بهار1992 با دو پسر بچه شاد , پدر خوشبختی بودم . یک ماه بعد , پزشکان بیماری ام را سرطان خون تشخیص دادند. بعد از
دو سال شیمی درمانی , بهبودی نسبی ای حاصل کردم. بدنم بسیار ضعیف شده بود. تمام موهایم , ریخته بود. مثل عروسک های
خیمه شب بازی باید برای انجام کارهای روزانه ام سر و دستم را تکان می دادم. آرام آرام , شروع به دویدن کردم. بعد از6 ماه ,
قدرت و توانایی ام را باز یافتم.
یک روز احساس کردم که از مسافت تعیین شده , می توانم فراتر بروم. این مسئله, فکر شرکت در یک مسابقه رسمی دو ماراتن
را تقویت کرد. تصمیم قطعی خودم را گرفتم و ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. پدر, مرا تشویق کرد و برنامه تمرین برای
شرکت در دوماراتن را برایم مهیا ساخت.
تابستان همان سال , تحت مراقبت پزشکان معالج , تمریناتم را شروع کردم. هر روز با انگیزه تر از روزهای پیش !
روزها پس از دیگری گذشتند و4 سال از عمرم را ورق زدند. روز مسابقه فرا رسید. ساعت هشت صبح 27 می 1996, تیر مسابقه به نشانه آغاز آن , شلیک شد و جمعیت چند هزار نفری , چون رودی آرام آرام به حرکت آمد.
در مسافت ده کیلومتری مسابقه , همسر و بچه هایم را در کنار مسیر مسابقه دیدم که شاد و خوشحال مرا تشویق می کنند.
17 کیلومتری مسیر, خاطرات تلخ گذشته به ذهنم خطور کرد . 21 کیلومتری مسیر, تلاش سالهای اخیر, فرمانروای ذهنم بودند که به من انگیزه ای دوچندان می داد و تنها نیرویی بود که مرا به کوشش مضاعف , فرا می خواند.
با این خاطرات, مسافت های بعدی را طی کردم و سرانجام , بعد از سه ساعت و41 دقیقه از خط پایان گذشتم.آن لحظه, بهترین و
با شکوه ترین لحظه زندگی ام بود. در جشن بزرگی که بعد از مسابقه برگزار شده بود , از من نیز تجلیل کردند. من مطمئن بودم به امید
خدا سرطان دست از سر زندگی ام بر خواهد داشت.
این تلاش ها به من آموخت: شاید سرطان, مرا ضعیف کند, چهره ام را تغییر دهد و شکل و قیافه ام را از من بگیرد, ولی هرگز
ایمان و انگیزه مرا, و خوشی های زندگی مرا نابود نخواهد ساخت...
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 23:21 موضوع داستان | لینک ثابت

خداوندا !
سپاسگذار توام , به خاطر یک عمر تندرستی و سلامتی که به من بخشیدی .
و سپاسگذار توام , به خاطر این بیماری که اکنون نصیب جسمم فرمودی .
خدای من ! نمی دانم که کدام یک از دو حالت شایسته تر است برای سپاس ؟
و کدام یک از این دو وقت مستحق تر است برای ستایش !؟
آیا وقت صحت و سلامت ؟ که نعمت های پاک و دلپذیرت را گوارای وجودم می ساختی ؟
و با انها برای رسیدن به رضایت و لطفت . نشاطم می بخشیدی ؟
وبا انها برای انجام اوامرت توفیق و قوتم می دادی ؟
یا وقت بیماری و کسالت ؟ که مرا در معرض امتحانت قرار دادی ؟
و گونه ای دیگر از نعمتهایت را به من هدیه کردی ؟
تا از سنگینی بار خطایم بکاهی ,
و جانم را از آلودگی های گناه پاک گردانی ,
و به مقام توبه ام برسانی ,و قدر نعمت و عافیت را به من بچشانی ,
و از گناه بزرگ کفران نعمت برهانی ,
در تمام ایام بیماری , فرشتگانت در پرونده ام کارهای پاکیزه و پسندیده ای نوشتند , که نه
هرگز به خاطر خطور کرده, و نه هرگز به زبان جاری شده , و نه عضوی از جوارح به زحمت
افتاده ,بلکه فقط این لطف و احسان خاص توست بر من ,
که این اعمال را در پرونده ام ثبت کرده ,
ای آن که از سر لطف می بخشی...
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه دوم خرداد 1386 ساعت 17:23 موضوع حرف دل | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا! به هر که دوست می داری بفهمان
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY