تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

دیوار شیشه ای

 

 

 

 

 

يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.


در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.

 


او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.

 


پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.

 


در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت.

 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

 

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .



اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.

 

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت


کلک نامرئی!!!

 

 

 

 

 

 

 

مردی در کنار دره راه می رفت، که ناگهان به داخل رودخانه افتاد.

امواج تند و سریع او را به قسمت سفلی رود می برد و بدتر از این قوزک پایش در این اثنا شکست.

اما وی مطمئن بود که به ساحل خواهد رسید، زیرا در خصوص چگونگی نجات خود در امواج تند آموزش های لازم را دیده بود و البته سرانجام موفق شد.

 

 

وی در راه باریکه پرپیچ کوهستانی بجلو می رفت؛اما درد شدید قوزک پای شکسته اش برایش غیر قابل تحمل بود.

 

 

وی شاخه درخت را به عنوان عصا زیر بغل زد و به راه خود ادامه داد. وی که در دل دره بود و اطرافش را زمین های خشک احاطه کرده بود،همچنان تلاش داشت چاره ای بیابد و با یافتن بالگرد گشتی و یا گروهی از کوهنوردان، خود را از این وضع نجات دهد.

 

 

 در همین موقع در شعبه رود جاله ای ظاهر شده و بر روی آن جاله یک نیروی امداد صحرائی نشسته بود.

 

 

این برای مرد مصیبت دیده کاملا" غیر مترقبه و خارج از تصور بود. مرد نجات یافت.امدادگر با شاخه های درخت و تخته شکسته ها پای آسیب دیده مرد را محکم بست و او را روی جاله نشاند.

 

 شبانگاه، آنان در محلی راحت چادر زده و بعد یک شام لذیذ خوردند.

 

 

از این واقعه مرد خیلی چیزها آموخت و دیدگاهش در مورد خیلی مسائل تغییر کرد و آن مرد کسی دیگر نبود جز خود من. !!

 

 

آن روز، در کنار رود در وسط دره کوهستانی متوجه شدم در طول عمر انسان ،بسیاری شگفتی ها در انتظار خواهد بود که پیش بینی کردن آن امکان نا پذیر است.

 

 

می گویند: لازم نیست ما همواره به دنبال دورنمای تازه باشیم! بلکه باید با دیدگاه نو واقعیات را بررسی کنیم.

 

با آنکه زندگی ضربات گوناگونی به ما وارد می آورد، اما همواره یک جاله در شعبه رود منتظر ما خواهد بود. بدنبال آن نباید گشت!زیرا، آن جاله در نظر ماست!!

 

 

زمان پیدایش آن را هم پیش گوئی نمی توان کرد. زیرا جاله در جدول زمانی شما نیست.!

 

 به وجودش شک و تردید نکن، زیرا سوظن، چشمانت را می پوشاند و موجب آن می شود که قبل از آمدن،منصرف شوی.

 

 بر اعتقاد خود استوار باش و مطمئن باش که مقابلت روشنایی است حتی اگر تو، آنرا ندیده باشی و در راه پر پیچ و خم مقابل،  همیشه یک جاله در انتظار شما می ماند.!!!

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت