تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

سو’ تفاهم

                                     

 

    " سوء تفاهم "

 

 

           قسمت دهم و یازدهم

 

 

 

مرتب به هوش می آمدم و از هوش می رفتم حرفهایی زده می شد که به خانواده ما مربوط می شد من قدرت درک اونو نداشتم ولی این را متوجه شدم که یک نفر از من اثر انگشت می گیره و با هر انگشتی که به کاغذ می زنه می گه این بابت مادرم این بابت پدرم این بابت خودم این بابت بچه بی گناهم.....چون بی هوش بودم نمی فهمیدم اون شخص کیه ولی بعد ها وقتی کلمات " این بابت " را از زبان دایه ام شنیدم مطمئن شدم کسی که از من اثر انگشت می گرفت دایه بود.
 
 
تا زمانی که پدرت بیاد و منو پیدا کنه دایه با هزار منت از من از من پرستاری کرد از ثروت ما فقط می گفت چیزهایی مانده که نمی شه ثابت کرد مال شماست .
تمام اموالتان مصادره شده و من در راه رضای خدا مراقبت از شما را عهده دار شدم . من نمک به حرام نیستم تو هم نباید نمک به حرام باشی اگه تونستی کمی از اموالت را بدست بیاری برای من یک خونه حسابی بخر .
 
 من در شرایطی نبودم که قبول نکنم ، حافظه ام را از دست داده بودم البته نمیخواستم حوادث تلخی که سرم اومده بیاد بیارم.دایه هم از این موضوع خوشحال بود.
 
 
 
تا اینکه پدرت اومد و با هم ازدواج کردیم قبل از کشته شدن پدر و مادرم من با پدرت نامزد شده بودم با یک عروسی مختصر من به عقد پدرت در آمدم .
اوضاع  خوب بود تا من حامله شدم از این موضوع همه خوشحال بودند الا دایه ، اون مرتب به پدرت می گفت : سهیلا حالش خوب نیست ما باید از تهران دور بشیم همان موقع ها تو خونه صداهای عجیب و غریب می آمد صدای تیر اندازی و این صداها منو به یاد روز مرگ عزیزانم می انداخت.
هیچ کس این صداها را نمی شنید فقط من ، اونهم زمانی که پدرت نبود.
 
 
 
دایه چغلی منو به پدرت می کرد و می گفت تحت تاثیر اتفاقات افتاده سهیلا مشکل داره باید تناه دور از چشم دیگران باشه تا براش حرف در نیارن و بالاخره ما به جزیره کیش رفتیم تو یک ویلا زندگی می کردیم ، وسایل راحتی مهیا بود ، من ماههای حاملگی را به خوبی سپری می کردم پدرت مرتب به ما سر می زد و بهترین چیزها را برای ما می آورد و به تهران بر می گشت. نزدیک اومدن پدرت صداها شروع می شد اعصاب من بهم می ریخت و با رفتن پدرت صداها دیگر نبود .
 
 
موقع زایمان قراربود به تهران برگردیم ، تا زایمان حدود یک ماه باقی مانده بود دایه به من چای مخصوص خوراند و گفت : راحتت می کنه با خوردن اون چای دردهای زایمان شروع شد فریاد می زدم ولی دایه حتی برای سر زدن به اتاق من نمی آمد.
 
دخترم من تو را تنها به دنیا آورم و با دست خودم بند نافت را بریدم و گره زدم اگه نافت را به دکتری نشان بدی متوجه میشن.با گریه تو ، دایه به اتاق من اومد و گفت : ای وای خانم منو چرا صدا نکردی مگه من مرده بودم باورم شد که اون نبوده و صدای منو نشنیده از این زایمان که به تنهایی انجام داده بودم خسته و بی حال تو رختخواب بودم دایه بچه را برداشت می خواست از اتاق بیرون بره که پدرت وارد شد از دیدن من و بچه شوکه شد بچه را از دست دایه گرفت به آغوش کشید حال منو که پرسید من نای جواب نداشتم.
 
 
 
 
خودشو سرزنش می کرد که نباید اجازه می دادم شما اینجا بیائید .دایه گفت : پسرم ناراحت نباش خدا به ما رحم کرده و بی خطر زایمان تمام شده از تنهایی ما ناراحت نباش ، بچه را برد و شست و لباس پوشاند.
 
پدرت دید حال من مساعد نیست منو سوار ماشین کرد و به تنها بیمارستان جزیره برد که حداقل امکانات را داشت .
 
با پولی که خرج کرد برای من پزشک اوردند و من کم کم قوت خود را بدست آوردم .به سفارش دایه نگذاشتند من به تو شیر بدم .
 
یک هفته بعد همگی تو تهران بودیم . تو تهران پدرت تصمیم گرفت منو به سوئیس بفرسته من اشک ریختم ولی کسی از من حمایت نکرد و من به اینجا تبعید شدم و سالهاست که هیچ مشکلی ندارم. ولی پدرت اجازه نمیده به ایران برگردم حتی به دیدن من نمیاد این تمام ماجرای من بود.
 
 
 
سودابه سهیلا را بغل کرد و در حالی که موهای مادرش را می بوسید گفت : می دونستم تو بی دلیل منو ترک نکردی سهیلا و سودابه اشک می ریختند و من شاهد این صحنه غم انگیز و در عین حال شاد بودم .سودابه از این کار که فارغ شد نگاهی التماس آمیز به من کرد .
 
از چشمانش خواندم که میخ واد سهیلا را با خود ببریم.با تلفن آسایشگاه از مدیر تور خواستم تا یک جا برای سهیلا درست کنه . از اونطرف سودابه مراحل مرخصی سهیلا را انجام داد . وقتی به هتل برگشتیم بلیط سهیلا هم اماده بود ولی با این تفاوت که اون شش ساعت بعد از ما به تهران می رسید.و این خیلی خوب بود.
 
 
 
ما سهیلا رابه مدیر تور سپردیم و مبلغ هنگفتی بهش دادیم تا این موضوع از چشم مرادی مخفی بمونه و سهیلا را صحیح و سالم در تهران به ما تحویل بده .
 
 به مدیر گفتم که اگه ما نتونستیم بیائیم سهیلا را به یک هتل خوب ببره و به من زنگ بزنه .تمام احتمالات را در نظر گرفتیم . خداحافظی این مادر و دختر تازه بهم رسیده خیلی سخت بود ولی ناچار بودند برای با هم بودن یک دوره تنهایی را تحمل کنند

 

همه خانواده توی فرودگاه مهرآباد به استقبال ما آمده بودند حتی دایه امده بود با همه دیده بوسی کردیم دایه تو گوش من گفت : سودابه را به سوئیس بردی ناقلا !!  گفتم همه جا اجازه داشتیم بریم الا سوئیس ، دایه نفس راحتی کشید و این منو خیلی ناراحت کرد و بیشتر به حرف های سهیلا ایمان آوردم.

 

از فرودگاه ما را به خونه خودمون که در غیاب ما تهیه کرده بودند بردند با سلیقه تمام جهیزیه سودابه چیده شده بود . مادرم گفت ک ببخشید من به آقای مرادی کمک کردم تا این خونه چیده شد اگه دوست نداشتی خودت تغییر دکوراسیون بده . سودابه برای اولین بار صورت مادرم را بوسید  و اونو بغل کرد.

 

دایه نگران بود و این نگرانی به وضوح در رفتار و حرکاتش دیده می شد ، به آمدن سهیلا چیزی نمانده بود و ما گرفتار مهمان ها بودیم آخر شب ساعت دوازده تلفن همراهم زنگ زد مدیر تور بود از فرودگاه زنگ می زد.

بدون اینکه من حرفی بزنم گفت : شما گرفتارید من سهیلا خانمو به خونه خودمان می برم امشب مهمان ما باشه تا فردا توی بهترین هتل شهر براش جا بگیرم اومدم مخالفت کنم اما قیافه دایه که تمام حواسش به من بود توجه منو به خودش جلب کرد و گفتم : هر چی تو بگی من قبول دارم ، امشب رسیدم ، امکان نداره ، شاید فردا بهت سر بزنم و گوشی را قطع کردم.

 

دایه بال بال می زد تا بدونه با کی حرف میزدم مادرم پرسید کی بود پسرم ؟ گفتم علی دوستم . نمی دونم از کجا فهمیده بود من اومدم .خواهرم از اونطرف گفت : من خبر دادم چی می گفت؟ گفتم میخواست امشب با دوستان جمع بشیم  منم بهش گفتم من زن و بچه دارم نمیتونم ، سودابه وسط حرفم پرید و گفت : تو که از خدات بود بری چرا قایم میکنی ؟میخ واهی برو گفتم : اگه از من خسته شدی برم ، همه خندیدند.

 

مرادی از سفرمان پرسیدانگار حرف دل دایه را می زد سودابه از تمام کشورهایی که دیده بودیم حرف زد به جز سوئیس ، دایه نفس راحتی کشید ولی یکهو پرسید کوه های آلپ را دیدید ؟!! سودابه گفت  اون دیگه کجا بود سعید به من نشون نداد . پدرم حرف را عوض کرد و گفت بچه ها خسته هستند دیگه وقت خداحافظیه ، بلند شین همه بلند شدند دایه همچنان نشسته بود.

 

مادرم گفت : دایه خانم شما چی ؟ دایه گفت من مزاحم نمی شم همین جا یه گوشه می خوابم با چشم به مادرم اشاره کردم ببرش مادرم خیلی باهوشه فورا گفت نه بابا اینجا مناسب شما نیست امشب میریم خونه ما تا صبح از گذشته ها حرف میزنیم و دست دایه را گرفت و از خونه  بیرون رفتند با رفتن مهمان ها به مدیر زنگ زدم و ازش خواستم تا سهیلا را به خانه ما بیاره ، اول مخالفت کرد اما با اصرار من قبول کرد و نیم ساعت بعد سهیلا پیش ما بود .

 

با سودابه اتاق مهمان را حاضر کردیم سهیلا تو اتاقش جا گرفت .روز پر التهابی را پشت سر گذاشته بودیم .همه خوابیدیم صبح سهیلا از ما  زودتر  بیدار شده بود و صبحانه را حاضر کرده بود . سهیلا به ما گفت که احساس آزادی و آرامش می کنه و از ما تشکر کرد .

سودابه مادرش را در آغوش کشید و گفت : مامان تو باید قوی باشی و از کسی که تو را به این روز انداخته و من و تو را جدا کرده انتقام بگیری. سعید هم به ما کمک می کنه .

 

سهیلا گفت : شما به من اعتماد کردین منم باید نشون بدم لایق اعتماد شما هستم .دیشب تا صبح به این فکر کردم برای رسوا کردن دایه شما بهش نزدیک بشین .

تو خونه اش اون یه صندوق کار اصفهان داره کلیدش هم خرابه میت ونید پاسپورت های گم شده اونشب ما را توی اون پیدا کنید . پرسیدم سهیلا جون ، دایه چه دشمنی با شما داره ؟ گفت : نمی دونم اما باید ازش سردربیارم  .

اون روز که سودابه به دنیا اومد دایه می خواست بچه رو از بین ببره من مطمئن هستم .، اما آمدن مرادی اونم بی خبر مانع کار دایه شد .

 

اون مهر دیوانگی به من زد و با سر و صداهایی که تو خونه راه می انداخت اعصاب منو بهم می ریخت و اینهمه سال منو از دخترم جدا کرد .

صبحانه تمام شده بود زنگ خونه به صدا در اومد به همدیگه نگاه کردیم ، کی ممکنه باشه ؟ سهیلا گفت دایه است . گفتم : نه اون نمی تونه باشه سهیلا محض احتیاط تو اتاق رفت و در اتاق را از پشت قفل کرد . من در را باز کردم دایه پشت در بود نون تازه خریده و اومده بود .

 

مستقیم به آشپزخانه رفت از طرز قرار گرفتن صندلی ها گفت : مهمون دارید ؟

سودابه گفت : تو از دیشب تا حالا خیلی تو کار ما فضولی میکنی منظورت از این کارا چیه از چی می خواهی سر در بیاری ؟

 دایه گفت : مگه چیزی از من مخفی کردی که من دنبالش باشم ؟ سودابه گفت : من بر خلاف پدرم از تو بدم میاد تا حالا هم بیشتر از هزار بار بهت گفتم پاتو از زندگی ما بیرون بکش و به طرف دایه حمله کرد من جلوشو گرفتم و روی صندلی نشوندم .

دایه عصبانی شد و گفت تو هم مثل اون مادرت خل و دیونه هستی بعد رو به من کرد و گفت : مادرش هم دیونه بود با شنیدن این حرف سهیلا از اتاق بیرون اومد و مقابل دایه ایستاد .

 

دایه از دیدن سهیلا عصبانی شد و با خشم غیر قابل وصفی به سهیلا نگاه کرد ! تو برگشتی ، به چه حقی دیونه ، و از جاش بلند شد اوضاع به کل بهم ریخت با حمله دایه به طرف سهیلا ، سودابه هم مثل یک گربه به سمت دایه حمله برد و تا می تونست اونو زیر مشت و لگد گرفت .

این حرکت سودابه به سهیلا قوت داد و اون به کمک سودابه رفت .اگه به داد دایه نرسیده بودم حتما کشته میشد.

 

سردرگم مانده بودم این چه دشمنی بود دایه با این زن به قول خودش روانی داشت ؟!! وقتی اونها را از هم جدا کردم فریادی سر سودابه کشیدم تا به خودش بیاد اونهم سهیلا را بغل کرد و سعی کرد اون رو آروم کنه.

 

ادامه دارد.............  


 

نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 15:56 موضوع داستان | لینک ثابت


سو’ تفاهم

 
                                  
 
       "سوء تفاهم "
 
 
 
                                                       
          قسمت هشتم و نهم
 
 
 
 
 
از حرفای سودابه متوجه شدم اون در حال اعتراض بوده و این اعتراض منجر به کتک خوردن عده زیادی بچه دبستانی شده با حمایت بی جای مرادی اون به یک بچه شرور مبدل شده که هر کاری را دوست داشت انجام میداد و از نظر اجتماع دیوانه بود.
 
 
 
اما با حمایت روحی که من از او کردم هر روز بهتر از روزهای دیگر شد ،تونسته بود چند دوست دختر هم پیدا کنه کمتر به من زنگ می زد با دخترهای خوبی هم دوست بود در این بین جواب کنکور آمده بود من نتونستم قبول بشم .
 
 البته انتظارش هم می رفت که قبول نشم !پدرم با مرادی کار می کرد و سرمایه خوبی جمع کرده بود برای آینده من تصمیم گرفتند منو به خارج بفرستند وقتی از من پرسیدند کدام کشور دوست داری درس بخونی بی تردید گفتم سویس ! چون یک کار نیمه تمام داشتم که پاسخ اون تو سویس بود !! پدر فعالیت کرد تا تونست برای من ویزای تحصیلی از سویس بگیره .
 
سودابه با شنیدن این موضوع به جای مرادی افتاد تا او را همراه من به سویس بفرستد و این اولین باری بود که مرادی در مقابل سودابه ایستاد و قبول نکرد . دلیل آن را مرادی ،دایه و من می دونستیم.
 
 
سودابه از دلیل این تصمیم بی خبر بودبا لجبازی که در وجودش بود،اصرار می کرد ،ولی دل مرادی به این کار رضایت نمی داد.
 
 رفتار سودابه دوباره برگشته بود، از آن سودابه آرام چیزی باقی نمانده بود. هر روز از کلانتری زنگ می زدندو مرادی با یک تلفن مشکل او را حل می کردتا اینکه من دست به دامن پدر شدم واز او خواستم تا سودابه را برای من خواستگاری کنه تا شاید زحمات من هدر نرهو سودابه به حالن قبلی  بر گرده.
 
 پدرم مخالفت کرد و گفت : این دختره دیوونه است. من برای تو آرزوهای زیاذی دارم. برات از بهترین خانواده ها زن می گیرم. با قیافه مصمم و حق به جانب گفتم :پدر جان ،فقط سودابه! من عاشق اون هستمو اونو می خوام .
 
چند روز طول کشید تا پدرم راضی شد و رضایت خودش را اعلام کرد. به طرف تلفن رفت تا به مرادی زنگ بزنه ،من ازش خواهش کردم تا وقتی که من از سودابه تقتضای ازدواج نکردم ،این کارو نکنه .
 
 
 
پدر به نظر من احترام گذاشت و خواستگاری موکول به قبول سودابه شد.همان شب با سودابه قرار گذاشتم بیرون بریم قبول کرد اینبار با ماشینی که پدر برام خریده بود دنبال سودابه رفتم .
 
سودابه غمگین بود هر کاری کردم یک لبخند کوچیک هم نزدپرسید کجا میریم؟گفتم الان می رسیمکار مهمی دارم .
 
هوا تاریک بود رسیدیم به پارک پرواز از ماشین پیاده شدیم ، روی چمن ها نشستیم توچشماش نگاه کردم وبعد بهش گفتم تو دختر وفاداری هستی اگه قول بدی ، حرفمو برید و گفت لابد اگر قول بدم فراموشت نکنم بر می گردی ، نه ؟ گفتم نه عزیز دلم اگه قول بدی دوباره حرفم را برید آره اگه قول بدم کار بدی نکنم منو می بخشی و باهام دوست می مونی گفتم اصلا تو تمام حرفاتو بزن بعد اگه فرصت موند من ازت خواستگاری می کنم .
 
سودابه گفت :نه بابا حرفتو بزن .گفتم :مزه کار از بین رفت حرفمو زدم پرسید مگه چی گفتی متوجه خواستگاری من نشده بود ، دوباره بگو دستشو گرفتم مثل توی فیلمها چشمام تو چشماش ، ازش پرسیدم با من ازدواج می کنی؟
 
 
سودبه پرسید شرطی برای ازدواج با من داری؟گفتم نه فقط خودت باش برام کافیه چون من عاشق خودت شدم .
 
بغلم کرد و گفت : هزار باره آره باهات عروسی می کنم دوباره همان سودابه ای که دوست داشتم شد با نشاط و سرزنده و مهربان رو سبزه ها دراز کشید و گفت : ماه عسل کجا بریم ؟ گفتم بذار بابات قبول کنه بعدا هرچی بخواهی برات انجام می دم سودابه دلش هری ریخت گفت این بابام تازه گی ها با من مخالفت می کنه نکنه نذاره باهم ازدواج کنیم ؟ اگه مخالفت کرد بیا با هم فرار کنیم ، دماغشو کشیدم گفتم : اون می خواد از شر تو راحت بشه پس مخالفت نمی کنه .
 
احساس خوبی داشتم شریک زندگیم را پیدا کرده بودم وبا قبول پیشنهاد ازدواجم نفس راحتی کشیدم .بهش گفتم : همین فردا میایم خواستگاری این خبر و به پدرت بده یا بهتره پدرم باهاش صحبت کنه سودابه گفت : نه بذار خودم باهاش حرف می زنم موافقت کردم .
 
 
اونشب تا نیمه های شب روی سبزه ها نشستیم و درباره آینده حرف زدیم درباره بچه هامون و تربیتشون .
 
به سودابه گفتم باید وقتی بچه دار بشیم که تو کاملا آماده باشی و بتونی اونهارو به خوبی بزرگ کنی اونم گفت تو هم خیلی باید کار کنی چون بابای من وظیفه نداره خرج زن و بچه تو را بده از گفتن این حرفهل احساس شادی در ما قوت می گرفت .
 
روحیه سودابه عالی بود.موقع خداحافظی گفت اگه بابام با زبون خوش راضی نشد اگه تو هم نخواهی من با تو فرار می کنم .گفتم نترس راضی میشه اما تو دلم زیاد هم مطمئن نبودم .سرنوشت من و سودبه بستگی داشت به جواب مرادی.
 
 
دو سه روزی از سودابه خبری نشد! داشتم باور می کردم سودابه منو دست انداخته که شب پدرم به خونه اومد لبش می خندید یک قوطی شیرینی دستش بود ،
مادرم پرسید : مناسبت شیرینی را می گی یا حدس بزنم؟ پدر گفت به مناسبت جواب مثبت مرادی و دختر خانمشون عروس این خونه سودابه خانم ، خواهرم پرید و منو بوس کرد ،
ناقلا ، آب زیر کاه تبریک می گم از ته قلب خوشحال شدم منتظر شدم تا پدر حرفشو ادامه بده .
 
پدر گفت : مرادی با ازدواج سعید و سودابه موفقه به شرطی که اونها به جای تحصیل تو سوئیس به انگلیس برن و ادامه تحصیل بدن دیگه شرط خاصی نگذاشته پسرم تو چی می گی ؟
 
 
گفتم منم قبول دارم مهم ادامه تحصیله کجاش فرقی نمی کنه. 
همه اون شب خوشحال بودیم مادرم پیشنهاد کرد بیایید شادی مونو با اونها تقسیم کنیم پدر موافقت کرد به سودابه زنگ زدم وگفتم داریم میائیم اونجا سودابه هم خوشحال شد و گفت منتظرتون هستیم. 
نیم ساعت بعد با یک دسته گل سرخ و یک جعبه شیرینی خونه مرادی بودیم .
 
سودابه لباس زیبایی پوشیده و آرایش ملایمی کرده بود اونقدر زیبا شده بود که خواهرم نتونست از تحسین سودابه چشم بپوشه .
 
این دختر واقعا به نوع خود عجوبه بود گاهی اونقدر ساده گاهی هم متفاوت و زیبا، گلها را از من گرفت نگاهم با نگاهش برخورد کرد از شوقی که تو چشماش دیدم خیالم راحت شد .
 
 
 
 
برای بار اول سودابه رو بوسیدم همه کف زدند مادرم همانجا انگشتر گرانبهایی را که مادر شوهرش به او هدیه کرده بود دست سودابه کرد .
 
مراسم نامزدی من و سودابه به همین سادگی برگزار شد.اون شب من و سودابه تا نزدیکی های صبح با هم حرف زدیم و نقشه کشیدیم! برای ماه عسل مرادی مارا می خواست با یک تور اروپایی به سفر بفرسته.ما هم محو جوانی و عشق ، هر طرف که می خواستند بفرستند برایمان مهم نبود فقط مهم با هم بودنمان بود.
 
 
به خواسته من عروسی مختصری تو خونه مرادی برگزار کردیم که تا صد تا عروسی تو هتل مجلل تر بود فردای عروسی، تو فرودگاه بودیم .
 
سفر خوبی را آغاز کردیم از کشور ایتالیا شروع کردیم بعد آلمان ، اتریش ، هلند ، فرانسه ، پرتغال، اسپانیا ، انگلیس و قرار بود هفته دیگه به ایران برگردیم.
 
سودابه از تمام این کشورها خرید کرده بود کارتهای اعتباری ما داشت تمام می شد به سودابه گفتم : از سفر ما یک هفته بیشتر نمانده من هنوز سورپرایزم را به تو ندادم سودابه ذوق کرد و گفت خوب نشون بده .
 
 
گفتم باید برای این کار بریم سوئیس .پرسید تو برای درس خوندن سوئیس را انتخاب کردی این چه رازی هست که تو سوئیسه ؟ ! گفتم تازه مطمئن هم نیستم اما به رفتنش می ارزه.
 
با موافقت سودابه با رئیس تور تماس گرفتم و از او خواستم تا برای ما بلیط سوئیس تهیه کنه اول با مخالفت رئیس تور مواجه شدم ولی به شرط اینکه مرادی نفهمه راضی شد تا ما را به سوئیس ببره دستور داشت به جز سوئیس مارا هر جا که خواستیم ببره فردا عصر از فرودگاه لندن عازم سوئیس این بهشت دنیایی شدیم.
 
تو کارتونها کوه های آلپ را دیده بودم درست عین کارتونهاش بود تو هتل بزرگی برای ما جا رزرو کرده بود.با رسیدن ما به سوئیس از مترجم خواستم تا مادر سودابه را پیدا کنه و به من خبر بده.
 
 
سودابه فکر میکرد رفتن من به سوئیس سورپرایز منه اما با پیدا شدن ادرس و رفتن من و سودابه به آسایشگاه روانی و دیدن مادرش ،
سودابه دچار شوک شد مادر و دختر ساعتها بدون کلمه ای حرف ،همدیگر را بغل کردند برخلاف گفته های دایه من هیچ مشکل روانی در سهیلا مادر زنم ندیدم همانطور که در سودابه نمی دیدم،
اون شب به اصرار سهیلا سودابه اونجا موند و من تنها به هتل برگشتم . شب طولانی در انتظار اونها بود سالها دوری را می خواستند تلافی کنند.در تنهایی هتل به حرف های دایه فکر کردم اون بود که منو به این باور رسونده که سهیلا دیوانه است اما قبول دیوانگی سهیلا غیر ممکن بود .
 
اون زن خسته وتنهایی بود که طرد شده بودو در گوشه آسایشگاه زندگی می کرد.
 
 
ولی دایه چه دشمنی با سهیلا داشت برایم سوالی شده بود! فردا اولین کار من رفتن به آسایشگاه شد .سودابه مثل یک جوجه آرام بود و بر سهیلا می گشت .
 
سهیلا از من برای آوردن سودابه تشکر کرد و از سودابه خواست تا برای ما چای سفارش بده و اونو از اونجا دور کرد .
 
سهیلا بودن مقدمه گفت: پسرم تنها کسی که به من می تونه کمک کنه تو هستی ، منو نجات بده منو از اینجا نجات بده .گفتم شما هر وقت که بخواهید می تونید از اینجا بیرون بیائید مشکلی وجود نداره!
 
 
سهیلا ادامه داد نه پسرم موضوع اونطور نیست که تو فکر می کنی پرسیدم پس چطوریه؟ گفت : الان طول می کشه نمی تونم تعریف کنم روز آخر که می خواهید از اینجا برید تنها پیش من بیا تا ماجرای زندگیم را تعریف کنم.
 
قول میدی؟ گفتم : سعی می کنم ! پنج روز با سهیلا بودیم روز آخر سودابه را در هتل گذاشتم و به بهانه تهیه هدیه برای خواهرم به آسایشگاه رفتم .سهیلا منتظر من بود ، داستان زندگیشو اینطور شروع کرد :
 
تو یک خانواده متمول به دنیا اومدم هنوز جمله دوم را نگفته بود که سودابه بالای سرمان ظاهر شد.
 
فکر کردیم بودن من می تونید کاری انجام بدین؟ منم هستم به منم بگید. 
 
سهیلا گفت : خوب تو هم گوش کن . سودابه گفت : بعد از رفتن به هتل می دونم چه بلایی سر شوهر خائنی مثل تو در بیارم!! سهیلا گفت من از سعید خواهش کردم تنها بیاد ، سخت نگیر .
 
همانطور که می دونی و گفتم تو یک خانواده درباری به دنیا اومدم و تو دامن دایه بزرگ شدم اون زنی بود که از بچگی تو خونه ما بود و به اصطلاح خونه زاد بود.
 
منو دوست داشت او خوب به من می رسید . سالها گذشت و من هیجده ساله بودم تو زندگی ما تحولاتی در شرف وقوع بود پدرم هم از این تحولات بی خبر نبود و تصمیم داشتیم  ایران خارج بشیم .
 
برنامه ریزی کرده بودیم که اون شب بخصوص از ایران بریم ، وسایلمان تو چمدان ، بلیط هواپیما توی دستمون و راننده تو ماشین اماده بود.  
 
 
پدرم چمدانها را توی ماشین جابه جا کرد پدرم هر چه گشت تو مدارکش پاسپورت ها را پیدا نکرد تعجب کردیم چون به غیر از من ، مادرم و پدرم از جای پاسپورت ها کسی خبر نداشت .
 
البته بعد ها متوجه شدم شخصی که مایل نبود ما اون شب از تهران بریم از جای پاسپورت ها خبر داشت و انها را مخفی کرده بود و همین نبودن مدارک باعث شد ما معطل شدیم و این تعلل همراه شد با حمله یک گروه نا شناس ،
به خونه ما تیر اندازی شد و پدر و مادرم در این بین کشته شدند ، منم تیر خورده بیهوش روی زمین افتاده بودم.
 
موقعی که بهوش اومدم متوجه شدم دایه با کسانی که به خونه ما حمله کردن صحبت می کنه و از اونها میخ واد که اجازه بدن منو از خونه بیرون ببره ولی اونها می خواستند تیر خلاص به من بزنند ،
بالاخره دایه به هر زحمتی بود منو از دست اونها نجات داد من دوباره بیهوش شدم از فرط خونریزی نزدیک بود جانم را از دست بدم.
 
 
ادامه دارد............
 
 


 

نوشته شده توسط gharibeh در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 13:30 موضوع داستان | لینک ثابت