
محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یـــا خاتــم النبییــن، یا خاتــم النبـییـــن
از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیـم پرور، عــالم یتیم گردیــد
دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد
نان آور یتیــمان دیـگر ز در نیامـد
غمخوار دردمندان امشب شهید گردید
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت
امـشب شرنگ بیـداد در کـام مجتبـی ریخت
امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند
مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند
تیغ نفاق امشب بر فـرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد
امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید
آری بـرادر امـشب زینــب اسیـر گردید
باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
امشب بنام قـرآن، قـرآن شهیـد گردید
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یـا خاتــم النـبییــن، یـا خاتــم النـبییـــن
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 14:45 موضوع | لینک ثابت

دنیا که شروع شد, زنجیر نداشت,خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت,شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد,زن,زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می ساخت. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی, مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا نام دیگر لیلی آزادی است....!!
نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 15:25 موضوع | لینک ثابت
خدایا کاش در این ماه رمضان لایق اکرام شوم
سحــــری بـــا نظــر لطـــف تــــو بیـــدار شوم

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا
مستعد سفـــر شهر خدا كرد مرا
از گلستان كرم طرفه نسيـمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا
نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پــــله از سلسـله ديـــو دعــا كـــــرد مـــرا
فيض روحالقدسم كرد رها از ظلمات
همرهـي تا به لـب آب بقـا كرد مـرا
من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرا
در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا
دست از دامن اين پيك مبـارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا
زين دعاهاست كه با اين همه بيبرگي و ضعف
در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــرا
هر سر مويــم اگـر شـكر كند تـا به ابــد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 15:34 موضوع داستان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا! به هر که دوست می داری بفهمان
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY