سایه ای چون صلیب


مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک
بود. اما به خدا اعتقادی نداشت.
او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب
می شنید مسخره می کرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده
آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود، ولی
ماه روشن.... و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا
رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر
شیرجه برود.
ناگهان سایه بدنش را همچون صلیب روی
دیوار مشاهده کرد.
احساس عجیبی تمام وجودش را فرا
گرفت. از پله ها پایین آمد وبه سمت کلید
برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
او سایه خود را ندید , سایه خدا را بر
سر خویش احساس کرد....
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 20:26 موضوع داستان | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا! به هر که دوست می داری بفهمان
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY