تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

اوشو

 

 

       کسی که عشق را تجربه نکرده !  

 

 

بی عشق،

آدمی گنگی خواب دیده است .

کسی که عشق را تجربه نکرده ، به معنای واقعی کلمه ،

هنوز متولد نشده است.

چنین شخصی به لحاظ ظاهری ،

خارج از زهدان مادر زندگی میکند،

اما به لحاظ روحی دچار قبض و گرفتگی ست.

و درهای وجودش

به روی باد و باران و خورشید و آسمان بسته است.

او در حصار ترس زندانی ست.

اگر بسته بمانی ،

انرژی هایت در درونت می چرخند ،

به بیرون جاری نمی شوند

و به دریای هستی نمی ریزند.

اگر تماس تو با هستی ،

با آن کل یگانه ،

قطع شود ،

 دچار خسران می شوی و احساس بیچارگی می کنی.

اگر از جاری شدن بمانی ،

راکد می شوی ،

مرداب می شوی ،

می میری ،

می گندی ،

 آنگاه دیگر نه رودی پر خروش ،

بلکه مردابی گل آلود هستی .

ترس ، فقط مرگ را در چنته دارد :

زیرا کمترین اثری از آثار حیات در آن نیست .

اما همین انرژی

اگر گشوده باشی ،

به عشق تبدیل می شود .

درها و پنجره های وجودت را بگشا .

نفس بکش.

ببین.

همان انرژی ، همان آب راکد ،

هنگامی که جاری می شود ،

 هنگامی که در بستر رود سرازیر می شود ،

به آبی زلال تغییر ماهیت می دهد .

جهت جریان رودخانه دریاست.

همین جهت است که شفافیت

می بخشد و زلال میکند.

زیرا رو بسوی امری متعالی ، قدسی و بیکرانه دارد.

زندگی را عاشقانه زندگی کن ،

نه هراسان .

اگر زندگی را عاشقانه زندگی کنی ،

جاودانگی را در لحظات گذرا تجربه خواهی کرد ،

اگر زندگی را عاشقانه سپری کنی ،

دلت بستر  رودخانه تمامی شعرهای جهان خواهد شد ،

لطیف خواهی شد ،

شفیق خواهی بود .

آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهی زیست ،

بلکه وجودت برای دیگران نیز سعادتی خواهد بود...

                                                                                   اوشو


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 17:7 موضوع حرف دل | لینک ثابت


سبزینه

 

 

                                                                      

 

  آتش امید

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا

نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند ، کسی نمی آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت

 

 کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد . اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام بر

 

 گشتن ، دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود.

 

متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

 

از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زده ، فریاد زد :

 

خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟!؟!؟!؟!

 

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید. کشتی آمده بود نجاتش دهد.

 

مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید :

 

شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم ؟!

 

آنها جواب دادند : ما متوجه علائمی که با دود میدادی شدیم .

 

وقتی اوضاع خراب می شود نا امید شدن آسان است.

 

ولی ما نباید دلمان را ببازیم ، چون حتی در میان درد و رنج ، دست خدا در کنار زندگی ماست. پس به یاد

 

داشته باش :  دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد  ، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی

 

باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند .. .....

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 10:30 موضوع داستان | لینک ثابت


احمد شاملو

روزی ما دوباره کبوتر هایمان

را پیدا خواهیم کرد و مهربانی

دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است.

و هر انسان برای هر انسان

برادری است.

روزی که دیگر در خانه هایشان

را نمی بندند.

قفل افسانه ای است و قلب

برای زندگی بس ...

روزی که معنای هر سخن

دوست داشتن است.

تا تو به خاطر آخرین حرف

به دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر

رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

 روزی که ما برای کبوترهایمان

دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی اگر روزی

که دیگر

نباشم...

                                                           احمد شاملو


 

نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 16:3 موضوع شعر | لینک ثابت


طواف ذکر

 

.

 

در طواف ذکر

 

 

سرشار از گناهم : چشم به کرم و لطف تو دارم.

 

دستهای نیازم به سمت تو دراز است.

 

می خواهم از حرارت عشق تو ذوب شوم.

 

پروردگارا ! شریان هایم هر لحظه در تپش رسیدن به تواند.

 

یاریم کن تا نبض زندگیم در سایه رحمت تو بزند و ساز روزهایم به آهنگ پرستشت کوک شود.

 

الهی !می خواهم تو را بشناسم : مرا بر خویش بشناسان .

 

تویی که ستایش از آن اوست : سپاس مرا بر دریای بیکران لطفت بپذیر.

 

این جسم افسرده در آمیختگی اوهام را با معرفت ذات مقدست نجات بخش.

 

غبار آلوده به ذرات زمینی ام که ذره صفت ، به سمت و سوی تو آمده ام: لحظه هایم را

مناجاتی گردان.

 

این قدم های نرسیده و این سرگردانی گامها ،چراغ هدایت تو را می طلبد.

 

در این غربت سرای خاکی ،اسارت ، درد بزرگی است در قفس تن.

 

رهایی،تنها اندیشه یک پرنده پای در قفس است.

 

چگونه به آسمان وصل تو نیندیشم که روح آبی فطرتم ، شفافیت و پاکی آن را می خواهد !؟

 

سرگذشت غفلتم را خوب میدانم ، اما تو توبه پذیر یگانه ای هستی که مرا در وسوسه های

مداومم امیدوار

می سازی.

 

دهلیزهای قلبم ذره ذره تو را می خواند.

 

ای بردبار ، اندکی از بی نهایت صبرت را در جام بی طاقت من بریز.

 

ای نزدیک ترین ها بر احساسات و عواطفم !

 

سر بر آستان تو می سایم که در آستانه این روزهای نا آرام ، تویی آرامشم .

 

مرا بر طواف ذکر خویش مشغول بدار و سماع روزهایم را به جان معرفت خودت برسان: که تویی

 

عارف بر هر قلبی . . . .

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 17:50 موضوع حرف دل | لینک ثابت


به نام او

" به نام او "

 

با سلام خدمت تمامی همراهان همیشگی

راستش این روزا خیلی سرم شلوغه و نمیتونم بیام و آپ کنم و یا اینکه بهتون سر بزنم .قرار بود داستانمو قبل از اینکه این غیبت طولانی و داشته باشم به اتمام برسونم اما چون این کار رو نتونستم انجام بدم به یکی از دوستانم محول کردم که اون هم ظاهرا نتونست کاری از پیش ببره به همین خاطر ازتون معذرت می خوام و امیدوارم بتونم باز هم مثل قبل بیام و در کنارتون باشم .

براتون بهترین هارو آرزو می کنم

موفق باشید

خدانگهدار

غریبه

 

التماس دعا


 

نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت