
....من سحر نمی دانم. من فقط روحم ام را که بزرگ و سنگین بود، گستراندم.
من سحر نمی دانم. گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت، پس
روحم ام را که بزرگ و سنگین بود، مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق
خواندم تا تو سوختی. من سحر نمی دانم. نفس هات به شماره افتاده بود و روح من
با تنفس تو می تپید. گفتم: " دوست ت دارم " و تو دیگر نفس نکشیدی و روح
من از تپش ایستاد. گفتم نکند تو را کشته باشم؟ نکند من مرده باشم؟ پس روحم ام
را از روی تو برچیدم اما تو نبودی. غیب شده بودی. گفتم که سحر نمی دانم...!
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 12:17 موضوع حرف دل | لینک ثابت

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود
صد حیف زین بساط که برچیده می شود
در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آنکسی است که بخشیده می شود....
خداوند ، همیشه به عیادتمان می آید ، اما اکثرا" ما خانه نیستیم............
نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 17:56 موضوع حرف دل | لینک ثابت
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد , گل داد, سرخ سرخ.
گلها انار شد, داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند, دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بردارد...
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت

شبانه ها و عاشقانه ها
یک شب برای زنده بودن
و تو می دانی سه شب تنها رحمت است و دیگر هیچ و یکی از آنها
شبی است که پاک کن دستت داده اند برای
پاک کردن نامه اعمالت و مداد داده اند تا طرح و نقشه یک سال دیگر را بکشی , یعنی اینکه بخت یارت بوده
و انتخابت کرده اند که این شب را به چشم ببینی...
یک سال است دلت را خانه تکانی نکرده ای . یادت هست ؟!
درست بعد از شب بیست و سوم ماه رمضان و احیا در مسجد و کلی قول و قرار با آن زیباترین و هزاران
آرزو .
به او قول دادی دیگر خوب شوی . خودت را به بسپاری و هر جا او گفت , تو بروی و هر چه او گفت انجام دهی.
به کتاب مقدسش سوگند خوردی و تقاضای بخشش کردی و گفتی خوب می شوم .
قرآنش را روی سر گذاشتی و عهد کردی دیگر به این سادگی نگذارم گرد و غبار روی دلت بنشیند .
چه اشک ها ریختی و چه ناله ها کردی. ولی باز یک سال گذشت و دلت پر از گرد و غبار است .
به سختی می توانی پشت این گرد و غبار دلت را بشناسی .
سرت را پایین انداخته ای و شرمنده ای . اگر کس دیگری بود , رویش را نداشتی دوباره پیش او بروی , ولی او فرق می کند .
او مهربانتر از این حرفهاست . او مهربان ترین است . او خود مهربانی است . جز او کسی را نداری .
تنها آغوش اوست که همیشه به رویت باز است .
می توانی راحت خودت را در آغوشش رها کنی و های های گریه کنی . دوباره بگویی اشتباه کردم و دوباره
عهد و پیمان ببندی و دوباره از او بخواهی گرد و غبار دلت را پاک کند و ...
غروب و شب قدر است....
خواب
همیشه خواب بوده ای , خواب خواب . نه طلوع آفتاب را دیده ای و نسیم سحرگاهی را احساس کرده ای .
دنیای خواب بهتر است. می توانی بی خیال همه چیز شوی و در همان خواب زندگی کنی .
یک زندگی خواب آلود با چشمان خسته و بسته که هیچ نوری را نمی بینند.
ولی امشب فرق میکند !
امشب باید تا صبح بیدار بمانی . امشب باید خلوت شب و سپیده صبح را خودت درک کنی.
امشب دیگر وقت خواب نیست . امشب اگر بیدار نباشی همه سال باز در خواب می مانی .
هزاران بار صدایش بزن
اللهم انی اسئلک باسمک یا الله یا رحمن یا رحیم یا کریم یا مقیم یا عظیم یا قدیم یا علیم یا حلیم یا حکیم سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خاصتا من النار یا رب...
جوشن کبیر را از بچگی یادت هست ؟ !
دعایی پر از نام های او : یا سیدالسادات یا مجیب الدعوات یا رفیع الدرجات یا ولی الحسنات یا غافر الخطیئات...
نام های او را یکی یکی به زبان می آوری و می خواهی غرق او شوی .
دوست داری عاشقانه او را صدا بزنی , دوست داری اینقدر نامش را بگویی تا دیگر هیچ چیز را جز او نبینی .
فقط او بماند و تو . فقط عاشقترین بماند و تو : یا خیرالغافرین یا خیرالفاتحین یا خیرالناصرین یا خیر الحاکمین...
چشم ها را بسته ای . چقدر نامهایش زیباست. چقدر نامهایش .... نمی دانی چه بگویی.
هر چه بگویی کم است .
دوست داری او را با عاشقانه ترین صدایت , صدا بزنی . ولی دلت هنوز اسیر است باید اول دلت را آزاد کنی .
باید به نام او بند های دلت را یکی یکی پاره کنی . باید به نام او دلت را بشکنی و دوباره بسازی .
اینجا دل شکسته خریدار دارد . دل شکسته می تواند او را عاشقانه صدا بزند .
دلت را بشکن . دلت را به هزاران نامش بشکن .
فریاد بزن
قرآن روبریت است و التماس دلت را میکنی . دلت سنگ شده است . از اشک می خواهی و او بی اعتنایی می کند .
به دست و پایش افتاده ای . ناله می زنی , ولی دلت انگار نه انگار .
اللهم انی اسئلک بکتابک المنزل و ما فیه و فیه اسمک الله اکبر و اسماوک الحسنی و یرجی ان تجعلنی من عتقائک من النار .
دعا را زمزمه می کنی و به آیه های قران نگاه می کنی . تو هم دوست داری از آزاد شدگان از آتش باشی ,
ولی دلت همراهی نمی کند و چشم ها هم . دلت خشک است و چشم ها خشک تر ! .
باز ناله می کنی و ضجه می زنی ولی هیچ خبری نمی شود ! . نمی دانی چه کنی .
بی پناه شده ای و نا امید . ولی می دانی تا او هست - و او همیشه هست – نباید نا امید شوی .
تا او را داری بی پناه نیستی . با تمام وجودت او را فریاد می زنی . صدایی از حلقت بیرون نمی آید .
او را در دلت فریاد می زنی . نا گهان دلت می لرزد . همان لرزش آشنای سالهای دور .
همان لرزش خوشایند که مدت هاست تجربه اش نکرده ای . دلت می لرزد و تو آرام می شوی . چشمانت می گریند و تو آرام تر می شوی , هر چند در دلت توفان فریادهاست....
شب روشن
همه این قول و قرارها را گذاشته ای و حالا تو مانده ای و خلوت شبانه کوچه ها . کوچه ها و خیابان ها پر از آدم , ولی خلوت هستند .
هرکسی در خلوت تنهایی شبانه خودش فرو رفته .
شبی که جان می دهد برای پیاده روی هایی طولانی زیر آسمان . دلت را پاک کرده ای و زلال آماده ای زیر پاکی آسمان و می خواهی پرواز کنی .
می خواهی تا صبح با او نجوا کنی . اینقدر سبک شده ای که هر نسیمی تو را پرواز می دهد و نور هر ستاره ای نردبانی می شود برای بالا رفتن .
چشمانت جور دیگری است و روحت آرام است . دوست داری تا صبح همین جور راه بروی و راه بروی .
دوست داری هیچ کس مزاحم این خلوت عاشقانه ات نشود . نمی خواهی به فردا فکر کنی .
نمی خواهی به یاد سختی راه بیفتی و جاده های پر گرد و غبار . نمی خواهی دوباره دلت را در بند ببینی و روحت را در غل و زنجیر .
دوست داری مثل امشب سبک باشی . دوست داری دلت مثل آسمان پاک آن بالاها زلال باشد.....
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 13:1 موضوع حرف دل | لینک ثابت
زیر خاکستر
زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری ست ز عشقی سوزان
که بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
آنکه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند ، عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتش سرکش و سوزنده هنوز
حمید مصدق
نوشته شده توسط gharibeh در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا! به هر که دوست می داری بفهمان
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY