تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

 

 

 

 

 

 

 

خدايا با من حرف بزن...

 


کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن .

 

 مرغ دريايي آواز خواند. کودک نشنيد... !

 

 

 سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .

 

 رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد ....!

 

 

کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت.

 

 ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد ....!

 

 

 کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد!، اما کودک نفهميد ....

 

 

 کودک با نا اميدي گريست، خدايا با من در ارتباط باش ...، بگذار بدانم اينجايي!

 

  بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد...، ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت........

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت


لیلی، رفتن است....

 

 

 

 

 

 

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.

 

ماجرایی که باید بسازیش.

 

شیطان گفت: تنا یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

 

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند

 

ولیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

 

مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

 

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.

 

شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.

 

خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

 

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

 

خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

 

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

 

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

 

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.

 

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.

 

لیلی های نزدیک لحظه ای.

 

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.

 

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

 

مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد...

 

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت