تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

شیطان از انتشار لیلی می ترسد

 

 

 

 

 

 

 

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت. سجده نکرد.

 

گفت: من از آتشم و لیلی گل است.

 

خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.

 

شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.

 

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.

 

اما گفت: نمی توانی ،هرگز نمی توانی. لیلی دٌردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.

 

گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

 

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.

 

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.


دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

 

او بد نامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.

 

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

 

نام لیلی ، رنج شیطان است. شیطان از  انتشار لیلی می ترسد.

 

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد...

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


داستان کوتاه

 

 

پس کجایی

 

 

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم ،آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. 

 

 

در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب  سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش میشوم ،فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیدم.!

 

ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند.

 

ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه، راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند.

 

یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم:«از این طرف راهمون دور می شه ها!»

-«می دونم!»

 

 

دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز، هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر هر ماه،مسیر دور تر را انتخاب می کرد.

 

 

چهارشنبه آخر ماه پیش، وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد، نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت،

 

بعد گفت:«ببخشید الان بر میگردم» و از ماشین پیاده شد.

 

دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت، بعد سوار شد و رفتیم.

 

به دستهایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود، که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دستهایش پیدابود،  پرسیدم:«حالتون خوبه؟»

گفت:«نه!»

 

نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد..

 

چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه ،دختر جوان به او می گوید "خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند."

 

 

راننده از دختر جوان می خواهد، لا اقل ماهی یکبار او را از دور ببیند.

 

دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر، چهارشنبه آخر هر ماه،سر این کوچه بیاید.

 

چهل وشش سال چهارشنبه آخر هر ماه دختر جوان سر کوچه آمده، راننده او را از دور ریره و رفته است.

 

 

از راننده پرسیدم:«دختر جوان ازدواج کرد؟»

نمی دانست!

 

پرسیدم:«آدرسشو دارین؟»

نداشت!!

 

در این چهل وشش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود. فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود.

 

راننده گفت:«چهل و شش سال، چهارشنبه آخر هر ماه اومد،ولی دو ماه نمی یاد.»!

 

به راننده گفتم:«شاید یه مشکلی پیش اومده.»؟! 

 

راننده گفت:«خدا نکنه»! ، بعد گفت:«اگر ماه دیگه نیاد، می میرم....!»

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت


....

 

 

 

به نام حضرت حق....

 

با سلام، عرض تسلیت به خاطر تاسوعا و عاشورای حسینی و عذر خواهی به خاطر این غیبت چند وقتم !!!

راستش ، به خاطر امتحانات فشرده ای که در طول این مدت داشتم ، اصلا" مجالی برای نوشتن مطلب تازه ای نداشتم !!!

حتی انقدر دلم سوخت که تو اون شبهایی که همه مسجد رفته بودند، مجبور بودم درس بخونم و جایی نرم!!!!

چون اوج امتحاناتم دقیقا" شده بود اون روزها !!!

امیدوارم اگر عمری باقی بود ،خداوند توفیقی دهد تا سال دیگر ،عاشورا و تاسوعای حسینی را جور دیگری بگذرانیم ...!

اما حالا که مجالی پیدا کردم و سرم کمی خلوت تر شده ، می خوام از همه شما دوستان خوبم ، که حتی تو این مدتی هم که نبودم تنهام نگذاشتید تشکر و عذر خواهی کنم !!!

امیدوارم عرض تسلیت و عذر خواهی من رو پذیرا باشید.

التماس دعا

در پناه حق....

غریبه

 

 

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

 

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

 

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

 

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

 

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

 

گریه کرد، آهی کشید و  زینب  کبری کشید

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت