
زندگی فرصت بس کوتاهیست ...
تا بدانیم که مرگ ...
آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست ...
مرگ هم حادثه است ...
مثل افتادن برگ ...
که بدانیم که پس از خاک زمستانی خاک ...
نفس سبز بهاری جاریست .
رهگذر
گیج ز هر عابر و هرکس
پرسید: پس خدا کو؟! ، نکند گم شده است؟!!همه از پرسش او سخت
به خود لرزیدند...
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا کرد.
لیلی گٌر می گرفت. خدا حظ می کرد.
لیلی میترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود, زمین من همیشه سردش بود.......!


نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا! به هر که دوست می داری بفهمان
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY