تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

سبزینه

 

دسته گل

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود .

 

پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از

 

 صندلی ها

 

نشسته بود . مقابل او دخترکی جوان قرار

 

 داشت که

 

بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل

 

 شده بود و

 

 لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت .

 

زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید . قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه ، پیرمرد از جا برخاست  ، به سوی

 

دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت : متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای . آنها را برای

 

همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه اینها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد .

 

دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت ، بدرقه کرد و

 

 با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن طرف خیابان رفت و نزدیک در ورودی

 

نشست . . .


 

نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 19:45 موضوع داستان | لینک ثابت


مکالمه تلفنی

مکالمه تلفنی

 

 دو و چهار ، چهار و سه ، چهار . . . منزل خداست

 

 الو ، سلام ! این منم مزاحمی که آشناست

 

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

 

ولی هنوز پشت خط ، در انتظار یک صداست

 

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

 

به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست

 

الو ! دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

 

خرابی از دل من است ،  یا که عیب سیم هاست

 

چرا صدایتان نمی رسد ؟ کمی بلندتر !

 

صدای من چطور ، خوب و صاف و واضح و رساست ؟

 

اگر اجازه می دهی ، برات درد دل کنم

 

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

 

دل مرا بسوی خود بخوان که تا سبک شوم

 

پناهگاه این دل شکسته خانه شماست

 

خدا ! مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

 

دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست . . .


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 17:17 موضوع حرف دل | لینک ثابت


سو’تفاهم

 

 

           " سوءتفاهم "

 

                      قسمت آخر     

 

                               

خلاصه کوتاهی از قسمتهای قبل.......

 

داستان را تا انجا خواندید که بعد از ازدواجم با سودابه که در دوران کودکی و جوانی به موجودی شرور مبدل گشته بود ، برای ماه عسل به اروپا رفتیم . من که در مورد مادر سودابه (سهیلا) از دایه سودابه اطلاعاتی بدست آورده بودم ، فهمیدم که اون در سوئس زندگی میکنه . پس از دیدن و گردش در کشورهای اروپایی تصمیم گرفتم که سودابه رو به سوئس ببرم . در سوئس با کمک مترجم تونستم سهیلا رو پیدا کنم . فردای روزی که مادر سودابه به ایران اومد , پس از یک درگیری جدی بین اونها , دایه سرنوشت خودش را اینطور تعریف کرد که او در خانه پدربزرگ سهیلا کار میکرده که شیفته پدر سهیلا میشه و از اون به طور شرعی بچه دار میشه . در همین حال که زن رسمی پدر سهیلا , بچه دار نمی شده , خانم بزرگ ( مادر بزرگ سهیلا ) پس از بدنیا آمدن بچه به دایه میگه , بچه اش مرده و دختر دایه رو به مادر سهیلا میده . خانم بزرک به دایه که شیر داشته میگه که تو به این بچه شیر بده , منم دوباره تورو زیر سایه خودم میگیرم . دایه که از پدر سهیلا متنفر شده بوده ، تصمیم میگیره که انتقام بگیره و یک روز توسط عده ای خلافکار , مادر و پدر سهیلا را میکشه و سهیلا را از مرگ نجات میده و با دیوانه جلو دادن اون پس از بدنیا آوردن دخترش راهی بیمارستان روانی در سوئس میکنه.

 

و حالا ادامه ماجرا........

 

 

 

مرادی که پنهانی به خانه ما آمده بود , با تاسف زیاد و با جمله ای که حاکی از پشیمانی بود , گفت : کاش سالها پیش بهت گفته بودم. یادت میاد وقتی ما از فرانسه برگشتیم , پدر و مادرم با ازدواج من و سهیلا مخالف بودند . اون موقع رازی از زندگی سهیلا فهمیدم که الان باید فاش بشه تا کلی از سوءتفاهم ها رفع بشه !

دایه ,کینه ای که نسبت به سهیلا تا به امروز تحمل کردی دیگه بسه .

مرادی روی مبل کنار سهیلا نشست و دست در گردن سهیلا انداخت و اونو بوسید و گفت : با اسراری که الان میشنوی حتما" تعجب خواهی کرد.

رو به دایه گفت : دایه خانم تا باه امروز از من به تو بدی رسیده ؟ دایه گفت : نه , تنها کسی که با من در این سالها خوب بوده , تو هستی !

مرادی ادامه داد , به نظرت آدم دروغگویی هستم ؟ نه هرگز از شما دروغی نشنیدم ! دایه با اطمینان این حرفها را میزد . مرادی گفت: وقتی من از سهیلا خواستگاری کردم , پدر و مادرم از من خواستند تا از این دختر صرفنظر کنم . من گفتم : تا دلیلش را نفهمم از سهیلا دست بر نمی دارم و اونها به خاطر اینکه منو منصرف کنند , رازی را به من گفتند و اون راز اینکه عروس خانم بزرگ بچه دار نمیشد , پسرش دایه را برای خودش صیغه میکنه و ازش بچه دار میشه و به دایه میگن بچه مرده . ولی اون بچه را به عروس خانم میدن و دایه بیچاره با فکر اینکه بچه اش مرده , مهر مادریش و با سهیلا تسکین میده , در حالی که به بچه واقعی خودش شیر میداده .

به دایه ظلم شده و از خودش عکس العملی نشان داده که از روی کینه بوده .من از کینه دایه نسبت به سهیلا خبر داشتم. موقع بدنیا آمدن سودابه شب خوابهای پریشان دیدم و صبح با اولین هواپیما خودم را به جزیره رساندم . تصمیم داشتم سهیلا را به تهران ببرم تا زایمانش دچار مشکل نشه. درست موقعی رسیدم که دایه می خواست بچه رو بیرون ببره , با دیدن من منصرف شد. همانطور که شنیدید دایه اعتراف کرد که قصدش از بین بردن سودابه بوده , من سر رسیدم.

سهیلا پرسید : چرا منو سوئس فرستادی ؟ مرادی گفت : تو اعصابت بهم ریخته بود و مرتب رفتارهای غیر عادی ازت سر میزد. ترسیدم تنها دارایی منو ,منظورم سودابه رو اذیت کنی . البته دایه هم بی تقصیر نبود . اون منو از تو ترسونده بود و من فکر میکردم حتما" خطری برای سودابه پیش میاد .

با پیشنهاد دایه تو را به سوئس فرستادم. اینجا گرفتار کارهای مالی شدم . گذشت زمان را نمی فهمیدم . سودابه هم به اندازه کافی دردسر درست میکرد . دایه از پس سودابه بر نمی اومد . منم چند بار خواستم زن بگیرم , اما این دخترت نگذاشت . دردسرهای سودابه به اوج خودش رسید . با یک روانپزشک درباره سودابه مشورت کردم . منو تشویق کرد تا برای اون , یک دوست واقعی پیدا کنم . خبر رسید سودابه دستگیر شده . وکیلم را خبر کردم , اونم دست به کار شد . جاسوسش تو آگاهی از آشنایی سعید و سودابه برام گفت . منم ترتیبشو دادم تا آدرس سودابه به دستت برسه. ولی تو تماس نگرفتی.

خواست خدا بود که پدرت اون شب ما را به خانه شما دعوت کرد. از همه جالبتر اومدن سودتبه بود . اون معمولا" با من جایی نمی رفت و آشنایی شما منجر به این ازدواج فرخنده شد . امروز صبح هم دلم شور زد . درست مثل تولد سودابه , خودم را به اینجا رسوندم . من موقع درگیری شما رسیدم , اما کناری قایم شدم تا تمام حرفای دایه را بشنوم . مردای رو به دایه گفت : سهیلا بچه شرعی توست . پدرش تو را صیغه کرده بود . صیغه نامه را به پدرم نشان داده بود و این مدرک الان پیش منه تا ثابت کنه که سهیلا نا مشروع نیست و پدرم به ازدواج منو سهیلا رضایت داده !

دایه پرسید : چرا اینو زودتر نگفتی؟ مرادی جواب داد : برای اینکه این رازی بود بین پدرم و پدر سهیلا و نباید افشا میشد تا امروز . سهیلا بلند شد و دست دایه را گرفت و بوسید و در آغوش کشید و با اشکی به پهنای صورت از سهیلا عذر خواهی کرد و از او خواست تا اونو ببخشه. سهیلا فقط اشک ریخت . مرادی گفت : نیت دایه بد بود , ولی به خاطر زجرهایی که کشیده بود , خدا نخواست دایه فرزند خودشو از بین ببره .

بیایید این صلحی که خدا به ما عنایت کرده را قدر بدونیم و از لحظات باقیمانده عمرمان برای راحتی همیگر استفاده کنیم . دیگه از شوک در اومده بودیم . سهیلا را به مرادی سپردیم . سهیلا گفت : بدون مادرم جایی نمیرم و این اولین باری بود که دایه را به نام مادر صدا کرد .

دایه هنوز اشک میریخت . با رفتن مهمونهای نا خونده , منو سودابه تنها شدیم . سودابه گفت : اگه روزی میفهمیدم که تو از قصد با من دوست شدی , تو را میکشتم . گفتم : از تو بعید نیست ! گفت : جدی میگم , اون شب خونه شما نمی خواستم بیام , چون از خودم اطمینان دارم و حرف پدرم را باور کردم .با اطمینان بهش گفتم : من لحظه اول از تو خوشم اومد . خدا را شکر که اینهمه سوءتفاهم حل شد .

 

                                                                                                                    پایان.

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 9:23 موضوع داستان | لینک ثابت


سبزینه

 

 

  دو فرشته مسافر

 

 

دوفرشته مسافر در منزل خانه ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آن جا بگذرانند.

آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند.

 بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند.

 

 همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند ،  فرشته پیرتر سوراخی در

دیوار دید  و روی آنرا پوشاند .  فرشته جوانتر علت را پرسید و او گفت :

 

.... چیزها همیشه آنطوری نیستند که به نظر میرسند.

 

شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیری رفتند .  پس از صرف غذای مختصری که داشتند ،  آن

زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند ، تا شب را راحت بخوابند .  صبح روز بعد فرشته

 ها آن زن و شوهر را گریان دیدند .  تنها گاوشان که شیرش تنها ممر در آمدشان بود ، در مزرعه مرده

بود .

 فرشته جوانتر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیافتد ؟!

مرد اولی همه چیز داشت . با این حال تو کمکش کردی . خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما

تقسیم کردند و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد .

 

فرشته پیرتر پاسخ داد :

 

.... چیزها همیشه آنطوری نیستند که به نظر میرسند .

شبی که ما در زیر زمین آن عمارت بودیم ، متوجه شدم که در سوراخ دیوار ، طلا پنهان کرده بودند . از آنجا

که صاحبخانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود ،  من سوراخ را بستم و مهر

کردم تا دستش به آن طلا نرسد .

 

 شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودم ، فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد و من در ازای

آن گاو را به او دادم .

 

باری چیزها همیشه آنطوری نیستند که به نظر میرسند . هنگامیکه اوضاع ظاهرا" بر وفق مراد نیست ، اگر

 ایمان داشته باشید ، باید توکل کنید و بدانید که همواره هر چه پیش آید به نفع شماست .

فقط ممکن است تا مدتها حکمتش را نفهمید ....


 

نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 11:10 موضوع داستان | لینک ثابت