تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

لیلی نام تمام دختران زمین است!

 

 

 

خدا مشتی از خاک را برگرفت . می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید . ولی پیش از

 

آنکه با خبر

 

شود ،عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.زیرا خدا در او دمیده

 

است و هر که خدا در او بدمد ، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام دیگر انسان.

 

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید .آزمونتان تنها همین است : عشق.   و هر که عاشق تر آمد

 

، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.

 

عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید و لیلی کمند خدا را گرفت.

 

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من .

 

با من گفتگو کنید...

 

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد .

 

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند .

 

 لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند...


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 20:39 موضوع حرف دل | لینک ثابت


ماه خدا ...

 
نزدیك به ماه رمضان گشت بیا
 
این دل ز غم تو نگران گشت بیا
 
من روسیهم لیك به تو دل بستم
 
دل درپی تو گرد جهان گشت بیا
 
ای یوسف شهر سامرا ای گل من
 
پرونده من بی تو گران گشت بیا
 
عمری است به بازار تو در دست كلافم
 
كارم ز فراق تو فغان گشت بیا
 
تا ماه خدا نیامده زود بیا
 
و... كه آخر الزمان گشت بیا
 
آن سفره افطار كه جای تو درآن نیست
 
كاشانه شیطان صفتان گشت بیا ...
 


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 14:8 موضوع شعر | لینک ثابت


سوءتفاهم دخترانه

 

 

 

 

 

 

روز اول که دیدمش , بد جوری بهم خیره شده بود. بعدا" فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان 57 رینگ اسپرت دو متر اونور تر و نگاه میکرده !

 

 

یه آه از ته دل کشید. بعدا" فهمیدم که آه نبوده و آسم داره !

 

 

بهش یواشکی یه لبخند زدم ، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد.

بعدا" فهمیدم که خودداری نبوده ، بلکه تا حالا تو کف اون پیکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود !!

 

 

آروم و با عشوه اومدم جلوش ، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.

بعدا" فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست !

 

 

اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود ، به تته پته افتاده بود.

بعدا" فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره !

 

 

سرش رو از شرمش  انداخت پایین و گفت س س س  سلام.

بعدا" فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم !

 

 

بعد از یک سری اسم و فامیل بازی ، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه !؟ گفتم: اَ... اَ... یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه با مزش خندم گرفت.

بعدا" فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم  اصلا" نداره ! IQ

 

 

بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.

بعدا" فهمیدم میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم !

 

 

ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره, مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خوشم اومده بود.

بعدا" فهمیدم که اصلا" هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده !

 

 

بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم, من هم دادم اونم هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!

بعدا" فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش !

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 13:4 موضوع داستان | لینک ثابت


قدرت كلمات



چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی

قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند

که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه

های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی

خواهید مرد 
 

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به

ته گودال پرتاب شد و مرد

 

اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد

 

می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد 
 

وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟

 

معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند ...

 

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

از نویسندگان ناشناس


 

نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 23:7 موضوع داستان | لینک ثابت


یا عشق اردکنی...

 

 

 

 

درد دل امام زمان (ع) با امام حسین (ع) که بصورت شعر درآورده شده

 

شاعر : یک بنده خدا

 

توضیحات۱:بیشتر بندهای این شعر بر محتوای زیارت ناحیه مقدسه ( که در آن امام زمان (ع)

با  امام حسین (ع)  درد دل می کند) و روایات دیگر که امام زمان (ع) فرموده اند ، گفته

شده است و کمی از آن هم حرف های دلی است.

 

 

توضیحات ۲: لطفاْ با حضور قلب بخوانید.

 

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

حسین جان مانده ام تنهای تنها

  

شده کرب و بلایم کوه و صحرا

 

 

 

حسین جان کاش ، من جای تو بودم

  

چو یارانت بدم گرد وجودت

 

 

 

شما گفتی ولی آنها نرفتند

  

مرا یاران همه یک یک برفتند

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

حسین جان سالها در انتظارم

 

هنوز حسرت به یاران تو دارم

 

 

حسین جان انتقام نگرفته ام من

 

به جای امّتم شرمنده ام من

 

 

حسین جان قطعه قطعه جسم اکبر(ع)

 

سر افتاده ی علی اصغر(ع)

 

 

 

دو کتف خونی و مشک ابوالفضل (ع)

  

کنار علقمه اشک ابوالفضل (ع)

 

 

کنار ناله ی جانسوز زهرا (س)

 

فرار کودکان در دشت و صحرا

 

 

 

همه منزل به منزل در اسارت

 

چنان که شد به آل تو جسارت

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

هر آنچه عمه ام زینب (س) کشیده

 

بود هر صبح و شام در پیش دیده

 

 

 

ز قلبم می زند بیرون شراره

 

چه کاری سخت تر از انتظاره

 

 

 

حسین جان از شما شرمنده هستم

 

گناه امّتم بسته دو دستم

 

 

 

چقدر دیگر بگویم من به امّت

 

دعا باشد کلید فقل غیبت

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

حسین جان امّتم بر تو بگریند

  

نمی دانند که خود با من چه کردند

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

چه کم آنکس که پرسیده ز من حال

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

چه میداند کسی دارم چه احوال

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

به دست و پای من زنجیر اعمال

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

برای عمه ام زینب می زنم پر و بال

 

 

 

هزار و یکصد و هفتادمین سال

 

به دل مانده هزار امید و آمال

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

توی کرب و بلای این زمونه

 

آدم قدر ابوالفضل (ع) و میدونه

 

 

 

توی کرب و بلای این زمونه

 

کسی وقت عمل باقی نمونه

 

 

 

تو کرب و بلای این زمونه

 

چقدر تیر گنه سویم روونه

 

 

 

توی کرب و بلای این زمونه

 

ندارم زینبی حرفم رسونه

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

شما با آن مصیبتها که دیدی

 

به امید ظهورم پر کشیدی

 

 

 

خدا داند چقدر در انتظاری

 

ز خون باری چشمم بی قراری

 

 

 

حسین جان کاش بودند عاشقانی

  

زبانی نه حقیقی، یاورانی

 

 

 

گناهان را به اشک خود بشویند

 

ظهورم را بخواهند از خداوند

 

 

 

خدا اذن فرج میده به دعوت

 

برای انبیا اینگونه سنت

 

 

 

اگر شیعه وفا می کرد به بیعت

 

نبود تاخیر به روی عصر غیبت

 

 

 

 

حسین جان مهدیم ، مهدی خسته

 

دلم از بی وفاییها شکسته

 

 

 

یا رب الحسین (ع) بحق الحسین (ع) اشف صدر الحسین (ع) به ظهور الحجه (ع)

 

یا حق ...

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 15:17 موضوع شعر | لینک ثابت


آفرینش

 

 

چشمانش را که باز کرد ، همه چیز در نظرش غریب بود. دلش گرفت و به سختی گریست . نمی دانست

 

به کجا قدم گذاشته است. به آغوش گرمی سپرده شد که ضرب آهنگ آرامش بخشی را در گوش جانش

 

می ریخت. صدایی که به زمزمه فرشتگان می ماند. اولین جرعه حیات بخشی را که نوشید، طعم گوارای

 

آب جاری از نهرهای بهشتی را به یاد آورد. به گوشش اذان گفته شد، اسمی برایش انتخاب کردند و پس

 

از صدور شناسنامه، یک نفر رسماْ به آمار جهانیان افزوده شد!!!


 

نوشته شده توسط gharibeh در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 1:6 موضوع داستان | لینک ثابت