تداوم یك زندگی
این یک داستان واقعی است
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است.
دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.
اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم.
موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت.
می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم.
چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست.
وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم.
دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود.
اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!
خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم.
اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.
بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز سوم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.
این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز چهارم و پنجم احساس کردم، صمیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده.
همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.
یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.
با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد.
انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد.
ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.
دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون.
روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.
پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم.
"دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام.
این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.
"دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه ...
******************************
درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ماها هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ولی در بعضی مواقع از اونها غافل هستیم. مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد برده اید رو یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید ...
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 15:31 موضوع داستان | لینک ثابت
خدایا کاش در این ماه رمضان لایق اکرام شوم
سحــــری بـــا نظــر لطـــف تــــو بیـــدار شوم

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفـــر شهر خدا كرد مرا
از گلستان كرم طرفه نسيـمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا
نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پــــله از سلسـله ديـــو دعــا كـــــرد مـــرا
فيض روحالقدسم كرد رها از ظلمات
همرهـي تا به لـب آب بقـا كرد مـرا
من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرا
در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا
دست از دامن اين پيك مبـارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا
زين دعاهاست كه با اين همه بيبرگي و ضعف
در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــرا
هر سر مويــم اگـر شـكر كند تـا به ابــد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 15:34 موضوع داستان | لینک ثابت
روز اول که دیدمش , بد جوری بهم خیره شده بود. بعدا" فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان 57 رینگ اسپرت دو متر اونور تر و نگاه میکرده !
یه آه از ته دل کشید. بعدا" فهمیدم که آه نبوده و آسم داره !
بهش یواشکی یه لبخند زدم ، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد.
بعدا" فهمیدم که خودداری نبوده ، بلکه تا حالا تو کف اون پیکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود !!
آروم و با عشوه اومدم جلوش ، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعدا" فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست !
اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود ، به تته پته افتاده بود.
بعدا" فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره !
سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.
بعدا" فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم !
بعد از یک سری اسم و فامیل بازی ، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه !؟ گفتم: اَ... اَ... یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه با مزش خندم گرفت.
بعدا" فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم اصلا" نداره ! IQ
بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعدا" فهمیدم میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم !
ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره, مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خوشم اومده بود.
بعدا" فهمیدم که اصلا" هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده !
بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم, من هم دادم اونم هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!
بعدا" فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش !
نوشته شده توسط gharibeh در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 13:4 موضوع داستان | لینک ثابت

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی
قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند
که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه
های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی
خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به
ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد
می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند ...
از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 23:7 موضوع داستان | لینک ثابت

چشمانش را که باز کرد ، همه چیز در نظرش غریب بود. دلش گرفت و به سختی گریست . نمی دانست
به کجا قدم گذاشته است. به آغوش گرمی سپرده شد که ضرب آهنگ آرامش بخشی را در گوش جانش
می ریخت. صدایی که به زمزمه فرشتگان می ماند. اولین جرعه حیات بخشی را که نوشید، طعم گوارای
آب جاری از نهرهای بهشتی را به یاد آورد. به گوشش اذان گفته شد، اسمی برایش انتخاب کردند و پس
از صدور شناسنامه، یک نفر رسماْ به آمار جهانیان افزوده شد!!!
نوشته شده توسط gharibeh در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 1:6 موضوع داستان | لینک ثابت
بهار1992 با دو پسر بچه شاد , پدر خوشبختی بودم . یک ماه بعد , پزشکان بیماری ام را سرطان خون تشخیص دادند. بعد از
دو سال شیمی درمانی , بهبودی نسبی ای حاصل کردم. بدنم بسیار ضعیف شده بود. تمام موهایم , ریخته بود. مثل عروسک های
خیمه شب بازی باید برای انجام کارهای روزانه ام سر و دستم را تکان می دادم. آرام آرام , شروع به دویدن کردم. بعد از6 ماه ,
قدرت و توانایی ام را باز یافتم.
یک روز احساس کردم که از مسافت تعیین شده , می توانم فراتر بروم. این مسئله, فکر شرکت در یک مسابقه رسمی دو ماراتن
را تقویت کرد. تصمیم قطعی خودم را گرفتم و ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. پدر, مرا تشویق کرد و برنامه تمرین برای
شرکت در دوماراتن را برایم مهیا ساخت.
تابستان همان سال , تحت مراقبت پزشکان معالج , تمریناتم را شروع کردم. هر روز با انگیزه تر از روزهای پیش !
روزها پس از دیگری گذشتند و4 سال از عمرم را ورق زدند. روز مسابقه فرا رسید. ساعت هشت صبح 27 می 1996, تیر مسابقه به نشانه آغاز آن , شلیک شد و جمعیت چند هزار نفری , چون رودی آرام آرام به حرکت آمد.
در مسافت ده کیلومتری مسابقه , همسر و بچه هایم را در کنار مسیر مسابقه دیدم که شاد و خوشحال مرا تشویق می کنند.
17 کیلومتری مسیر, خاطرات تلخ گذشته به ذهنم خطور کرد . 21 کیلومتری مسیر, تلاش سالهای اخیر, فرمانروای ذهنم بودند که به من انگیزه ای دوچندان می داد و تنها نیرویی بود که مرا به کوشش مضاعف , فرا می خواند.
با این خاطرات, مسافت های بعدی را طی کردم و سرانجام , بعد از سه ساعت و41 دقیقه از خط پایان گذشتم.آن لحظه, بهترین و
با شکوه ترین لحظه زندگی ام بود. در جشن بزرگی که بعد از مسابقه برگزار شده بود , از من نیز تجلیل کردند. من مطمئن بودم به امید
خدا سرطان دست از سر زندگی ام بر خواهد داشت.
این تلاش ها به من آموخت: شاید سرطان, مرا ضعیف کند, چهره ام را تغییر دهد و شکل و قیافه ام را از من بگیرد, ولی هرگز
ایمان و انگیزه مرا, و خوشی های زندگی مرا نابود نخواهد ساخت...
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 23:21 موضوع داستان | لینک ثابت
سایه ای چون صلیب


مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک
بود. اما به خدا اعتقادی نداشت.
او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب
می شنید مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده
آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود، ولی
ماه روشن.... و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا
رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر
شیرجه برود.
ناگهان سایه بدنش را همچون صلیب روی
دیوار مشاهده کرد.
احساس عجیبی تمام وجودش را فرا
گرفت. از پله ها پایین آمد وبه سمت کلید
برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
او سایه خود را ندید , سایه خدا را بر
سر خویش احساس کرد....
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 20:26 موضوع داستان | لینک ثابت
همه اتفاقی که افتاد!
کشتی در طوفان شکست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی
آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند
بکنند.
با خو گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
دست به دعا شدند،برای اینکه ببیند دعای کدام یک زودتر مستجاب می شود.
آنها به گوشه ای از جزیره رفتند و نخست از خدا غذا خواستند.
فردا مرد اول،درختی یافت و میوه های آن را خورد.
هر چند مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد،مرد اول از خدا همسر و همدمی خواست،
فردای آن روز کشتی دیگری غرق شد،زنی نجات یافت و به همسری مرد اول در آمد.
اما در دیگر سو،مرد دوم هیچکس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری
خواست و روز بعد تمام چیزهایی که خواسته بود به گونه ای معجزه وار به او رسید.
مرد دوم هنوز هیچ نداشت...
سرانجام مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.
فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت،او
خواست بدون مرد دوم،به همراه همسرش از جزیره برود.
پیش خودش گفت مرد دیگر حتما" شایستگی نعمت های الهی را ندارد.چرا که
در خواستهای او پاسخ داده نشده اند!
زمان حرکت کشتی،ندایی آسمانی شنیده شد :
چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام
همه از آن خود من است، همه را خود درخواست
کرده ام. درخواستهای او پذیرفته نشد،لابد لیاقت این چیزها را ندارد.
-اشتباه می کنی... این نعمت ها زمانی به تو
رسید که ما تنها خواسته او را اجابت کردیم.
مرد با حیرت پرسید :مگر او چه خواست که من باید مدیون او باشم ؟
-او خواست که تمام خواسته های تو برآورده شوند.
از کجا معلوم که همه نعمت های ما حاصل
درخواسهای خود ما باشند،
شاید کسی، گوشه ای، دست دعا برای ما برداشته است...
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 10:58 موضوع داستان | لینک ثابت
طناب
کوهنوردی می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود .
شب بلندی کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیزی را نمی دید .
همه چیز سیاه بود . اصلا" دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .
همان طور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله کوه ، پایش لیز خورد . به سرعت سقوط کرد و از کوه پرت شد .
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در بر گرفته بود .
او همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد .
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد .
بدنش میان آسمان و زمین معلق مانده و فقط طناب او را نگه داشته بود .
در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه
فریاد بکشد : " خدایا کمکم کن ! "
ناگهان صدای پر طنینی از آسمان شنیده شد که
جواب داد : " از من چه می خواهی ؟ "
- ای خدا نجاتم بده !
- واقعا" باور داری که من می توانم تو را نجات دهم ؟
- البته که باور دارم .
- اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است ، پاره کن ....
یک لحظه سکوت....
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .
روز بعد گروه نجات یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند .
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود ....
او فقط یک متر از زمین فاصله داشت...
نوشته شده توسط gharibeh در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 11:28 موضوع داستان | لینک ثابت

لیوان را زمین بگذار
استادی در شروع کلاس درس ،لیوانی پر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد تا همه ببنند . آنگاه از شاگردان پرسید :
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان هر یک جوابی دادند : ۵۰ گرم ،۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم ...
استاد گفت : من هم بدمن وزن کردن ، نمی دانم وزن آن دقیقا" چقدر است . اما چیز دیگری از شما می خواهم بپرسم .
اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید :
خب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دستتان کم کم درد می گیرد .
-حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آنرا نگه دارم ، چه ؟
شاگرد دیگری گفت : دستتان بی حس می شود . غضلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرند و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید .
استاد گفت :
خیلی خوب ،ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه .
-پس چه چیز باعث درد و فشار عضلات می شود ؟
من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند ، یکی از آنها گفت :
لیوان را زمین بگذارید .
استاد گفت : دقیقا" ! مشکلات زندگی هم مثل همین است . اگر آنها را چند دقیقه در ذهن نگه دارید ، اشکالی ندارد ، اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، شما را دردمند خواهند کرد ، اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهمتر آن است که در پایان هر روز آنها را زمین بگذارید .
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید ، هر روز صبح سر حال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مساله و چالشی برآیید !
دوست من یادت باشد که لیوان را همین امروز زمین بگذاری .
زندگی همین است !
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 16:21 موضوع داستان | لینک ثابت
دسته گل
روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود .
پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از
صندلی ها
نشسته بود . مقابل او دخترکی جوان قرار
داشت که
بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل
شده بود و
لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت .
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید . قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه ، پیرمرد از جا برخاست ، به سوی
دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت : متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای . آنها را برای
همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه اینها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد .
دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت ، بدرقه کرد و
با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن طرف خیابان رفت و نزدیک در ورودی
نشست . . .
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 19:45 موضوع داستان | لینک ثابت
" سوءتفاهم " قسمت آخر خلاصه کوتاهی از قسمتهای قبل....... داستان را تا انجا خواندید که بعد از ازدواجم با سودابه که در دوران کودکی و جوانی به موجودی شرور مبدل گشته بود ، برای ماه عسل به اروپا رفتیم . من که در مورد مادر سودابه (سهیلا) از دایه سودابه اطلاعاتی بدست آورده بودم ، فهمیدم که اون در سوئس زندگی میکنه . پس از دیدن و گردش در کشورهای اروپایی تصمیم گرفتم که سودابه رو به سوئس ببرم . در سوئس با کمک مترجم تونستم سهیلا رو پیدا کنم . فردای روزی که مادر سودابه به ایران اومد , پس از یک درگیری جدی بین اونها , دایه سرنوشت خودش را اینطور تعریف کرد که او در خانه پدربزرگ سهیلا کار میکرده که شیفته پدر سهیلا میشه و از اون به طور شرعی بچه دار میشه . در همین حال که زن رسمی پدر سهیلا , بچه دار نمی شده , خانم بزرگ ( مادر بزرگ سهیلا ) پس از بدنیا آمدن بچه به دایه میگه , بچه اش مرده و دختر دایه رو به مادر سهیلا میده . خانم بزرک به دایه که شیر داشته میگه که تو به این بچه شیر بده , منم دوباره تورو زیر سایه خودم میگیرم . دایه که از پدر سهیلا متنفر شده بوده ، تصمیم میگیره که انتقام بگیره و یک روز توسط عده ای خلافکار , مادر و پدر سهیلا را میکشه و سهیلا را از مرگ نجات میده و با دیوانه جلو دادن اون پس از بدنیا آوردن دخترش راهی بیمارستان روانی در سوئس میکنه. و حالا ادامه ماجرا........ مرادی که پنهانی به خانه ما آمده بود , با تاسف زیاد و با جمله ای که حاکی از پشیمانی بود , گفت : کاش سالها پیش بهت گفته بودم. یادت میاد وقتی ما از فرانسه برگشتیم , پدر و مادرم با ازدواج من و سهیلا مخالف بودند . اون موقع رازی از زندگی سهیلا فهمیدم که الان باید فاش بشه تا کلی از سوءتفاهم ها رفع بشه ! دایه ,کینه ای که نسبت به سهیلا تا به امروز تحمل کردی دیگه بسه . مرادی روی مبل کنار سهیلا نشست و دست در گردن سهیلا انداخت و اونو بوسید و گفت : با اسراری که الان میشنوی حتما" تعجب خواهی کرد. رو به دایه گفت : دایه خانم تا باه امروز از من به تو بدی رسیده ؟ دایه گفت : نه , تنها کسی که با من در این سالها خوب بوده , تو هستی ! مرادی ادامه داد , به نظرت آدم دروغگویی هستم ؟ نه هرگز از شما دروغی نشنیدم ! دایه با اطمینان این حرفها را میزد . مرادی گفت: وقتی من از سهیلا خواستگاری کردم , پدر و مادرم از من خواستند تا از این دختر صرفنظر کنم . من گفتم : تا دلیلش را نفهمم از سهیلا دست بر نمی دارم و اونها به خاطر اینکه منو منصرف کنند , رازی را به من گفتند و اون راز اینکه عروس خانم بزرگ بچه دار نمیشد , پسرش دایه را برای خودش صیغه میکنه و ازش بچه دار میشه و به دایه میگن بچه مرده . ولی اون بچه را به عروس خانم میدن و دایه بیچاره با فکر اینکه بچه اش مرده , مهر مادریش و با سهیلا تسکین میده , در حالی که به بچه واقعی خودش شیر میداده . به دایه ظلم شده و از خودش عکس العملی نشان داده که از روی کینه بوده .من از کینه دایه نسبت به سهیلا خبر داشتم. موقع بدنیا آمدن سودابه شب خوابهای پریشان دیدم و صبح با اولین هواپیما خودم را به جزیره رساندم . تصمیم داشتم سهیلا را به تهران ببرم تا زایمانش دچار مشکل نشه. درست موقعی رسیدم که دایه می خواست بچه رو بیرون ببره , با دیدن من منصرف شد. همانطور که شنیدید دایه اعتراف کرد که قصدش از بین بردن سودابه بوده , من سر رسیدم. سهیلا پرسید : چرا منو سوئس فرستادی ؟ مرادی گفت : تو اعصابت بهم ریخته بود و مرتب رفتارهای غیر عادی ازت سر میزد. ترسیدم تنها دارایی منو ,منظورم سودابه رو اذیت کنی . البته دایه هم بی تقصیر نبود . اون منو از تو ترسونده بود و من فکر میکردم حتما" خطری برای سودابه پیش میاد . با پیشنهاد دایه تو را به سوئس فرستادم. اینجا گرفتار کارهای مالی شدم . گذشت زمان را نمی فهمیدم . سودابه هم به اندازه کافی دردسر درست میکرد . دایه از پس سودابه بر نمی اومد . منم چند بار خواستم زن بگیرم , اما این دخترت نگذاشت . دردسرهای سودابه به اوج خودش رسید . با یک روانپزشک درباره سودابه مشورت کردم . منو تشویق کرد تا برای اون , یک دوست واقعی پیدا کنم . خبر رسید سودابه دستگیر شده . وکیلم را خبر کردم , اونم دست به کار شد . جاسوسش تو آگاهی از آشنایی سعید و سودابه برام گفت . منم ترتیبشو دادم تا آدرس سودابه به دستت برسه. ولی تو تماس نگرفتی. خواست خدا بود که پدرت اون شب ما را به خانه شما دعوت کرد. از همه جالبتر اومدن سودتبه بود . اون معمولا" با من جایی نمی رفت و آشنایی شما منجر به این ازدواج فرخنده شد . امروز صبح هم دلم شور زد . درست مثل تولد سودابه , خودم را به اینجا رسوندم . من موقع درگیری شما رسیدم , اما کناری قایم شدم تا تمام حرفای دایه را بشنوم . مردای رو به دایه گفت : سهیلا بچه شرعی توست . پدرش تو را صیغه کرده بود . صیغه نامه را به پدرم نشان داده بود و این مدرک الان پیش منه تا ثابت کنه که سهیلا نا مشروع نیست و پدرم به ازدواج منو سهیلا رضایت داده ! دایه پرسید : چرا اینو زودتر نگفتی؟ مرادی جواب داد : برای اینکه این رازی بود بین پدرم و پدر سهیلا و نباید افشا میشد تا امروز . سهیلا بلند شد و دست دایه را گرفت و بوسید و در آغوش کشید و با اشکی به پهنای صورت از سهیلا عذر خواهی کرد و از او خواست تا اونو ببخشه. سهیلا فقط اشک ریخت . مرادی گفت : نیت دایه بد بود , ولی به خاطر زجرهایی که کشیده بود , خدا نخواست دایه فرزند خودشو از بین ببره . بیایید این صلحی که خدا به ما عنایت کرده را قدر بدونیم و از لحظات باقیمانده عمرمان برای راحتی همیگر استفاده کنیم . دیگه از شوک در اومده بودیم . سهیلا را به مرادی سپردیم . سهیلا گفت : بدون مادرم جایی نمیرم و این اولین باری بود که دایه را به نام مادر صدا کرد . دایه هنوز اشک میریخت . با رفتن مهمونهای نا خونده , منو سودابه تنها شدیم . سودابه گفت : اگه روزی میفهمیدم که تو از قصد با من دوست شدی , تو را میکشتم . گفتم : از تو بعید نیست ! گفت : جدی میگم , اون شب خونه شما نمی خواستم بیام , چون از خودم اطمینان دارم و حرف پدرم را باور کردم .با اطمینان بهش گفتم : من لحظه اول از تو خوشم اومد . خدا را شکر که اینهمه سوءتفاهم حل شد . پایان.
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 9:23 موضوع داستان | لینک ثابت

دو فرشته مسافر
دوفرشته مسافر در منزل خانه ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آن جا بگذرانند.
آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند.
بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند.
همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند ، فرشته پیرتر سوراخی در
دیوار دید و روی آنرا پوشاند . فرشته جوانتر علت را پرسید و او گفت :
.... چیزها همیشه آنطوری نیستند که به نظر میرسند.
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیری رفتند . پس از صرف غذای مختصری که داشتند ، آن
زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند ، تا شب را راحت بخوابند . صبح روز بعد فرشته
ها آن زن و شوهر را گریان دیدند . تنها گاوشان که شیرش تنها ممر در آمدشان بود ، در مزرعه مرده
بود .
فرشته جوانتر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیافتد ؟!
مرد اولی همه چیز داشت . با این حال تو کمکش کردی . خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما
تقسیم کردند و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد .
فرشته پیرتر پاسخ داد :
.... چیزها همیشه آنطوری نیستند که به نظر میرسند .
شبی که ما در زیر زمین آن عمارت بودیم ، متوجه شدم که در سوراخ دیوار ، طلا پنهان کرده بودند . از آنجا
که صاحبخانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود ، من سوراخ را بستم و مهر
کردم تا دستش به آن طلا نرسد .
شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودم ، فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد و من در ازای
آن گاو را به او دادم .
باری چیزها همیشه آنطوری نیستند که به نظر میرسند . هنگامیکه اوضاع ظاهرا" بر وفق مراد نیست ، اگر
ایمان داشته باشید ، باید توکل کنید و بدانید که همواره هر چه پیش آید به نفع شماست .
فقط ممکن است تا مدتها حکمتش را نفهمید ....
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 11:10 موضوع داستان | لینک ثابت

آتش امید
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا
نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند ، کسی نمی آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت
کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد . اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام بر
گشتن ، دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود.
متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زده ، فریاد زد :
خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟!؟!؟!؟!
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید. کشتی آمده بود نجاتش دهد.
مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید :
شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم ؟!
آنها جواب دادند : ما متوجه علائمی که با دود میدادی شدیم .
وقتی اوضاع خراب می شود نا امید شدن آسان است.
ولی ما نباید دلمان را ببازیم ، چون حتی در میان درد و رنج ، دست خدا در کنار زندگی ماست. پس به یاد
داشته باش : دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی
باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند .. .....
نوشته شده توسط gharibeh در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 10:30 موضوع داستان | لینک ثابت
" سوء تفاهم "
قسمت دهم و یازدهم
همه خانواده توی فرودگاه مهرآباد به استقبال ما آمده بودند حتی دایه امده بود با همه دیده بوسی کردیم دایه تو گوش من گفت : سودابه را به سوئیس بردی ناقلا !! گفتم همه جا اجازه داشتیم بریم الا سوئیس ، دایه نفس راحتی کشید و این منو خیلی ناراحت کرد و بیشتر به حرف های سهیلا ایمان آوردم.
از فرودگاه ما را به خونه خودمون که در غیاب ما تهیه کرده بودند بردند با سلیقه تمام جهیزیه سودابه چیده شده بود . مادرم گفت ک ببخشید من به آقای مرادی کمک کردم تا این خونه چیده شد اگه دوست نداشتی خودت تغییر دکوراسیون بده . سودابه برای اولین بار صورت مادرم را بوسید و اونو بغل کرد.
دایه نگران بود و این نگرانی به وضوح در رفتار و حرکاتش دیده می شد ، به آمدن سهیلا چیزی نمانده بود و ما گرفتار مهمان ها بودیم آخر شب ساعت دوازده تلفن همراهم زنگ زد مدیر تور بود از فرودگاه زنگ می زد.
بدون اینکه من حرفی بزنم گفت : شما گرفتارید من سهیلا خانمو به خونه خودمان می برم امشب مهمان ما باشه تا فردا توی بهترین هتل شهر براش جا بگیرم اومدم مخالفت کنم اما قیافه دایه که تمام حواسش به من بود توجه منو به خودش جلب کرد و گفتم : هر چی تو بگی من قبول دارم ، امشب رسیدم ، امکان نداره ، شاید فردا بهت سر بزنم و گوشی را قطع کردم.
دایه بال بال می زد تا بدونه با کی حرف میزدم مادرم پرسید کی بود پسرم ؟ گفتم علی دوستم . نمی دونم از کجا فهمیده بود من اومدم .خواهرم از اونطرف گفت : من خبر دادم چی می گفت؟ گفتم میخواست امشب با دوستان جمع بشیم منم بهش گفتم من زن و بچه دارم نمیتونم ، سودابه وسط حرفم پرید و گفت : تو که از خدات بود بری چرا قایم میکنی ؟میخ واهی برو گفتم : اگه از من خسته شدی برم ، همه خندیدند.
مرادی از سفرمان پرسیدانگار حرف دل دایه را می زد سودابه از تمام کشورهایی که دیده بودیم حرف زد به جز سوئیس ، دایه نفس راحتی کشید ولی یکهو پرسید کوه های آلپ را دیدید ؟!! سودابه گفت اون دیگه کجا بود سعید به من نشون نداد . پدرم حرف را عوض کرد و گفت بچه ها خسته هستند دیگه وقت خداحافظیه ، بلند شین همه بلند شدند دایه همچنان نشسته بود.
مادرم گفت : دایه خانم شما چی ؟ دایه گفت من مزاحم نمی شم همین جا یه گوشه می خوابم با چشم به مادرم اشاره کردم ببرش مادرم خیلی باهوشه فورا گفت نه بابا اینجا مناسب شما نیست امشب میریم خونه ما تا صبح از گذشته ها حرف میزنیم و دست دایه را گرفت و از خونه بیرون رفتند با رفتن مهمان ها به مدیر زنگ زدم و ازش خواستم تا سهیلا را به خانه ما بیاره ، اول مخالفت کرد اما با اصرار من قبول کرد و نیم ساعت بعد سهیلا پیش ما بود .
با سودابه اتاق مهمان را حاضر کردیم سهیلا تو اتاقش جا گرفت .روز پر التهابی را پشت سر گذاشته بودیم .همه خوابیدیم صبح سهیلا از ما زودتر بیدار شده بود و صبحانه را حاضر کرده بود . سهیلا به ما گفت که احساس آزادی و آرامش می کنه و از ما تشکر کرد .
سودابه مادرش را در آغوش کشید و گفت : مامان تو باید قوی باشی و از کسی که تو را به این روز انداخته و من و تو را جدا کرده انتقام بگیری. سعید هم به ما کمک می کنه .
سهیلا گفت : شما به من اعتماد کردین منم باید نشون بدم لایق اعتماد شما هستم .دیشب تا صبح به این فکر کردم برای رسوا کردن دایه شما بهش نزدیک بشین .
تو خونه اش اون یه صندوق کار اصفهان داره کلیدش هم خرابه میت ونید پاسپورت های گم شده اونشب ما را توی اون پیدا کنید . پرسیدم سهیلا جون ، دایه چه دشمنی با شما داره ؟ گفت : نمی دونم اما باید ازش سردربیارم .
اون روز که سودابه به دنیا اومد دایه می خواست بچه رو از بین ببره من مطمئن هستم .، اما آمدن مرادی اونم بی خبر مانع کار دایه شد .
اون مهر دیوانگی به من زد و با سر و صداهایی که تو خونه راه می انداخت اعصاب منو بهم می ریخت و اینهمه سال منو از دخترم جدا کرد .
صبحانه تمام شده بود زنگ خونه به صدا در اومد به همدیگه نگاه کردیم ، کی ممکنه باشه ؟ سهیلا گفت دایه است . گفتم : نه اون نمی تونه باشه سهیلا محض احتیاط تو اتاق رفت و در اتاق را از پشت قفل کرد . من در را باز کردم دایه پشت در بود نون تازه خریده و اومده بود .
مستقیم به آشپزخانه رفت از طرز قرار گرفتن صندلی ها گفت : مهمون دارید ؟
سودابه گفت : تو از دیشب تا حالا خیلی تو کار ما فضولی میکنی منظورت از این کارا چیه از چی می خواهی سر در بیاری ؟
دایه گفت : مگه چیزی از من مخفی کردی که من دنبالش باشم ؟ سودابه گفت : من بر خلاف پدرم از تو بدم میاد تا حالا هم بیشتر از هزار بار بهت گفتم پاتو از زندگی ما بیرون بکش و به طرف دایه حمله کرد من جلوشو گرفتم و روی صندلی نشوندم .
دایه عصبانی شد و گفت تو هم مثل اون مادرت خل و دیونه هستی بعد رو به من کرد و گفت : مادرش هم دیونه بود با شنیدن این حرف سهیلا از اتاق بیرون اومد و مقابل دایه ایستاد .
دایه از دیدن سهیلا عصبانی شد و با خشم غیر قابل وصفی به سهیلا نگاه کرد ! تو برگشتی ، به چه حقی دیونه ، و از جاش بلند شد اوضاع به کل بهم ریخت با حمله دایه به طرف سهیلا ، سودابه هم مثل یک گربه به سمت دایه حمله برد و تا می تونست اونو زیر مشت و لگد گرفت .
این حرکت سودابه به سهیلا قوت داد و اون به کمک سودابه رفت .اگه به داد دایه نرسیده بودم حتما کشته میشد.
سردرگم مانده بودم این چه دشمنی بود دایه با این زن به قول خودش روانی داشت ؟!! وقتی اونها را از هم جدا کردم فریادی سر سودابه کشیدم تا به خودش بیاد اونهم سهیلا را بغل کرد و سعی کرد اون رو آروم کنه.
ادامه دارد.............
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 15:56 موضوع داستان | لینک ثابت
نوشته شده توسط gharibeh در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 13:30 موضوع داستان | لینک ثابت
"سوءتفاهم "
قسمت هفتم
داستان را تا آنجا خوانددید که سودابه دختر یکی یک دانه پدر ، هر حرفی می زد اجرا می شد و عادت به انجام دادن کار های عجیب و غریب داشت .
بعد از آشنایی خانوادگی با سودابه و پدرش تصمیم گرفتم در مورد سودابه تحقیقاتی انجام بدم ، تونستم آدرس دایه سودابه رو پیدا کنم و از اون سوالاتی بپرسم .
دایه سودابه گفت : مادر سودابه ( سهیلا ) دختر زیبا و از خانواده بزرگی بود اما به خاطر کشته شدن ناگهانی خانواده اش اوضاع روحیش به هم ریخت .
مرادی او را پس از به دنیا آوردن سودابه به یک آسایشگاه روانی در سویس فرستاد ولی این جریان را از سودابه مخفی کرد .
پس از شنیدن این جریانات وقتی به خانه برگشتم سودابه با من تماس گرفت و از من خواست که به خونه ی اونها برم وقتی به اونجا رسیدم اون کلی سر به سر من گذاشت ، من هم بلند شده بودم که به خانه خودمان برگردم که
و حالا ادامه ی ماجرا ..........................
او گفت لوس ننر چه زود هم فهر می کنه، بشین می خوام باهات حرف بزنم نشستم چون منم دلم می خواست با اون حرف بزنم .
سودابه اینطور شروع کرد ، من با پسرهای زیادی دوست شدم به خیال اینکه آنها منو از تنهایی در بیارن من رو راست اما اونها دورو و نیرنگ باز بودند ! بهم می گن خل دیونه !! به نظر تو من دیونه هستم ؟ گفتم به نظر من آره تو دیونه هستی .
پرسید تو چرا فکر می کنی من دیونه هستم ؟ من به اسن خاطر که آدم باید دیونه باشه و نتونه یک دوست خوب برای خودش داشته باشه .
تو چند سالته ؟ گفت : نوزده سال ، گفتم : تو که تمام زندگی گذشته ات با مردم بازی کردی ، تو دیگه بزرگ شدی بازی تمام شده ، اما تو هنوز تو بچگی ات گیر کردی ، تو یه بچه کوچولو هستی محتاج به اسباب بازی.
دست منو گرفت و گفت : تو خیلی رمانتیک هستی چند تا دوست دختر داشتی ؟ گفتم : ده بیست تایی داشتم یک مشت دیگه خوردم،
درباره ات تحقیق کردم حتی یه دونه هم نداشتی بعد ادامه داد می دونی تو چیزی نداری به من بدی ولی من خیلی چیزا دارم به تو بدم ! گفتم چرا من چیزی ندارم بهت بدم ؟ گفت دخترها از پسرها می خوان که اونهارو بیرون ببرن تو ماشین نداری من دارم ،
برام پول نداری خرج کنی ، من دارم ، من از پدرم نمی ترسم تو از پدرت می ترسی و با ترس اجازه می گیری میای بیرون ، به مامانت نگفتی با من حرف می زنی ،
من دست به هر کاری بخوام می زنم اما تو نمی تونی ، من از تو قوی ترم .گفتم : دست نگهدار ، راست می گی ، تو پولداری من به اندازه تو پول ندارم تو اگه بهت پول ندن دست به قاچاق می زنی من منتظر می شم بهم پول بدن چون محصلم .
تو بهت ندن دزدی می کنی من اینکارو نمی کنم ، تو برای پول دست به هر کاری می زنی من نمی زنم ، تو حتما مواد هم مصرف می کنی ، مشروب هم می خوری ، سیگار هم می کشی من اینکاره نیستم ، تو حسودی منو می کنی من حسودی تو را نمی کنم .
سودابه با حرص گفنت : تو چی داری من حسودی تو را بکنم .
من دزدی می کنم چون برام تفریحه ، من قاچاق می کنم چون برام هیجان داره در ضمن بابام خسارت می ده دلم خنک می شه با یه تلفن آزاد می شم اسممو دیونه گذاشتم به خاطر اینکه زندان ندیدم ! بگو دیگه تو چی داری ؟
گفتم من مادر دارم تو نداری ، من می تونم دوست پیدا کنم تو نمی تونی . با شنیدن کلمه مادر قیافه سودابه برگشت با ناراحتی گفت : تمام اون بچه هایی که موهاشونو کوتاه کردم یا چنگشون زدم یا به دیوار کوبیدم مثل تو بودند اونها به من گفتن مادر نداری و دست منو چنگ زدند و منم بیکار ننشستم و محکم کوبیدم رو دستشون و گفتم دست رو من بلند نکنید.
حمله کرد منو بزنه سیلی تو صورتش زدم .
دست بردار نبود مرتب حمله می کرد دستاشو گرفته بودم اما لگد می زد .
با تمام قدرت سعی کردم جلوشو بگیرم همینطور که کلنجار می رفتیم مستخدم جلو آمد و سودابه را از من جدا کرد با عصبانیت گفت : به تو چه مربوطه دخالت می کنی داریم شوخی می کنیم .خانم ببخشید ، آنقدر بد همدیگر را می زدید نتونستم خودمو نگهدارم . برو دیگه مزاحم نشو .
منم راه افتادم برم سودابه گفت : تو کجا ؟ گفتم می رم خونه خداحافظ . خواهش کرد بمونم گفتم : تو دیونه هستی وحشی شدی من نمی تونم با آدم وحشی مثل تو سر کنم .
گفت : اگه قول بدم نزنمت نمیری؟ راستی تو هم کم نزدی تنها کسی هستی که منو زدی تا حالا کسی جرات نکرده بود دست رو من بلند کنه نگاهش کردم
دوباره مان دختر آرام شده بود ولی گفتم نه نمی مونم باید برم خونه منتظرم هستن . زنگ بزن بگو شام خونه ما هستی آنقدر اصرار کرد از رو رفتم و به خونه زنگ زدم پدرم گوشی را برداشت توضیح دادم کجا هستم و اجازه خواستم برای موندن ، پدرم مخالفت نکرد !
سودابه با خوشحالی بالا پایین می پرید دست منو گرفت گفت : تو از باغچه ما خوشت اومده بیا می خوام یه جایی را نشونت بدم و منو برد تو باغ .
از آنجا فکر می کردم باغ بزرگتر بود از بین درخت های تنومند گذشتیم تا رسیدیم به یه درخت بزرگ از اون بالا رفتیم از آنجا تمام باغ دیده می شد .
خونه وسط باغ بود . سئدابه گفت : من وقتی حوصله ام سر می ره میام اینجا دلم باز می شه .پرسیدم تو علاقه خاصی به بلندی داری ، چرا ؟
گفت : من همه را می خوام زیر پا ببینم همه را می بینم به غیر از مادرم . مگه مادرت چی شده؟ می گن مرده ولی من باور نکردم یه چیزی تو دلم می گه اون زنده است .
یه رازی بهت بگم ، پدرم چند بار تصمیم به ازدواج گرفت من اونقدر زنی را که آورده بود اذیت کردم تا فرار کرد . بازم بیاره اینکار رو می کنم .
گفتم : تو خیلی بد جنسی چرا نذاشتی پدرت زن بگیره گناه داره تنهاست .
گفت : باشه منم تنهام در ضمن اگه یه موقع مادرم برگرده نمی گه چرا جلو بابات را نگرفتی ؟
گفتم : چرا فکر می کنی مادرت زنده است ؟ گفت : خوابشو دیدم اون از من کمک میخواست اون زنده است من باسد بگردم اونو پیدا کنم ،
تو کمکم میکنی ؟گفتم سعی خودم را می کنم از درخت پایین اومدیم . دست منو گرفت و مثل بچه ها به طرف ساختمان دویدیم . اونشب خیلی خوش گذشت.
هر چه بیشتر با سودابه رفت و آمد می کردم اونو بهتر می شناختم و به سالهای از دست رفته این موجود ظریف و لطیف فکر می کردم !
اون روحی به لطافت برگ گل داشت فقط سوء تفاهم ها از اون یک مطرود ، یک عاصی ، و اگر به دادش نمی رسیدم از او یک جانی می ساخت.
اون داشت به خاطر از دست دادن مهر مادری از بین می رفت من جای مهر مادرش را با عشق عوض کردم، من عاشق سودابه شدم اونهم به عشق من پاسخ داد.
ادامه دارد..............
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 17:30 موضوع داستان | لینک ثابت
"سوء تفاهم"
قسمت ششم
داستان را تا آنجا خواندید که سودابه دختر یک دانه پدر هر حرفی می زد اجرا می شد و عادت به انجام دادن کارهای عجیب غریب داشت .
بعد از آشنایی خانوادگی با سودابه و پدرش تصمیم گرفتم در مورد سودابه تحقیقاتی انجام بدم ، تونستم آدرس دایه سودابه را پیدا کنم و از اون سوالاتی بپرسم.
دایه سودابه گفت : مادر سودابه ( سهیلا ) که دختر زیبا و از خانواده بزرگی بود برای درس خوندن به فرانسه رفته بود ،
سال آخر بود که با مرادی ( پدر سهیلا ) آشنا شد ، هر دو از خانواده های سرشناش بودند ،
تمام مراسم انجام شده بود فقط مونده بود عروسی یک روز یک عده ناشناس ریختند و جلوی چشم سهیلا پدر و مادرش را به رگبار بستند سهیلا هم که در این حادثه تیر خورده بود به هر زحمتی که بود توسط دایه نجات پیدا کرد.
و حالا ادامه ی ماجرا........................
سهیلا جان سالم به در برد اما پدر مادرش و کلا هر کس تو اون خونه بود کشته شد ! به خواست خدا من و سهیلا نجات پیدا کردیم مدتها سهیلا تو شوک بود .
یک سال بعد مرادی به ایران اومد وسهیلا را پیدا کرد و اونو با خودش برد و با هو ازدواج کردند . دوباره مرادی به ایران برگشت و شروع به سرمایه گذاری کرد .
هر روز از دیروز ثروتمندتر می شد .حال سهیلا هم هر روز بدتر و بدتر می شد .منو هم پیش خودش برده بود تا بیشتر حواسم بهش باشه، اوضاع روحی سهیلا بهم ریخته بود ،
میتونم بگم دیونه شده بود هر شب کابوس می دید .
آمدن به ایران اشتباه محض بود اون تو خارج اوضاع بهتری داشت اما مرادی سرمایه اش را تو ایران استفاده می کرد و نمی تونست دست برداره.
توی این بین سهیلا حامله شد و حاملگی حال اونو بدتر کرد با سفارش و خواسته من با سهیلا به یکی از جزایر جنوب ایران رفتیم.
فکر کنم کیش بود یه ویلا کنار دریا .با مراقبت های من و آرامشی که اونجا داشتیم سهیلا حاملگی را پشت سر گذاشت و سودابه را به دنیا آورد ! چند روز اول به خوبی طی شد.
سهیلا با تغییرات هورمونی که در بدنش رخ داده بود دوباره اوضاع روحیش بهم ریخت چند بار اگر به داد سودابه نرسیده بودم داشت بچه رو می کشت .
به هزار زحمت صبر کرد تا مرادی به دیدن ما اومد .وقتی شرایط را برایش تعریف کردم از من راه چاره خواست ، منم بردن سهیلا به یک مرکز روانی به عقلم رسید .مرادی قبول کرد اما تو ایران هنوز همچین مرکزی وجود نداشت ناچار سهیلا به کشور سویس رفت و من ماندم و سودابه که با هم به تهران اومدیم.
دوران نوزادی و طفولیت را به خوبی گذراند اما کمبود مادر و شرایط حاملگی سهیلا اثر خودشو رو بچه گذاشته بود .
اون یک خشونت پنهان داره .یک عده خود آزاد هستن اما سودابه مردم آزاره و مرادی هم ازش حمایت می کنه و روی کارهای اون سرپوش می ذاره.
با مردم مثل یک اسباب بازی رفتار می کنه و هر موقع دلش را زد دور میاندازه .با تو هم همین کارو می کنه ازش دور باش خودتو به ضعیفی بزن باهات کار نداره از آدم عاجز بدش میاد . پرسیدم : مادر سودابه زنده است ؟ بله که زنده است اما حال و روز خوشی نداره .
سودابه اینو می دونه که مادرش زنده است ؟ گفت : نه ، نمیدونه تو هم نباید بهش بگی چون مرادی نمی خواد دخترش بدونه مادرش تو چه وضع و حالیه ! گفتم با اینکه از صحبت های شما سیر نمی شم ولی ناچارم برم از کمکتون ممنونم تا دم در منو مشایعت کرد.
وقتی رسیدم خونه مادرم عصبانی گفت : بازم بی خبر بیرون رفتی لااقل اون موبایل را با خودت می بردی هزار دفعه زنگ خورد تا برداشتم قطع کرده .
این موبایل مال کیه ببر پس بده. صورت مادرمو بوسیدم و سعی کردم از دلش دربیارم و گفتم : این موبایل مال دختر مرادیه می برم پس میدم شما ناراحت نباش همین موقع تلفن زنگ خورد گفتم کجا گذاشتی ؟ دست انداخت از تو کابینت موبایل را به من داد خندیدم و تلفن را جواب دادم .
سودابه پشت خط بود تا صدای منو شنید پرسید کجا بودی از کی تا حالا دارم زنگ می زنم جواب نمی دی مگه اون گوشی را بیخود بهت دادم اون مال اینه که در دسترس باشی نه اینکه با خودت نبری حالا راه بیفت بیا اینجا کارت دارم .
پرسیدم کجا بیام و چی کار داری ؟ گفتش خودتو لوس نکن پاشو بیا خونه ما اینجا بهت می گم و گوشی را قطع کرد.
مادرو پرسید چی می گفت ؟گفتم می خواد برم خونه شون ، چی کار کنم برم ؟ مادرم گفت آره برو دختره اونقدر هم بد نیست نترس تورو نمی خوره اما مراقب رفتارت هم باش کاری نکن که بعدا پشیمون بشی .
لباسمو عوض کردم و با آژانس به خونه اونها رفتم. سه ربع طول کشید روز روشن باغچه زیباتر به نظر می رسید . اون شب نتونسته بودم خوب ببینم باغ بزرگی بود درخت های تنومند ، چنار ، بیدهای مجنون ، گلهای بنفشه ، گلهای زنبق ، خلاصه محو تماشای باغ بودم سودابه گفت نیم ساعته در رو برات باز کردم ،
کجایی ؟ همینجام دارم میام و به سرعت قدمهایم افزودم .
سودابه تو تراس نشسته بود بلوز صورتی و شلوار جین پاش بود و برخلاف اون شب خیلی ساده دیده می شد .
رو به من کرد و گفت ؟ خونه مون چشمتو گرفته ، مگه نه ؟ آره ، خونه خوبیه ، بزرگه ، دلبازه ، تا حالا
باغچه تونو دیدی ؟ خندید و گفت : نه مثل تو و امثال تو !! مگه من چطور می بینم که تو نمی بینی ؟ تو مثل
ندید بدیدها می بینی ، من مثل دیده ها فرق اینه.
گفتم راست می گی من بار دوم این باغ را می بینم اما تو از بچگی اینجا بزرگ شدی تو این باغ را دیدی من ندیده به حساب میام .
سودابه ازا ینکه توهینش نگرفته بود حرص خورد . سعید ! با شنیدن اسمم جا خوردم تا اون وقت منو به اسم
صدا نکرده بود برگشتم نگاهش کردم دلم هری ریخت نمی دونم این دختر چی داشت هر بار چشمم تو چشمش
می افتاد دلم می لرزید پیشش نشستم و با تحکم گفت : برای چی نشستی مگه من به تو اجازه دادم پیشم
بشینی ؟ گفتم ندادی ، راست می گی ندادی ولی من نشستم خوشت نمیاد پاشو ،
با مشت به شونه من کوبید
خیلی پررو هستی .
پرسیدم ک منو صدا کردی بیام اینجا بهم بگی اینجا بشین اونجا نشین کاری نداری من
میرم بلند شدم دستمو گرفت .
ادامه دارد.......
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت 2:58 موضوع داستان | لینک ثابت
با عرض سلام خدمت تمامی شما همراهان خوبم
به دلیل متداخل شدن یک سری از کارهای پیش بینی نشده تا یک مدتی از آپ کردن وبلاگ معذورم
امیدوارم عذر مرا بپذیرید و مرا بعد از یک مدت فراموش نکنید .انشاالله با مطالب بهتر برمی گردم و در خدمت تون هستم
پیروز و سربلند باشید
یا حق
غریبه ![]()
"سوء تفاهم"
قسمت پنجم
داستان را تا آنجا خواندیدکه من پشت کنکوری بودم ،از فرط فشار درس تصمیم گرفتم که در خیابان قدمی بزنم ،
در آنجا با دختری برخورد کردم که در یک جای بسیار شلوغ بسته کوچکی را به یک نفر دیگر می داد تا به
خودم بجنبم پلیس همه ما رو دستگیر کردو به پاسگاه برد.
بعد از چند ساعت من با قید ضمانت از پاسگاه آزاد شدم.یک روز که پدرم دوستش را به خانه مان دعوت کرد ه بود ، در کمال تعجب آن دختر را دیدم ،او دختر دوست پدرم بود ،
پدرش یکی از پولدارترین های تهران بود و تنها با دخترش سودابه زندگی می کرد . سودابه دختر یکی یک دانه پدر ،
هر حرفی می زد اجرا می شد ، و عادت به انجام کارهای عجیب و غریب داشت . یک روز با من قرار گذاشت ولی سر قرار نیامد ، بعد از ۲ ساعت انتظار وقتی که به خانه برگشتم ،
جلوی پام ترمز کرد و با خواهش منو با خودش به بلندترین نقطه تهران برد
و حلا ادامه ی ما جرا................
اون شب درباره سودابه چیز خاصی نتونستم بفهمم، اما مصمم شدم اونو بشناسم و بدونم پشت این چهره
پولدار و لجباز چه کسی نهفته ست که اونو از دیگران متمایز می کرد . اون به خودش می گفت فیوز .
ولی اشتباه می کرد ، دلم می خواست اونو همانطور که هست بشناسم.
برای این دست به کار شدم. از هرکس که مس تونست به من کمک کنه استفاده کردم.
از مدرسه که توش درس خونده بود شروع کردم. کسی جواب خاصی به من نداد.انگار جزء اسرار بود! منو سر در گم کردند. هر چه سماجت کردم ، هیچ جوابی ندادند.
حتی تهدید کردند با آقای مرادی تماس می گیرند.
منم دنبال دردسر نمی گشتم. بدون نتیجه از مدرسه بیرون اومدم.
هنوز از اونجا زیاد دور نشده بودم که خانمی منو از پشت سر صدا کرد. یکی از معلمان مدرسه بود.ایستادم بهم رسید.
گفت اگه راستشو بگی چرا درباره سودابه تحقیق می کنی ، کمکت می کنم.
فورا" گفتم :ازش خوشم اومده ، شاید بخوام با اون .... من و من کردم و گفت : فهمیدم با آتیش بازی می کنی ،
ولی باشه بریم تو پارک یه جا بشینیم، کلی حرف حرف دارم تا بهت بگم .
قدم زنان به طرف پارک رفتیم . اون صحبتشو اینطور شروع کرد، سودابه تو مدرسه دختر شری بود به تمام معنا ! شر از اول دبستان که وارد شد ، اوضاع مدرسه را بهم ریخت.
پدرش رئیس انجمن بود. تو مدرسه پول بود که خرج می کرد. مدیر ، ناظم علیرغم این بچه شر و ناسازگار با اون راه می اومدن.
پرسیدم مگه چی کار می کرد؟ گفت: بدون غیبت مدرسه می اومد و تو این پنج سال که شاگرد این مدرسه بود ، یک روز هم غیبت نکرد .
اما وقتی وارد مدرسه می شد، اوضاع بهم می ریخت. از روز اول بچه ها رو ترسانده بود، کتک می زد ، موهاشونو می کشید و می گفت: شما اسباب بازی من هستید .
اسباب بازی که فضولی نمی کنه و بچه ها را وادار می کرد کاری که دوست ندارند انجام دهند. قیچی می اورد و موهای بچه ها رو کوتاه می کرد، روپوش اونها رو پاره می کرد، جای ناخن هاش همیشه روی صورت یکی دو نفر بود ! هر کاری می کرد ، اما بد دهن نبود .
فحش نمی داد ، از اون شکایت هم که می شد ،مدیر و ناظم ، حق را به سودابه می دادندو بچه ها ناچار از ترس مدیر و ناظم ، حتی شکایت هم نمی کردند .تنها بعضی از شاگردها تونستند از شر سودابه نجات پیدا کنند ، اونهایی بودند که از مدرسه منتقل شدند !
سودابه اذیت می کرد ولی تنبیه نمی شد.
اوایل یکی از معلم ها گوش سودابه را کشید ولی اون را از مدرسه بیرون کردند و تا مدت ها نتونست کار مناسبی پیدا کنه .
سودابه لوس نبود اما چیزی تو دلش بود که از دیگران انتقام می گرفت .اینو می دونم که با بچه های بی پرد و مادر کاری نداشت مخصوصا آنهایی که مادر نداشتند.پرسیدم شما مادر سودابه را دیدید؟ جواب داد : نه تا آنجایی که می دونم اون فقط پدر داره .
راستی زنی بود که دایه سودابه شنیده بودم اون دایه مادر سودابه هم بوده اگه بتونی اونو پیدا کنی اون بیشتر کمکت می کنه.
من نگاهی به معلم کردم خودش فهمید گفت بهت کمک می کتم تا بتونی رد اون زن را پیدا کنی .
نمی دونم از لحظه ای که دیدمت دلم خواست کمکت کنم ، تو شبیه پسرم هستی اون الان سربازه. یک شماره تلفن به من داد و گفت :فردا با این شماره تماس بگیر امیدوارم بتونم پیداش کنم! دیگه دیر شده باید برم و از من خداحافظی کرد .
تا فردا که از اون دایه خبر بگیرم انگار یک قرن گذشت .دیگه علاقمند شده بودم این بچه شر را که همه را به چشم اسباب بازی می دید را از نزدیک بشناسم .با گرفتن آدرس به خونه دایه رفتم یک آپارتمان تو یکی از فرعی های ستار خان بود . جای خوبی بود .
در زدم زن میانسالی در را باز کرد خودم را از دوست های سودابه معرفی کردم ، سودابه را شناخت و منو به داخل دعوت کرد.
با شربت از من پذیرایی کرد گفت : از دوست های سودابه هستی یا از اسباب بازی هاش ؟ از این حرف دایه ناراحت شدم اما چون می خواستم اون حقیقت را به من بگه گفتم: از اسباب بازی هاش ،
اونم تازه ترین اسباب بازیش! پرسید: حالا چی می خوای بدونی ؟ گفتم : اونو شما بزرگ کردین درباره اون هر چی می دونید بگین ،ازتون خواهش می کنم.
گفت: میدونی من دایه مادرش بودم ؟ بله می دونم درباره مادرش میتونین اطلاعاتی بدین ؟ گفت: پسرم ار جستجو درباره سودابه و مادرش دست بردار تو در مقابل اون باختی از اول اعتراف کن ،دست از سرت بر می داره اون با آدم ضعیف بازی نمی کنه .
گفتم : هر چی شما بگین انجام میدم ولی به شرطی که همه چیز را درباره سودابه و مادرش بهم بگین . بالاخره قانع شد و داستان زندگی مادر سودابه را اینطور شروع کرد.
سهیلا اسم مادر سودابه است اون دختر خوشگل و خوبی بود من به اون شیر دادم توی دامن من بزرگ شد از خانواده های بزرگ بودند تو بهترین مدرسه ها درس می خوند دیپلمش را تو فرانسه گرفت منم به عنوان دایه اش با اون رفتم ! اون دختر پاکی بود ،
سال آخر بود که با مرادی آشنا شد مرادی هم برای درس خوندن تو فرانسه بود با سهیلا هم کلاس شده بود این آشنایی ادامه داشت تا هر دو فارغ التحصیل شدند و به ایران برگشتیم ! خانواده مرادی از ثروتمندان ایران به حساب می آمدند ،
جفت خوبی شده بودند، هر دو خوب ،هر دو ثروتمند و همدیگر را دوست داشتند ، مانده بود فقط ازدواج ،
مراسم خواستگاری و دیگر تشریفات تمام شده بود ولی یک روز یک عده ناشناس ریختند تو خونه و جلوی
چشم سهیلا پدرو مادرش را به رگبار بستند البته یکی از این تیرها به سهیلا خورد و غرق به خون زمین
افتاد به هر زحمتی بود سهیلا را از اون آشوب نجات دادم.
ادامه دارد ............
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 1:42 موضوع داستان | لینک ثابت
" سوء تفاهم "
قسمت چهارم
داستان را تا آنجا خوانددید که من که یک پسر پشت کنکوری بودم ، از فرط فشار درس تصمیم گرفتم که در خیابان قدمی بزنم .، در آنجا با دختری برخورد کردم .در یک جای بسیار شلوغ بود که دیدم اون دختر بسته کوچکی را به یک نفر دیگر داد تا به خودم بجنبم پلیس همه ما را دستگیر کرد و به پاسگاه برو بعد از چند ساعت من با قید ضمانت از پاسگاه آزاد شدم .
یک روز وقتی که پدرم یکی از دوستانش را به خانه مان دعوت کرده بود ، با تعجب دیدم که دختر دوست پدرم ( سودابه ) ، همان دختری است که باهاش تو خیابون برخورد کردم . بعد از امتحان کنکور من ، ما به خونه اونها دعوت شدیم آنها بسیار پولدار بودند و من از اوضاع زندگی انها خشکم زده بود ، سودابه که همیشه برای خودش دنبال هیجان می گشت به من گفت که : تو اسباب بازی جدید من هستی و با من قرار گذاشت تا با هم بازی تازه ای را شروع کنیم .
و حالا ادامه ی ماجرا..................
تا چند روز درباره ی مهمونی مرادی صحبت می کردیم مادرم مرتب می گفت : وای دیدین مهمونی را منم به هوای اینکه اونها مثل ما هستند سفره ساده چیدم ، حتما بهشون برخورده که خواستن اینقدر سفره شون را به رخ بکشن . پدر از اون طرف گفت : من می دونستم اما می خواستم یک سفره بی قل و غش بندازی اونها سادگی را دوست دارن خونه ما بهشون خوش گذشته بود ، مرادی زن نداره چند بار تا حالا زن گرفته ولی این دختره اونها را فراری داده ، مرادی دخترش را خیلی دوست داره و میل ، میل دختره است !
یک بار مرادی گفت : اگه دخترم بگه بمیر می میرم اونقدر جدی گفت که ما همه تعجب کردیم دخترش مهره مار داره . پرسیدم پدر جان سودابه دختر مرادی چطوریه ؟ منظورم اینه که چقدر درس خونده ؟ پدر گفت : با اطلاعاتی که من از این دختر دارم به زور دیپلم گرفته توی دانشگاه کاملا آزاد بدون شرکت حظوری قراره لیسانس بگیره ، نوزده ساله است با هر کسی دوست نمی شه ، هر کسی را تحویل نمی گیره ، کارهای عجیب غریب می کنه، مرتب از کلانتری و منکرات به مرادی تلفن می شه اونم فورا دخترشو با یک تلفن آزاد می کنه. تو فکر رفتم ، یادم افتاد اون روز که تو آگاهی گرفتار شده بودم اونم با من آزاد شد در حالی که اون قاچاق کرده بود پی به خاطر پدرش آزاد شده بود .کم کم داشتم سودابه را می شناختم این دختره لوس و ننر منو اسباب بازی جدید فرض کرده بود باید مراقب می شدم تا از من واقعا مثل یک اسباب بازی استفاده نکنه . از اینکه وارد این بازی شده بودم احساس بدی نداشتم .
زنگ تلفن منو به خودم آورد ، سودابه بود با من کار داشت پدرم با تعجب گوشی را به من داد احوالپرسی کردم سودابه کفت : پاشو بیا اینجا کارت دارم . چی کار داری ؟ نمی توم بیام .عصبانی گوشی تلفن را کوبید . الو الو !!! پدرم گفت : ازت چی می خواست ؟ به من می گه پاشو بیا اینجا کارت دارم ! پدر هول شده بود ، خب تو چی گفتی ؟گفتم نمی تونم بیام . چرا نمی تونی ؟پاشو عذر خواهی کن و برو ببین شاید کار مهمی داشته باشه تو اصلا سیاست نداری پاشو تلفن کن .
یاد قرارمان با سودابه افتادم ، اگه من تلفن می کردم اون به مقصودش می رسید . به پدرم گفتم : از خونه زنگ نمی زد باید منتظر بشم تا اون تماس بگیره. پدر گفت : حواست را جمع کن باهاش خوش رفتاری کنی ما زیر سایه مرادی کلی چیز بدست آوردیم که اصلا دلم نمی خواد از دست بدم ، با دختره خوب باش برای آینده تو هم خوبه .
دو سه روز از این ماجرا می گذشت ، سودابه دوباره زنگ زد این بار ملایم تربود از من خواهش کرد که پیشش برم منم قبول کردم سودابه گفت بهتره بریم بیرون ، و یک ساعت دیگه در پارک ملت قرار گذاشتیم . لباس مرتب پوشیدم به مادرم گفتم : من با سودابه قرار دارم دیر کردم نگران نباش . مادرم دنبالم دوید و گفت : پسرم به خاطر حرفهای پدرت سرنوشتت را خراب نکن اگه از این دختره خوشت نیومده ولش کن به درک کتر بابات بهم می خوره اونم عیب نداره تو از همه چیز برای من مهمتر هستی .
از حرفهای مادرم لذت بردم گفتم از اینکه نگران من هستی ممنونم بالاخره چی،یه روزی باید با یک دختر ارتباط داشته باشم و بتونم زن ها را بشناسم یا دلت می خواد چشم و گوش بسته غلام حلقه به گوش عروست باشم . مامان اجازه بده یکم از خودم بیرون بیام و ارتباط داشته باشم ، حالا که پدرم خودش موافق دوستی من با یک دختر هست ، شما مانع نشو اسن اولین تجربه منه برام دعا کن ! مادرم گفت : دعات می کنم اما یک خواهش می کنم. بفرمایید گوشم با شماست . مادر ادامه داد ، هر اتفاقی افتاد را برام تعریف کن تا بهت کمک کنم بتونی از پس این دختره بر بیایی حریفت خیلی قوی است . قول دادم از کمک مادرم استفاده کنم .
سر موقع به قرار رسیدم از سودابه خبری نبود روی نیمکت نشستم دور و برم را نگاه کردم نیامده بود . دو ساعت تمام روی نیمکت نشستم اما نیامد بلند شدم تا برگردم خونه یه پسر بچه بهم نزدیک شد یه تلفن همراه به من داد تلفن زنگ خورد ، سودابه پشت خط بود می خندید خوب سر کارت گذاشتم فکر کردی اون روز گفتم بیا نیامدی انتقام نمی گیرم ، دلم خنک شد این بار من عصبانی گوشی را قطع کردم پا شدم و به طرف در خروجی رفتم .
کنار خیابان ایستادم تا سوار تاکسی بشم و برگردم یه پژو جلو پام توقف کرد سودابه پشت رل بود گفت سوار شو . تشکر کردم . جا زدی ؟ مگه نگفتی تا آخر بازی هستی ؟ لوس نشو سوار شو ، سوار شدم هنوز در را نبسته راه افتاد مثل جت می رفت مجبور شدم کمربند ایمنی را ببندم هوا تاریک شده بود ، از خیابانهای شهرک غرب و سعادت آباد گذشتیم چند سر بالایی را که رد کردیم ماشین را نگه داشت و پیاده شد ، منم پیاده شدم تهران زیر پامون بود چراغهای روشن مثل نگینهای درخشان بودند . اونقدر این منظره زیبا بود که نگو !!!
محو تماشا بودم پرسید نظر تو چیه ؟ گفتم : معرکه است ! نظر تو چیه ؟ گفت مثل آدمهای زنده تا وقتی که خاموش بشن زیبان . پرسیدم : مگه مرده و زنده بودن افراد برات فرق می کنه ؟ خندید ، اینقدر دیگه سنگدل نیستم من انسانها را زنده و براق مثل این چراغها دوست دارم ، نگاه کن یک دسته چراغها نزدیک هم یک دسته پراکنده ، بعضی ها را ببین تک تک سوسو می زنن. گفتم : تو که همچین نگاه زیبایی نسبت به آمها داری چرا با اونها بازی می کنی ؟ در جواب گفت : برای اینکه احساس کنم اونها زنده اند و تا تظاهر نکردن می درخشند و دوستشون دارم . پرسیدم : تو خودت چی ؟ می درخشی؟ سودابه از جایی که نشسته بود بلند شد و گفت من از همه درخشان تر هستم ، من اصلا فیوز اصلی هستم من اگه نباشم کلی چراغ خاموش میشن .
روی سبزه ها دراز کشید و قل خورد عین بچه ها فریاد زد می دونی اسم این پارک را پرواز گذاشتن ؟ واقعا اسم با مسمایی است ، پرواز ، پرواز .رفتم کنارش نشستم گفتم : حرف می زنی ؟ گفت فعلا نه اما بعدا شاید . تو باید یاد بگیری انتظار بکشی ......
ادامه دارد ......
نوشته شده توسط gharibeh در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 16:25 موضوع داستان | لینک ثابت
"
قسمت سوم
داستان را تا آنجا خواندید که من یک پسر پشت کنکوری بودم از فرط خستگی و فشار درس تصمیم گرفتم که در خیابان قدم بزنم ، در حال قدم زدن بودم که با دختری برخورد کردم . نمی دونم که چی شد که احساس کردم که محصور اون دختر شدم ، به دنبال اون دختر راه افتادم ، در یک جای بسیار شلوغ بود که دیدم اون دختر یک بسته کوچکی را به یک نفر دیگر می داد . تا به خودم بجنبم پلیس همه ما را دستگیر کرد و به پاسگاه برد، بعد از چند ساعت پدرم با یکی از دوستانش که سرهنگ بود به آنجا آمدند و من با قید ضمانت از پاسگاه آزاد شدم . در خانه جریان را برای هر کسی تعریف کردم به من گفتن شانس اوردم و خدا به من رحم کرده.
همان شب ما مهمان داشتیم ، دوست پدرم و دخترش ، با تعجب وقتی که چشمم به آن دختر افتاد ، دیدم اون همون دختره که من تو خیابون دیده بودمش ، پدر اون دختر ، آقای مرادی سکی از پولدارترین های تهران بود و اگر با پدرم قرارداد می بست زندگی ما متحول می شد ، در اتاقم به اتفاقات افتاده فکر می کردم تا اینکه خوابم برد .
و حالا ادامه ماجرا ....................
اون شب خوابهای پریشان دیدم وبالاخره صبح شد . مدتی از امدت سودابه و پدرش به خانه ما می گذشت منم مرتب درس می خوندم ، به کنکور هم دو روز بیشتر نمانده بود ! تیر ماه بود هوا گرم و من هم توی بالکن نشسته بودم و درس می خوندم که تلفن زنگ زد ، آقای مرادی بود با پدر حرف زد.شب جمعه مهمونی داشت و از ما هم خواست به خانه آنها بریم .پدرم از طرف من عذر خواست و گفت : سعید نمی تونه بیاد اما بقیه می آییم و تلفن را قطع کرد. هنوز در باره مهمونی حرف می زدیم زنگ تلفن به صدا در آمد. آقای مرادی بود و به خاطر من مهمونی را به جمعه شب انداخته بود تا من صبح کنکور بدم و شب در مهمانی شرکت کنم !
پدرم گفت لزومی نداره که به خاطر سعید مهمونی را عقب بندازید ، مرادی گفت : نه اشکالی نداره اونم باشه بهتره جمعه شب منتظرم و مکالمه را تمام کرد. پدرم گفت : سعید جان ، بخت بهت رو کرده مرادی لطف داره می گه بدون سعید نمی شه . شب کنکور پدرم اول شب به اتاقم اومد و تمام کتاب و دفترهامو جمع کرد و گفت : کافیه هرچی می خواست بشه تا حالا شده امشب را استراحت کن صبح زود می خواهی کنکور بدی ، درس تعطیل بلند شو بریم شام بخوریم . شب را سعی کردم آرام باشم و راحت خوابیدم.
صبح ساعت شش مادرم اومد و از خواب بیدارم کرد صبحانه حاضر بود ، با هم خوردیم ، لباس پوشیدم و با پدرم به محل امتحان رفتم .روز داغی بود موقع امتحان جای منم بد بود آفتاب تو سرم می خورد اول زیاد ناراحت نبودم اما با گذشت زمان گرما بهم فشار آورد امتحان هم ادامه داشت تازه تخصصی ها را تست می زدم که سرم گیج رفت و حالت تهوع بهم دست داد . یکی از مسئولین را صدا کردم ، رنگم پریده بود متوجه شد ، جای منو عوض کرد اما از من خواست تا آخر امتحان صبر کنم و ادامه بدم . یک لیوان شربت خنک بهم داد کمی حالم جا اومد و به امتحان ادامه دادم و به هر صورتی بود کنکور تمام شد.ساعت دو از امتحان بیرون اومدم پدرم بیرون در منتظرم بود با دیدن من وحشت کرد. رنگم خیلی پریده بود زیر بغلم را گرفت و توی ماشین نشاند تا ماشین راه افتاد حالم بهم خورد .پدرم ماشین را نگه داشت ، از ماشین بیرون پریدم و کنار جوی آب ، بالا آوردم !
پدر نگران کنارم ایستاده بود کمکم کرد تا بلند شدم منو به یک درمانگاه رساند .اونجا سرم بهم وصل کردند .زیر سرم بودم پدرم گفت : با این حال تو مهمونی نمی تونیم بریم ، برم به مرادی زنگ بزنم بگم نمیاییم. دست پدرم را گرفتم گفتم : نه این کار را نکن ، اگه نتونستم بیام منو ببرین خونه شما برین .زیر سرم حالم بهتر شده بود.ساعت شش عصر از درمانگاه بیرون رفتیم .مادرم تا می تونست بهم مایعات داد .کلی بهتر شدم تو خونه . لباسم را عوض کردم و به همراه بقیه به خونه مرادی رفتم.
بیرون خونه اونقدر جالب نبود و شکل یک خونه معمولی بالای شهر را داشت اما داخل خونه نگو کمتر از قصر نبود. در را که زدیم با کنترل از راه دور در را باز کردنداز باغ با صفایی گذشتیم . همگی دهانمان از تعجب باز مانده بود رسیریم به یک استخر رو باز ، کنار استخر میز صندلی چیده بودند. مستخدمین از مهمانان پذیرایی می کردند. همه یک دست پوشیده بودند ، آقای مرادی جلو آمده و خوش آمد گفت . از مستخدم خواست تا از ما پذیرایی کنه.
هنوز حیات خونه را کامل ندیده بودیم ، از ما برای خوردن شام به داخل دعوت شد. از کجا بگم از لوستر ها ، از فرش ها ، از در و دیوار، از تابلو های گرانبها یا از میز شامی که چیده شده بود ، فوق العاده بود. در عمرم همچین تجملاتی را یک جا ندیده بودم !
وضع خانوادگی ما خوب بود اما نه به این حد !! نمی دونستم بخورم یا تماشا کنم .سودابه با لباس زیبایی که پوشیده بود و آرایشی که کرده بود مثل یک پرنسس از پله ها پایین اومد .باورم نمی شد ، یک دختر اینقدر تغییر کنه با دیدن سودابه دلم به لرزه در امد . احساس خوشی بهم دست داد با نگاهم تعقیبش کردم از پله ها به آرامی پایین می اومد . همه توجه شان به سودابه بود. چند پسر جوان برای استقبال از سودابه کنار پله ها رفتند . یکیشون دست سودابه را گرفت و سر میز آورد با همه خوشرویی کرد به من که رسید گفت : خیلی عقبی ، انتظار داشتم تو دست منو بگیری اما تو داری از حال میری .
نوع حرف زدن سودابه اصلا به کلاس خونه زندگیشون نمی اومد خیلی راحت حرف می زد و به همین خاطر اونو دیونه فرض می کردند. خوردن شام یک ساعت طول کشید اما من خیلی ملاحظه کردم چون هنوز حالم خوب نشده بود ، دیگه هیچ کس جا نداشت تزه دسر آوردند ، مثل فیلم های انگلیسی ، غذاها و دسرها تو ظرفهای سیلور و در دار سرو شده . من برای فرار از این پذیرایی طولانی به حیات پناه بردم ، خودمو روی یک صندلی راحتی انداختم داشت خوابم می برد یکی محکم کوبید به شونه ام ، ترسیدم از جا پریدم ! سودابه بود ، واقعا دختر خشنی بود دستمو بهش نشون دادم و گفتم : هنوز جای ناخونات خوب نشده ضربه جدید نزن !! "نازک نارنجی " این حرفی بود که از دهن سودابه بیرون اومد !
به من گفت : تو اسباب بازی تازه من هستی اینم بهت بگم اگه بخواهی جر بزنی اوقاتم تلخ می شه و اونوقت بازی تموم می شه و اینو بدون ، بازی را هم تو و هم پدرت می بازین !! از حرفهای اون سر در نیاوردم فقط گفتم : من اسباب بازی نیستم اما اگه بخواهی باهات بازی می کنم اونم تا اخرش البته اینو بدون من تنها بازی می کنم تو هم تنها ، کاری به پدرم و پدرت ندارم اگه مقررات بازی را قبول داری هستم ، تو چی ؟ سودابه گفت : از اسباب بازی هایی که مقررات تعیین می کنن زیاد خوشم نمیاد ولی باشه بازی تا آخر باشه ؟ گفتم باشه ولی اصلا نفهمیده بودم اون منظورش چیه و قبول کرده بودم ! این بازی چه جور بازیه ؟ یه دختر پولدار چه طور بازی می کنه ؟ برام یک معما بود که به زودی حل شد .
ادامه دارد.....
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 17:30 موضوع داستان | لینک ثابت
" سوء تفاهم "
قسمت دوم
داستان را تا انجا خواندید که من که یک پسر پشت کنکوری بودم، از فرط خستگی و فشار درس تصمیم گرفتم که در خیابان قدم بزنم ، در حال قدم زدن بودم که با دختری برخورد کردم . نمی دونم چی شد که احساس کردم که محصور اون دختر شدم ، و به دنبال دختر راه افتادم، در یک جای بسیار شلوغ بود که دیدم اون دختر یک بسته کوچکی راه به یک نفر می داد. تا به خودم بجنبم پلیس همه مارو دستگیر کردو به پاسگاه برد ، هر چه من به آنها گفتم که من بی گناهم و من یک محصل پشت کنکوری هستم، کسی حرف من رو باور نکرد. از پاسگاه با مادرم تماس گرفتم و جریان را با کمی سانسور برایش تعریف کردم ، بعد از چند ساعت پدرم با یکی از دوستانش که سرهنگ بود به آنجا اومدند و من با قید ضمانت از پاسگاه آزاد شدم . وقتی که داشتم از پاسگاه بیرون می اومدم مردی که فهمیده بود من به دنبال اون دختر هستم ، کاغذی به من داد و گفت این هم آدرس اون دختر... من هم نوشته رو گرفتم و با بقیه به خونه رفتم . و حالا ادامه ی ماجرا............
باورم نمی شد توی اتاق خودم باشم همه جای اتاق تازه به نظر می رسید راستش خیلی ترسیده بودم فکر می کردم که دیگه خونه ام رو نمی بینم اما اونجا بودم.شام را دسته جمعی خوردیم .سر شام برای خواهرم داستان را تعریف کردم اونم باورش نمی شدو تعجب می کرد با ناباوری اون ، من موضوع را هی بال و پر دادم و داشتم قهرمان یک داستان پلیسی می شدم که پدر گفت : دخترم به حرف هایش گوش نکن اونقدر ترسیده بود که نگو ما هم ترسیده بودیم اما خدا پدر و مادر جناب سرهنگ را بیامرزه اون خیلی کمک کرد. ضامن شد تا سعید را آزاد کردند.
پسرم مواظب باش از قدیم گفتن یه بار جستی ملخک ، دوبار جستی ملخک ، بار دیگه تو دستی ولخک. اگه حواستو جمع نکنی قافیه رو باختی به همین سادگی آدم ممکنه سرنوشتش عوض بشه تا بیای ثابت کنی که من بی گناهم ، زندگیت از دست رفته. دست از پا خطا نکن به درس و مشقت برس انشاالله تو کنکور قبول می شی ، فکر من هم آزاد می شه. مادرم وسط حرف پدرم دوید و گفت : از بس به بچه فشار آوردی که درس بخون ، بخون اینطور شد ، بذار آزاد باشه ، بذار زندگی و تجربه کنه، پس کی می خواد وارد اجتماع بشه این یه قسمت از اجتماعه.باید ببینه و تصمیم بگیره . سعید جان همه جای اجتماع ما خوب و پاکیزه نیست همه چیز هست فکر نکن دور بمونی دوست میمونی بلکه باید فکر کنی هر راه که به منفعت باشه انتخاب کنی راه های آسان پول در آوردن زیاده ولی خطر زندان ، دستبند اسیری و گرفتاری را هم داره .اونهایی که پیش تو نشسته بودند همه آدمهای مناسبی نبودند.
آدم هایی بودند که پول راحت و بی دردسر می خواستند، پول راحت و بی دردسر حرامه ، انسان باید کار کنه و با دست رنج خودش پول در بیاره . خواهرم گفت : مامان بسه دیگه سرش از نصیحت داغ شد همه خندیدیم و موضوع عوض شد. شب راحت خوابیدم صبح مادرم تو اتاق اومد لباس های منو برداشت تا توی ماشین رخشویی بندازه .جیب های شلوارم را خالی کرد کاغذ آدرس از جیبم افتاد زمین ، برداشتم و نگاه کردم . حرف های دیشب پدر و مادرم یادم اومد ، آدرس را تو کشو گذاشتم کتابمو برداشتم تا درس بخونم کلمات از جلوی چشمم فرار می کرد همه اش وسوسه ی آدرس تو دلم می پیچید با خودم کلنجار رفتم و بر وسوسه خوندن آدرس غالب اومدماما دیگه درس هم نتونستم بخونم حاضر شدمو اینبار به مادرم گفتم : من می رم پیش علی دوستم نگران نشی .مادرم گفت برو ولی زود برگرد. پرسیدم چرا ؟ گفت : مهمان داریم ، یکی از دوست های پدرت که مایه دار هم هست می خواد با پدرت در مورد کار صحبت کنه ، می گن یه دختره خل و چل داره اونم میاره . با تعجب گفتم :چقدر خله ؟ و خواستم به غذایی که مادر داشت می پخت ناخنک بزنم که با قاشق روی دستم زد ، به اندازه همه جوان ها خله !!! خداحافظی کردم و پیش علی رفتم .
وقتی جریان دیروز را برایش تعریف کردم بهم گفت : بلای بزرگی از سرت رفع شده ، خدا بهت رحم کرده ، بدبخت اگر سرهنگ به دادت نمی رسید روزگارت سیاه بود تا بیای ثابت کنی چه کاره ای شش ماه آب خنک میل کردی .... از حرف های علی دلم هری ریخت و گفتم بسه دیگه اومدم دلم باز شه تو بدتر حالم رو گرفتی من میرم خونه مهمون داریم. وقتی رسیدم خونه ، مادرم درباره منو بیرون فرستاد تا میوه بخرم این دفعه که برگشتم خونه مهمون ها اومده بودند . قبل از اینکه پیش مهمون هابرم رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم دست انداختم توی کشو و آدرس دختره را بیرون آوردم یاد حرف های علی افتادم پاره کردم و انداختم سطل آشغال ، سریع خودم را به پذیرایی رساندم از دیدن مهمون ها تعجب کردم .اون دختره دیوانه که می گفتن همون دختره بود ، مثل آهک وا رفتم پدرم دوستش را آقای مرادی و دخترش را سودابه معرفی کرد .با آقای مرادی دست دادم و گفتم : سعید هستم .سودابه گفت : بابا من این پسره را یه جایی دیدم اما کجا یادم نمی یاد ! دستم را نشانش دادم و گفتم : شاید این کمک کنه. سودابه گفت : دیدی گفتم دیدمت ، دستت چطوره ناز نازی ؟آقای مرادی خئشحال از آشنایی ما ، خنده ای کرد و گفت دختر من یه خورده ساده است از حرف هایش ناراحت نشین . با زرنگی تمام صحبت را عوض کرد ، اونشب به همه ما خوش گذشت . پدرم از اینکه تونسته بود با آقای مرادی به نتیجه برسه از همه ما راضی تر بود . بعد از رفتن اونها به مادرم گفت : اگه این قرارداد را با مرادی ببندم آینده سعید تامین می شه از درس و مشق که فاغ بشه میاد با ما کار میکنه و با هم حسابی پول در می آوریم . خواهرم به مسخره گفت : سودابه را براش بگیرین تا کار محکمتر بشه .
مادرم گفت : اونقدر هم که می گفتن دیونه نیست یه خورده رک و ساده است . دختری که تا چند ساعت پیش دیونه و خل می گفتن حالا که بوی پول به مشام رسیده بود از دیوانه به رک و ساده ترقی کرده بود. گفتم : پدر جان توی بستن قراردادتون با آقای مرادی عجله نکنید اول ببینید چطور آدمی است . پدرم گفت : پسرم ، من سه ساله دارم با این مرادی ارتباط برقرار می کنم تا برسم به این مرحله که اون به من اعتماد کنه تو میگی عجله می کنی ؟ پسرم تو تهران کسی نیست که مرادی را نشناسه اون جز ثروتمندترین مردان ایران به حساب میاد ، ثروتش بی اندازه است . سه سال کم نیست روش کار کردم تا به اینجا رسیدم ، فردا روز شانس منه که قرارداد را که بستم دیگه تمومه کلی کار و پول گیرم می یاد .اونقدر که تو خوابم ندیدی . از این حرف پدرم خوشم اومد . در هر حال سود این کار به من می رسید. شب به خیر گفته و تو اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم ، به آنچه گذشته بود فکر کردم . به دختره ، به آگاهی ، به زندان و به کار پدرم تا خوابم برد .
ادامه دارد .....
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 13:17 موضوع داستان | لینک ثابت
"
قسمت اول
همیشه از خودم می پرسم چطور وارد ماجرا شدم اما هیچ جوابی برای این ندارم . فقط یادم میاد اون روز یک روز بهاری بود و من از درس و مشق و کنکور خسته ، خودم را به کوچه و خیابان زده بودم و داشتم توی دنیای خودم پرسه می زدم یهو با خوردن به یکی تعادلم بهم خورد و نزدیک بود زمین بخورم اما اون با دست های ظریفش منو نگه داشت البته ناخنهاش تو گوشت دستم فرو رفت و تا مدت ها جای ناخنهاش را روی مچ دستم احساس می کردم و می سوخت، از من معذرت خواست ولی مگه من ول کن بودم . مگه کوری جلوتو نگاه کن ، دستمو ول کن داری سر می بری ، این حرف ها تند و تند از دهن من بیرون می اومد تا موقعی که اون دهن باز کرد و گفت : پسره پررو من که عذرخواهی کردم دیگه چی می خوای؟ دستم را نشان دادم، خون از دستم می آمد ببین چه بلایی سرم آوردی ، شلوارم پاره شده دو قورت و نیمت هم باقیه!!!
دستت خون اومده برای اینکه نذاشتم بیفتی ،ناخنم رفت تو گوشتت برای اون هم عذرخواهی کردم .اگر می خواهی بریم داروخونه تا برات چسب بخرم.نگاهی به اون انداختم ، نگاهم با نگاهش یکی شد. دختر زیاد خوشگلی نبود اما تو چشماش یه چیزی داشت که من محصور اون شدم یه حسی در دلم جوانه زد ، دچار رخوت و سستی شدم ، قلبم به طپش افتاد و گفتم : زیاد مهم نیست ، داروخونه نمی خواد فقط بگین ببینم با این عجله کجا می رفتین؟ گفت : من باید یک بسته به کسی برسونم برای همین عجله داشتم ببخشید دیرم شده باید برم و سریع راهش را گرفت و به دو رفت. منم فورا دنبالش حرکت کردم و به سختی خودم را به پشت سرش رساندم.
جای شلوغی بود از بین اونهمه زن و مرد پیدا کردنش مشکل بود اما پیداش کردم درست موقعی بهش رسیدم که داشت بسته ی کوچکی را به مردی می داد تا بجنبم اطرافم کلی مامور پلیس جمع شد .مامورین ، اون رو با مرده و من و تعداد رهگذر را دستبند زده و سوار ماشین کردند هر چه پرسیدم منو کجا می برین مگه من چه کار کردم کسی جوابم را نداد برای باز جویی ما را به اداره آگاهی بردند.
اونجا قطار سوال و جواب بود که از ما کردند . تازه دوزاریم افتاد که چرا این عده را اینجا جمع کردند من ناخواسته وارد یک بازی پلیسی شده بودم اونم از نوع مواد مخدر . بین ما قاچاقچی ، معتاد ، خریدار ، فروشنده پیدا شد و نقش من در این میان از همه مسخره تر ، من یک رهگذر ابله بودم که شیفته یک نگاه شده بودم که کارم به اونجا کشیده شده بود.
از همه ما تک تک بازجویی شد . وقتی من گفتم یک محصل پشت کنکور هستم برای هوا خوری بیرون اومدم بازپرس کلی خندید و گفت: اینم نوع جدیدش .منم خندیدم. اما اون یهو عصبانی از جا پرید و رو به من گفت : خر خودتی! من از دور قاچاقچی ها رو حدس می زنم تا چه برسه به اینکه روبه رو بشم و چند تا فحش باب میلش به من داد . از قبل شنیده بودم که اینجا کاری می کنن که آدم کاری را که نکرده به گردن می گیره پس ساکت شدم و حرف دیگری نزدم.
رعب و وحشت توی دلم رخنه کرد، چه بلایی سرم اومده، چه اتفاقی دار می افته، دلم ریخت. سوال ،جواب که تمام شد منو از اتاق بیرون کرد .کنار یکی از اونها که اونجا نشسته بود جا گرفتم داشتم به حرف هایی که زده بودم فکر می کردم که بغل دستیم تلنگری بهم زد و گفت : ازت چی گرفتن؟ پرسیدم چی ؟؟ گفت : اندازه شو بگو تا بهت بگم چقدر بهت می خوره. گفتم از من چیزی نگرفتن برای اینکه نداشتم که بگیرن . گفت : یعنی اینکه تو را بی گناه آوردن ؟گفتم : راستش را بخواهی من اونقدر درس خونده بودم که داشت سرم گیج می رفت اومدم هوا بخورم یه خورده حالم جا بیاد برگردم سر درسم پیش دوستام ، نرفتم گفتم حواسمو پرت می کنن، اینم اونچه سرم اومده .
پرسید خونتون کجاست؟ گفتم خیابون ولی عصر. پرسید: برای قدم زدن راه دوری اومدی؟ گفتم : آره ، اونم به خاطر اینکه حواسم سر جاش نبود و به یه دختره خوردم و ازش خوشم اومد افتادم دنبالش تازه بهش رسیده بودم که یهو ریختن و منو گرفتن . از من بد شانس تر توی دنیا ممکن نیست پیدا بشه ،الان مادرم دلش مثل سیر و سرکه می جوشه . نگاهی به چشمان مردی که کنارم بود انداختم ، چشماش برق خاصی می زد ، ترسیدم دیگه نطقم برید و یک کلمه دیگه حرف نزدم .
انگار متوجه ترس من شده باشه اونم حرفی نزد و از جاش بلند شو و رفت پیش یکی دیگه با اونم مشغول شد تا وانجایی که من دیدم با همه هم صحبت شد .بهمون اجازه دادن تا یک تلفن بزنیم .منم با خجالت به مادرم زنگ زدم ، زن بیچاره از نگرانی داشت می مرد که من زنگ زدم و از اینکه بی خبر رفتم و از اینکه حالا کجام پرسید.و قتی که شنید کجام وحشتش را حس کردم گفتم مامان باید قطع کنم اگه می تونی کاری برام بکن .مادرم قول داد و گوشی را قطع کردم. پنج ، شش ساعت بود که توی آگاهی بودیم و مرتب از ما سوال و جواب می شد اما هیچ نتیجه ای حاصل نشده بود .
پدر و مادرم با همسایه مان که سرهنگ شهرداری بود اومدند .جناب سرهنگ وارد اتاق بازجویی شد و با بازپرس احوالپرسی حسابی کرد . همدیگر را می شناختن . دلم کمی قوت گرفت . پدرم گفت: اگه نمی شناختمت می گفتم از این ارازل اوباشی. تو چطور قاطی شدی ؟ تو را چرا آوردن اینجا ، تو که نه قیافت به این کارا می خوره نه اهلش هستی ، بگو ببینم دقیقا کجا بودی ؟ منم دقیقا توضیح دادم ، اما قسمت دختره را حذف کردم . مادرم احساساتی شد و گفت:از بس که بهش فشار آوردی درس بخونه راهشو گم کرده سر از اینجا در آورده. حالا اگه تحقیقت تمام شد برو ببین جناب سر هنگ کاری از دستش بر اومد یا نه ؟ژدرم تا اومد به خودش بجنبه َ جناب سر هنگ بیرون اومدو به من گفت : شانس آوردی به ضمانت من آزادی . دیگه بدون خبر هم از خونه بیرون نرو.
نفس راحتی کشیدم و با امضای چند برگه از آگاهی بیرون اومدیم تنها چیزی که برام جالب بود آزاد شدن اون دختر همزمان با من بود. با نگاهم تعقیبش کردم َ سوار تاکسی شد و از ما دور شد. ژدرم تا ما شین و بیاره،کمی طول کشید. مردی که براش درد دل کرده بودم َ کنارم قرار گرفت و یک کاغذ به من داد و گفت : این آدرس اون دختره است و از کنارم رفت . نگاهی به کاغذ انداختم،آدرسی توش نوشته شده بود َ تو جیبم گذاشتم و همراه بقیه به خونه رفتم . تازه ماجرا شروع شده بود .
ادامه دارد...
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 21:8 موضوع داستان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا! به هر که دوست می داری بفهمان
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY