تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

عاشقانه ها ...

 

 

همراه همدل من! 

 

 

 

زندگی مشترک را نمی توان یک بار به خطر انداخت، و باز انتظار داشت که شکل و محتوایی همچون

روزگاران قبل از خطر داشته باشد.

 

چیزی قطعآ خراب خواهد شد

 

چیزی فرو خواهد ریخت

 

چیزی دگرگون خواهد شد

 

چیزی ــ به عظمت حرمت ــ که باز سازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساختن چیزی تازه است...

 

کاسه ی بلور را نمی توان یک بار از دست رها کرد، بر زمین انداخت ، لگد مال کرد ، و باز انتظار داشت که

 

همان کاسه ی بلورین روز اول باشد.

 

من، ممنون آنم که تو ، هرگز ، در سخت ترین شرایط و دشوارترین مسیر ، این کاسه ی نازکٌ تنٍ زود

 

شکنٍ بلورین را از دستهای خویش جدا نکردی... 

 

 

 

"نامه ی بیست و یکم از کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم اثر نادر ابراهیمی"

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 15:32 موضوع حرف دل | لینک ثابت


شعر

 

 

از پس شیشه ی عینک استاد

 

سرزنش وار به من می نگرد

 

گویا از دل و از دیده ی من می خواند

 

کوچه ها در دل من می گذرد

 

می کند مطلب خود را دنبال

 

بچه ها عشق گناه است ، گناه

 

وای اگر در دل نوخاسته ای

 

شکر عشق بروید ناگاه....

 

مبصر امروز چو اسمم را خواند

 

بی جهت داد کشیدم غایب

 

دوستانم همگی خندیدند

 

که جنون گشته به طفلک غالب

 

لیک آنها که نمی دانستند

 

که من اینجایم و دل جای دگر

 

دل آنهاست پی درس و کتاب

 

دل من در پی دلدار دگر....

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 0:16 موضوع شعر | لینک ثابت


خدایا................

 

 

" لطف خدا "

 

" هر شب نگرانی هایم را به خدا وا می گذارم

او به هر حال تمام شب بیدار است! "

 

با من سخن بگو

 

امروز وقتی که از خواب برخواستی تو را تماشا کردم و امید داشتم با من حرف خواهی زد، فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد ، اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی!

هنگامیکه می خواستی از خانه بیرون بروی ، فکر می کردم می خواهی با من سخن بگویی اما تو بسوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمییت سخن بگویی . می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی ، اما تو خیلی سرگرم بودی . من با تمام صبر و شکیبایی ، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آنقدر مشغول بودی که به من چیزی نگفتی.

موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند اما تو چنین کاری نکردی.

باز هم زمان باقیست و من امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی.

به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری.

هنگام خوابیدن گمان کردم خیلی خسته ای ، بعد از گفتن شب بخیر به خانواده ،سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی.

مهم نیست ، شاید نمی دانستی من همیشه آنجا با تو هستم. من، بیش از آنکه تو بدانی صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی!

من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.

چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است!!!

بسیار خوب ، تو یکبار دیگر از خواب برخاستی و من بک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند.

به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی ، روز خوبی داشته باشی.

 

" دوست تو خدا... " 

 

برگرفته از وبلاگ  http://www.only-allah.mihanblog.com/

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 0:6 موضوع حرف دل | لینک ثابت