روز قسمت بود.

 

خدا هستي را قسمت ميکرد.

 

خدا گفت: چيزي از من بخواهيد، هر چه باشد شما را خواهم داد.

 

سهمتان را از هستي طلب کنيد، زيرا خدا بخشنده است.

 

و هر که آمد، چيزي خواست!

 

يکي بالي براي پريدن، و ديگري پايي براي دويدن...!

 

يکي جثه اي بزرگ خواست، و آن يکي چشماني تيز...!

 

يکي دريا را انتخاب کرد، و يکي آسمان را...!

 

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد، وبه خدا

 

 

گفت: خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم!

 

 

نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ! نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا .....

 

 

تنها کمي از خودت به من بده ، و خدا کمي نور به او داد!

 

 

نام او کرم شب تاب شد!

 

 

خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است!

 

 

حتي اگر به قدر ذره اي باشد!!

 

 

تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت :کاش مي

 

 

دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست ،زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.............

 

 

  


 

نوشته شده توسط gharibeh در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت