پندارید آخرین بار

 است که آن را می بینید .    "                                                    "اسپینوزا "

                                                                 


 

نوشته شده توسط gharibeh در جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 12:12 موضوع شعر | لینک ثابت


احمد شاملو

روزی ما دوباره کبوتر هایمان

را پیدا خواهیم کرد و مهربانی

دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است.

و هر انسان برای هر انسان

برادری است.

روزی که دیگر در خانه هایشان

را نمی بندند.

قفل افسانه ای است و قلب

برای زندگی بس ...

روزی که معنای هر سخن

دوست داشتن است.

تا تو به خاطر آخرین حرف

به دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر

رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

 روزی که ما برای کبوترهایمان

دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی اگر روزی

که دیگر

نباشم...

                                                           احمد شاملو


 

نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 16:3 موضوع شعر | لینک ثابت


اشکی در گذرگاه تاریخ

 

 

" به نام او "

با سلام

شاید باور نکنید که بگم انتظار اینهمه لطف رو نداشتم. اما خوشبختانه تونستم با تمام حجم کارهای پیش اومده فرصتی برای حضور پیدا کنم. امیدوارم باز هم بتونم بیام .

موفق و پیروز باشید

غریبه

یا حق

 

 

 

"اشکی در گذرگاه تاریخ "

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

 

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

 

از همان روزی که فرزندان آدم

 

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

 

 آدمیت مرد!

 

 گرچه " آدم " زنده بود

 

از همان روزی که یوسف را برادران به چاه انداختند

 

از همان روزی که با شلاق و خون ، دیوار چین را ساختند

 

 آدمیت مرده بود !

 

بعد دنیا ، هی پر از آدم شد و این آسیاب

 

 گشت و گشت ،

 

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ،

 

 ای دریغ

 

 آدمیت بر نگشت!

 

قرن ما

 

 روزگار مرگ انسانیت است

 

سینه دنیا ،ز خوبی ها تهی ست !

 

صحبت از  آزادگی ،پاکی، مروت ، ابلهی ست !

 

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابه جا ست !

 

قرن موسی چمبه هاست !

 

روزگار مرگ انسانیت است ،

 

من که از پژمردن یک شاخه ی گل ،

 

از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،

 

از فغان یک قناری در قفس ،

 

از غم یک مرد در زنجیر ـحتی قاتلی بر دار ـ

 

اشک در چشمان و بغضم در گلوست ،

 

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست ،

 

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،

 

وای جنگل را بیابان می کنند .

 

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

 

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا  ،

 

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست!

 

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرسد

 

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

 

در کویر سوت و کور ،

 

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،

 

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ،

 

گفتگو از مرگ انسانیت است !

 

 

"فریدون مشیری "


 

نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 1:49 موضوع شعر | لینک ثابت


شعر مهندسی

 

 

 

بسى رنج بردم در این سال سی

که مدرک بگیرم زبد شانسی

نهادم به سر افسر بندگی

نشد، دادم از کف همه زندگی

ببودم به سر موى و بودم جوان

نبودم اوائل چنین ناتوان

نه اینگونه نامهربان بودمی

نه تن خسته و ناتوان بودمی

نه بر خوى بد عادتى داشتم

نه اهریمنى طینتى داشتم

چنان گشته ام اینچنین اهرمن

کنون بشنوید اینکه بیچاره من

ولى قطره آن گویم از بحر، باز

بود شرح احوال من بس دراز

نبودى چو من درسخوانى به دهر

به هوش و خرد شهره بودم به شهر

زدم تستها را یکى در میان

به کنکور در رزم کنکوریان

نیارد چو من رتبه کس تا ابد

به کف آمدم رتبه اى زیر صد

نبودم خبر زینکه مفلس شدم

خیالم که دیگر مهندس شدم

که چون در خط درس افتادمی

به خود وعده اى نیک دادم همی

زنم از خوراک و میرم ز خواب

بیابم اگر صد هزاران کتاب

که خود گردم از کار خود در عجب

چنانش بخوانم به روزانه شب

نبیند دو چشمت که چشمم چه دید

ولیکن چو پایم بدینجا رسید

برآمد به یک روزه هفتاد بار

به هنگامه ثبت نامم دمار

رخ سرخ من رو به زردى نهاد

به "آموزش"اش چون گذارم فتاد

به رخساره زردم آمد عرق

چو دادندمى صد هزاران ورق

که رست از کف کفش مخلص علف

چنان بى کس و خسته ماندم به صف

به یک نمره گشتم من از بندیان

پس از آن چو دیگر به صف ماندگان

جدا از خود و شهر و مردم شدم

بماند، پس نمره اى گم شدم

ره دانشم راه پر گوهر است

به خود گفتم این زندگى بهتر است

که من دیگر آن شخص پیشین نه ام

گذشتم از آن فکر پیشینه ام

به من چه ، چه در کار گردون کنند

به من چه که دیگر کسان چون کنند

به من چه خر مش رجب مرده است

به من چه فلانى دل آزرده است

که من دیگر آن شخص پیشین نه ام

گذشتم از آن فکر پیشینه ام

کلید در گنج این عالم است

که دانش چراغ ره آدم است

مرا علم و دانش شود رهنمون

چو فرصت غنیمت شمارم کنون

ز یک درب چوبى بسى بى صدا

پس از آن به مکتب نهادم چو پا

بگفتا شکارى به دام اوفتاد

به رزم اندر آمد یکى اوستاد

در این پهنه یکدم نشاید که خفت

بچرخید و گردید و غرید و گفت

یل سر سپاه فلان کشورم

که من دکترا از فلان کشورم

ز کس گر نترسی، ز مخلص بترس

کنون گفته باشم به آغاز درس

کدامین خر ز درست افتاده است؟

بگفتم که درست بسى ساده است

خیالات تو اى جوان باطل است

بگفتا که درسم بسى مشکل است

که پولاد کوبند آهنگران

چنانت بکوبم به گرز گران

دوماهى چو از آن سخن ها گذشت

پس از آن سخنها و آن سرگذشت

هزاران غمم تیشه بر ریشه زد

ریاضى یکم نمره بر شیشه زد

سپاه معارف به دادم رسید

علومى چو بر بنده لشکر کشید

نشد کارگر زخم آن تیشه ها

یکى بیست بگرفتم از ریشه ها

دهانم ز تلخى چنان زهر کرد

پس از آن معارف ز من قهر کرد

بیامد ز در اوستادى چو شیر

به تالار و در گرمى ماه تیر

بدان،‌ خوان اول بود امتحان

بگفتا که در رزم نام آوران

یکى پهلوان تر از آن دیگری

فراهم شد از جمع ما لشگری

که باید نمودن به دشمن قیام

اتودها کشیده همه از نیام

ببست افسار رخش خود بر زمین

چو آمد فرود آن یل از پشت زین

بگفتا که حل کن محالات را

کشید از نیامش سوالات را

یلان را چنان اسب خود رام کرد

سپه را به یک غرش آرام کرد

کدامین کس از درسم افتاده است؟!

بگفتا که درسم بسى ساده است؟!

به فنى زبندم تو خود را رهان

کنون گر توانى برو بچه جان

به خود گفتمى اینکه ول معطلی

نشستم چنان سنگ بر صندلی

مگر ترم دیگر شوى پهلوان

برو فکر دیگر بکن این جوان

دو صد حیله را چون نمودم قطار

شدم بر خر نحس شیطان سوار

به ظاهر پریشان و در دل شعف

به یک روزه صدها گواهى بکف

ببودم به بستر بسى ناتوان

بگفتم که من موقع امتحان

بیا بر من اکنون تو راهى نما

که رحمى کن اى پهلوان رهنما

برونم کش از پهنه کارزار

کنون تا نیفتم به حال نزار

دگر از چه آرم سرت را به درد

دو ترمى در این نابرابر نبرد

که شاید برون آیم از پنچ و خم

هزاران کلک را زدم بیش و کم

در این ره هزاران چو من رستم است

رهى پرفراز و خم اندر خم است

یکى با درفش و یکى بى درفش

یکیشان به رخش و یکى مرده رخش

مگر آخر آید غم روزگار

هر اینک در اندیشه کارزار

 

 

برگرفته شده از سایت http://www.mehranweblog.blogsky.com/?date=1382-03


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 21:53 موضوع شعر | لینک ثابت


گفته بودم

 

 

گفته بودم اگه بیای چشمامو بارون می کنم

 

شمعدونیای قلبمو ،غرق بهارون می کنم

 

گفته بودم اگه بیای ، اسمتو فریاد می کنم

 

قناریهای عشقمو از قفس آزاد می کنم

 

گفته بودم اگه بری ،زندگی زندونه برام

 

اون روزای پاک و قشنگ ، مثل یه کابوس برام

 

گفته بودم اگه بری ، من خودمو گم می کنم

 

این دل گرم و عاشقو از چشما پنهون می کنم

 

حالا بازم می خوای بری؟ باز منو تنها بذاری

 

باز این دل پریشونو ، اسیر غمها بذاری؟

 

می خوام بازم به یاد تو ، چشمامو دریا بکنم

 

نگاه گرم و آبیتو ، تو فرداها گم بکنم؟

 

هیچ می دونی این دل من ، اسیر چشمای تو ؟؟؟

 

غزال وحشی دلم ، تو دام زلفای تو؟؟؟


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 12:38 موضوع شعر | لینک ثابت


قسم

 

 

تو مگه قسم نخوردی ، دلمو تنها نذاری

                                  روبه روم نشستی اما ،از غریبه کم نداری

 

روبه روی من نشستی، توی چشم تو ستاره

                                   از صدای تو شنیدم ، که دلت دوسم نداره

 

دل تو تو آسمونا ، من به دنبال دل تو

                                   تو به دنبال ستاره ، من به یاد قسم تو

 

تو مگه قسم نخوردی ، دلمو تنها نذاری

                                   هرگز از روز جدایی ، سخنی به لب نیاری

 

حالا روبه روم نشستی،حرف تو فقط جدایی ست

                                  تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی

 

تو قسم نخورده بودی ، روزی عشق تو می میره

                                  نور یک ستاره ی شب ، جای مهتاب و میگیره !


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 17:53 موضوع شعر | لینک ثابت


 

 

بساط عیش مرا رو به راه می کردی

                                           و خود بی آنکه بدانی گناه می کردی

 

من اهل عشق نبودم به آن تصور عام

                                             تو در محاسبه ات اشتباه می کردی

 

تو حرف می زدی و من سکوت می کردم

                                              من آب می شدم و تو نگاه می کردی

 

تو خود بی آنکه بدانی از آن فضای نجیب

                                              دل مرا و خودت را سیاه می کردی

 

و در ضیافت اندوه شام آن شب شوم

                                              مرا که هیچ ،خودت را تباه می کردی

 

خلاصه دوست من با تمام خوبی هات

                                             قبول کن که کمی اشتباه می کردی


 

نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 17:53 موضوع شعر | لینک ثابت


مرگ

 

 

گاه می اندیشم

 

خبر مرگ مرا با تو چه کسی خواهد گفت

 

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی،

 

روی تو را کاش می دیدم.

 

شانه بالا زدنت را

 

                       "  بی قید  "

 

تکان دادن دستت

 

                     که  " مهم نیست زیاد  "

 

و تکان دادن سر را

 

                     که  "  عاقبت مرد  "

 

عجب !

 

           افسوس !

 

                             کاشکی می دیدم !

 

من با خود می گویم:

 

   "  چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا آتش عشق او خاکستر کرد !؟  "

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 1:33 موضوع شعر | لینک ثابت