تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

سهراب سپهری


 

"سهراب سپهری"

 

شاعر، نقاش
تولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷، کاشان.
درگذشت ۳ اردیبهشت ۱۳۵۹، تهران.

اهل کاشانم.


روزگارم بد نیست.


تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.


مادری دارم، بهتر از برگ درخت.


دوستانی، بهتر از آب روان.

 

سهراب سپهری پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان ( ۱۳۱۹ ) و متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان ( خرداد ۱۳۲۲ ) و به پایان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران ( خرداد ۱۳۲۴ )، در آذز ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره ی دبیرستان خود را دریافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا داد.

 سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه ی شعر نیمایی خود را به نام « مرگ رنگ » انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجه ی اول علمی نیز نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعه ی اشعار خود را با عنوان « زندگی خواب ها » منتشر کرد. آنگاه به تاسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا ( فرهنگ و هنر ) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی « سخن » به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسه ی هنرهای زیبای پاریس در رشته ی لیتوگرافی نام نویسی نمود.

 وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای دیگری به کشورهای جهان نمود. از آن جمله است:
- سفر به ایتالیا ( وی از پاریس به ایتالیا می رود )؛
- سفر به ژاپن ( توکیو در مرداد ۱۳۳۹ ) برای آموختن فنون حکاکی روی چوب که موفق به بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن نیز می شود؛
- سفر به هندوستان ( ۱۳۴۰ )؛
- سفر مجدد به هندوستان ( ۱۳۴۲، بازدید از بمبئی، بنارس، دهلی، اگره، غارهای آجانتا، کشمیر )؛
- سفر به پاکستان ( ۱۳۴۲، تماشای لاهور و پیشاور )؛
- سفر به افغانستان ( ۱۳۴۲، اقامت در کابل)؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۴، مونیخ و لندن )؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۵، فرانسه، اسپانیا، هلند، ایتالیا، اتریش )؛
- سفر به امریکا و اقامت در لانگ آیلند ( ۱۳۴۹ و شرکت در یک نمایشگاه گروهی و سپس سفر به نیویورک )؛
- سفر به پاریس و اقامت در « کوی بین المللی هنرها » ( ۱۳۵۲ )؛
- سفر به یونان و مصر ( ۱۳۵۳ ).
سهراب سپری مدتی در اداره ی کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۷۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدرسی هنرکده ی هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیه ی مشاغل دولتی به کلی کناره گیری کرد.
از جمله نمایشگاه های نقاشی که یا سهراب سپهری در آن ها حضور داشت، یا نمایشگاه انفرادی وی بودند، می توان به موارد زیر اشاره کرد:
- اولین دوسالانه ی تهران ( فروردین ۱۳۳۷ )؛
- دوسالانه ی ونیز ( خرداد ۱۳۳۷ )؛
- دو سالانه ی دوم تهران ( فروردین ۱۳۳۹، برنده ی جایزه ی اول هنرهای زیبا )؛
- نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی تهران ( اردیبهشت ۱۳۴۰ )؛
- نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ تهران ( خرداد ۱۳۴۱، دی ۱۳۴۱ )؛
- نمایشگاه گروهی در گالری گیل گمش ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان ( تهران، تیر ۱۳۴۲ )؛
- دوسالانه ی سان پاولو ( برزیل، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه گروهی هنرهای معاصر ایران ( موزه بندر لوهار، فرانسه، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه گروهی در گالری نیالا ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری صبا ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه گروهی در گالری بورگز ( تهران، ۱۳۴۴ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری بورگز ( تهران، ۱۳۴۴ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون ( تهران، بهمن ۱۳۴۶ )؛
- نمایشگاه گروهی در گالری مس تهران (۱۳۴۷ )؛
- نمایشگاه جشنواره ی روایان ( فرانسه، ۱۳۴۷ )؛
- نمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ موسسه گوته ( تهران، خرداد ۱۳۴۷ )؛
- نمایشگاه دانشگاه شیراز ( شهریور ۱۳۴۷ )؛
- جشنواره ی بین المللی نقاشی در فرانسه ( اخذ امتیاز مخصوص، ۱۳۴۸ )؛
- نمایشگاه گروهی در بریج همپتن امریکا ( ۱۳۴۹ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری بنسن نیویورک ( ۱۳۵۰ )؛
- نمایشگاهانفرادی در گالری لیتو ( تهران، ۱۳۵۰ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیروس ( پاریس، ۱۳۵۱ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران ( ۱۳۵۱ )؛
- اولین نمایشگاه هنری بین المللی تهران ( دی ۱۳۵۳ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران ( ۱۳۵۴ )؛
- نمایشگاه هنر معاصر ایران در « بازار هنر » ( بال، سوییس، خرداد ۱۳۵۵ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران ( ۱۳۵۷ ).
سهراب در آغاز کار شاعری تحت تاثیر شعرهای نیما بود و این تاثیر در « مرگ رنگ » به خوبی مشهود است و در آثار بعدی او کم کم کارش شکل می گیرد و شعرش با دیگر شاعران هم دوره ی خویش متمایز می گردد. از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری می توان به این عنوان ها اشاره نمود:
- آوار آفتاب ( ۱۳۴۰ )؛
- شرق اندوه ( ۱۳۴۰ )؛
- حجم سبز ( ۱۳۴۶ )؛
- هشت کتاب ( ۱۳۵۶ ).


برخی از اشعار وی در سال های ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ در فصلنامه ی « آرش » به چاپ رسید.

سهراب سپهری در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۸ در بیمارستان پارس تهران به علت مبتلا بودن به بیماری سرطان درگذشت. طبق وصیت خودش، پیکر وی در صحن شرقی امامزاده علیمحمد باقر (ع) در قریه ی مشهد اردهال در کاشان ( این صحن معروف به صحن سردار است. ) به خاک سپرده شد.

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 0:52 موضوع زندگی نامه | لینک ثابت


گفتگویی کوتاه با خدا

           

 

 

"گفتگویی کوتاه با خدا "

 

 

خواب دیدم

در خواب با خدا گفتگویی داشتم

 

خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی !

 

گفتم : اگر وقت شما اجازه می دهد !

 

خدا لبخند زد و گفت وقت من برای انجام هر کاری ابدی و کافی است .

 

چه سوالاتی در ذهن خود داری که می خواهی از من بپرسی؟

 

گفتم: در نوع بشر ، چه چیزی بیشتر از همه برای شما عجیب است ؟!

 

خدا پاسخ داد :

 

ـــ تا وقتیکه بچه هستند ، حوصله شان سر می رود و دوست دارند که زود بزرگ شوند ولی وقتی بزرگ می شوند دوباره بچه می شوند !

 

ـــ اینکه سلامتی شان را به خاطر پول از دست می دهند و دوباره پولشان را در جهت بدست آوردن سلامتی از دست می دهند !

 

ـــ اینکه با نگرانی در مورد آینده شان لحظه حال را از دست می دهند یعنی نه در حال زندگی می کنند نه در آینده !

 

ـــاینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند،که گویی هرگز زنده نبوده اند.

 

خداوند ، دستهای مرا گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

 

بعد پرسیدم:

به عنوان والدین نوع بشر ، دوست داری که فرزندانت چه درسهایی را در زندگی بیاموزند ؟

 

خداوند با لبخند پاسخ داد :

ـــ یاد بگیرند که نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، چیزی که باید یاد بگیرند این است که انها به خودشان اجازه بدهند که عاشق بشوند .

 

ـــ آنچه که بیشتر بیشترین ارزش را دارد ، چیزهایی نیست که آنها درزندگی شان دارند بلکه کسانی هستند که انها در زندگی دارند.

 

ـــ مقایسه کردن خودشان با دیگران خوب نیست ، همه به صورت انفرادی در مورد شایستگی های خودشان قضاوت می کنند اما در مورد دیگران اینگونه قضاوت نمی کنند .

 

ـــ ثروتمندترین شخص کسی نیست که بشترین ها را دارد ، بلکه کسی هست که به حداقل نیازمند است. ( یعنی تقویت روحیه عدم وابستگی )

 

ـــ جهت رنجاندن و ایجاد زخم در قلب اشخاصی که عاشقشان هستیم فقط چند ثانیه وقت لازم استاما جهت بهبود این زخوها سالهای متمادی لازم است .

 

ـــ در اطرافشان افرادی وجود دارندکه آنها را عاشقانه دوست میدارند اما قادر نیستند احساسات خود را به سادگی به آنها نشان دهند .

 

ـــ با پول همه چیز را می توان خرید جز سعادت را.

 

ـــ دو نفر می توانند با هم به یک چیز نگاه کنند اما هر کدام متفاوت از یکدیگر آنرا ببینند!!!

 

ـــ دوست واقعی کسی است که همه چیز را راجع به دوستش بداند و او را همانطور که هست دوست بدارد.

 

ـــ نباید همیشه فقط انتظار داشته باشند که دیگران از آنها طلب بخشش کنند بلکه مجبورند آنها نیز از دیگران طلب بخشش کنند.

 

ـــ همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ،بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

 

ـــ یاد بگیرند که من اینجا هستم،همیشه .

 

من از گفتگو با خدا لذت بردم و از خدا تشکر کردم .

 

او جواب داد :

 

من همیشه ۲۴ساعته و در طول شبانه روز با شما هستم و آماده جابگویی به سوالات شما !

 

گفتم همه بعد از خواندن این گفتگو در مورد اینکه شما چه گفتید فراموش خواهند کرد !اما حسی را که در آنها با خواندن این گفتگو به وجود می آید را فراموش نخواهند کرد !!!

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت 18:42 موضوع حرف دل | لینک ثابت


سو’ تفاهم

           

 

         "سوءتفاهم "

 

          قسمت هفتم

 

 

 

داستان را تا آنجا خوانددید که سودابه دختر یکی یک دانه پدر ، هر حرفی می زد اجرا می شد و عادت به انجام دادن کار های عجیب و غریب داشت .

 

 بعد از آشنایی خانوادگی با سودابه و پدرش تصمیم گرفتم در مورد سودابه تحقیقاتی انجام بدم ، تونستم آدرس دایه سودابه رو پیدا کنم و از اون سوالاتی بپرسم .

 

 دایه سودابه گفت : مادر سودابه ( سهیلا ) دختر زیبا و از خانواده بزرگی بود اما به خاطر کشته شدن ناگهانی خانواده اش اوضاع روحیش به هم ریخت .

 

مرادی او را پس از به دنیا آوردن سودابه به یک آسایشگاه روانی در سویس فرستاد ولی این جریان را از سودابه مخفی کرد .

 

پس از شنیدن این جریانات وقتی به خانه برگشتم سودابه با من تماس گرفت و از من خواست که به خونه ی اونها برم  وقتی به اونجا رسیدم اون کلی سر به سر من گذاشت ، من هم بلند شده بودم که به خانه خودمان برگردم که

و حالا ادامه ی ماجرا ..........................

 

 

 

او گفت لوس ننر چه زود هم فهر می کنه، بشین می خوام باهات حرف بزنم نشستم چون منم دلم می خواست با اون حرف بزنم .

 

سودابه اینطور شروع کرد ، من با پسرهای زیادی دوست شدم به خیال اینکه آنها منو از تنهایی در بیارن من رو راست اما اونها دورو و نیرنگ باز بودند ! بهم می گن خل دیونه !! به نظر تو من دیونه هستم ؟ گفتم به نظر من آره تو دیونه هستی .

 

 پرسید تو چرا فکر می کنی من دیونه هستم ؟ من به اسن خاطر که آدم باید دیونه باشه و نتونه یک دوست خوب برای خودش داشته باشه .

 

تو چند سالته ؟ گفت : نوزده سال ، گفتم : تو که تمام زندگی گذشته ات با مردم بازی کردی ، تو دیگه بزرگ شدی بازی تمام شده ، اما تو هنوز تو بچگی ات گیر کردی ، تو یه بچه کوچولو هستی محتاج به اسباب بازی.

 

دست منو گرفت و گفت : تو خیلی رمانتیک هستی چند تا دوست دختر داشتی ؟ گفتم : ده بیست تایی داشتم یک مشت دیگه خوردم،

درباره ات تحقیق کردم حتی یه دونه هم نداشتی بعد ادامه داد می دونی تو چیزی نداری به من بدی ولی من خیلی چیزا دارم به تو بدم ! گفتم چرا من چیزی ندارم بهت بدم ؟ گفت دخترها از پسرها می خوان که اونهارو بیرون ببرن تو ماشین نداری من دارم ،

برام پول نداری خرج کنی ، من دارم ، من از پدرم نمی ترسم تو از پدرت می ترسی و با ترس اجازه می گیری میای بیرون ، به مامانت نگفتی با من حرف می زنی ،

من دست به هر کاری بخوام می زنم اما تو نمی تونی ، من از تو قوی ترم .گفتم : دست نگهدار ، راست می گی ، تو پولداری من به اندازه تو پول ندارم تو اگه بهت پول ندن دست به قاچاق می زنی من منتظر می شم بهم پول بدن چون محصلم .

 

تو بهت ندن دزدی می کنی من اینکارو نمی کنم ، تو برای پول دست به هر کاری می زنی من نمی زنم ، تو حتما مواد هم مصرف می کنی ، مشروب هم می خوری ، سیگار هم می کشی من اینکاره نیستم ، تو حسودی منو می کنی من حسودی تو را نمی کنم .

 

سودابه با حرص گفنت : تو چی داری من حسودی تو را بکنم .

من دزدی می کنم چون برام تفریحه ، من قاچاق می کنم چون برام هیجان داره در ضمن بابام خسارت می ده دلم خنک می شه با یه تلفن آزاد می شم اسممو دیونه گذاشتم به خاطر اینکه زندان ندیدم ! بگو دیگه تو چی داری ؟

گفتم  من مادر دارم تو نداری ، من می تونم دوست پیدا کنم تو نمی تونی . با شنیدن کلمه مادر قیافه سودابه برگشت با ناراحتی گفت : تمام اون بچه هایی که موهاشونو کوتاه کردم یا چنگشون زدم یا به دیوار کوبیدم مثل تو بودند اونها به من گفتن مادر نداری و دست منو چنگ زدند و منم بیکار ننشستم و محکم کوبیدم رو دستشون و گفتم دست رو من بلند نکنید.

 

حمله کرد منو بزنه سیلی تو صورتش زدم .

 

دست بردار نبود مرتب حمله می کرد دستاشو گرفته بودم اما لگد می زد . 

با تمام قدرت سعی کردم جلوشو بگیرم همینطور که کلنجار می رفتیم مستخدم جلو آمد و سودابه را از من جدا کرد با عصبانیت گفت : به تو چه مربوطه دخالت می کنی داریم شوخی می کنیم .خانم ببخشید ، آنقدر بد همدیگر را می زدید نتونستم خودمو نگهدارم . برو دیگه مزاحم نشو .

 

منم راه افتادم برم سودابه گفت : تو کجا ؟ گفتم می رم خونه خداحافظ . خواهش کرد بمونم گفتم : تو دیونه هستی وحشی شدی من نمی تونم با آدم وحشی مثل تو سر کنم .

 

گفت : اگه قول بدم نزنمت نمیری؟ راستی تو هم کم نزدی تنها کسی هستی که منو زدی تا حالا کسی جرات نکرده بود دست رو من بلند کنه نگاهش کردم

دوباره مان دختر آرام شده بود ولی گفتم نه نمی مونم باید برم خونه منتظرم هستن . زنگ بزن بگو شام خونه ما هستی آنقدر اصرار کرد از رو رفتم و به خونه زنگ زدم پدرم گوشی را برداشت توضیح دادم کجا هستم و اجازه خواستم برای موندن ، پدرم مخالفت نکرد !

 

سودابه با خوشحالی بالا پایین می پرید دست منو گرفت گفت : تو از باغچه ما خوشت اومده بیا می خوام یه جایی را نشونت بدم و منو برد تو باغ .

 

از آنجا فکر می کردم باغ بزرگتر بود از بین درخت های تنومند گذشتیم تا رسیدیم به یه درخت بزرگ از اون بالا رفتیم از آنجا تمام باغ دیده می شد .

 

خونه وسط باغ بود . سئدابه گفت : من وقتی حوصله ام سر می ره میام اینجا دلم باز می شه .پرسیدم تو علاقه خاصی به بلندی داری ، چرا ؟

گفت : من همه را می خوام زیر پا ببینم همه را می بینم به غیر از مادرم . مگه مادرت چی شده؟ می گن مرده ولی من باور نکردم یه چیزی تو دلم می گه اون زنده است .

 

یه رازی بهت بگم ، پدرم چند بار تصمیم به ازدواج گرفت من اونقدر زنی را که آورده بود اذیت کردم تا فرار کرد . بازم بیاره اینکار رو می کنم .

 

گفتم : تو خیلی بد جنسی چرا نذاشتی پدرت زن بگیره گناه داره تنهاست .

 

گفت : باشه منم تنهام در ضمن اگه یه موقع مادرم برگرده نمی گه چرا جلو بابات را نگرفتی ؟

گفتم : چرا فکر می کنی مادرت زنده است ؟ گفت : خوابشو دیدم اون از من کمک میخواست اون زنده است من باسد بگردم اونو پیدا کنم ،

تو کمکم میکنی ؟گفتم سعی خودم را می کنم از درخت پایین اومدیم . دست منو گرفت و مثل بچه ها به طرف ساختمان دویدیم . اونشب خیلی خوش گذشت.

 

هر چه بیشتر با سودابه رفت و آمد می کردم اونو بهتر می شناختم و به سالهای از دست رفته این موجود ظریف و لطیف فکر می کردم !

اون روحی به لطافت برگ گل داشت فقط سوء تفاهم ها از اون یک مطرود ، یک عاصی ، و اگر به دادش نمی رسیدم از او یک جانی می ساخت.

 

اون داشت به خاطر از دست دادن مهر مادری از بین می رفت من جای مهر مادرش را با عشق عوض کردم، من عاشق سودابه شدم اونهم به عشق من پاسخ داد.

 

ادامه دارد..............    


 

نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 17:30 موضوع داستان | لینک ثابت


سو’ تفاهم

                                

   

 "سوء تفاهم"

 

              قسمت ششم

 

 

 

داستان را تا آنجا خواندید که سودابه دختر یک دانه پدر هر حرفی می زد اجرا می شد و عادت به انجام دادن کارهای عجیب غریب داشت .

 

 بعد از آشنایی خانوادگی با سودابه و پدرش تصمیم گرفتم در مورد سودابه تحقیقاتی انجام بدم ، تونستم آدرس دایه سودابه را پیدا کنم و از اون سوالاتی بپرسم.

 

دایه سودابه گفت : مادر سودابه ( سهیلا ) که دختر زیبا و از خانواده بزرگی بود برای درس خوندن به فرانسه رفته بود ،

سال آخر بود که با مرادی ( پدر سهیلا ) آشنا شد ، هر دو از خانواده های سرشناش بودند ،

تمام مراسم انجام شده بود فقط مونده بود  عروسی یک روز یک عده ناشناس ریختند و جلوی چشم سهیلا پدر و مادرش را به رگبار بستند سهیلا هم که در این حادثه تیر خورده بود به هر زحمتی که بود توسط دایه نجات پیدا کرد.

 

و حالا ادامه ی ماجرا........................

 

 

سهیلا جان سالم به در برد اما پدر مادرش و کلا هر کس تو اون خونه بود کشته شد ! به خواست خدا من و سهیلا نجات پیدا کردیم مدتها سهیلا تو شوک بود .

 

یک سال بعد مرادی به ایران اومد وسهیلا را پیدا کرد و اونو با خودش برد و با هو ازدواج کردند . دوباره مرادی به ایران برگشت و شروع به سرمایه گذاری کرد .

 

هر روز از دیروز ثروتمندتر می شد .حال سهیلا هم هر روز بدتر و بدتر می شد .منو هم پیش خودش برده بود  تا بیشتر حواسم بهش باشه، اوضاع روحی سهیلا بهم ریخته بود ،

میتونم بگم دیونه شده بود  هر شب کابوس می دید .

 

آمدن به ایران اشتباه محض بود اون تو خارج اوضاع بهتری داشت اما مرادی سرمایه اش را تو ایران استفاده می کرد و نمی تونست دست برداره.

 

توی این بین سهیلا حامله شد  و حاملگی حال اونو بدتر کرد با سفارش و خواسته من با سهیلا به یکی از جزایر جنوب ایران رفتیم.

 

 فکر کنم کیش بود یه ویلا کنار دریا .با مراقبت های من و آرامشی که اونجا داشتیم سهیلا حاملگی را پشت سر گذاشت و سودابه را به دنیا آورد ! چند روز اول به خوبی طی شد.

 

سهیلا با تغییرات هورمونی که در بدنش رخ داده بود  دوباره اوضاع روحیش بهم ریخت چند بار اگر به داد سودابه نرسیده بودم داشت بچه رو می کشت .

 

به هزار زحمت صبر کرد تا مرادی به دیدن ما اومد .وقتی شرایط را برایش تعریف کردم از من راه چاره خواست ، منم بردن سهیلا به یک مرکز روانی به عقلم رسید .مرادی قبول کرد اما تو ایران هنوز همچین مرکزی وجود نداشت ناچار سهیلا به کشور سویس رفت و من ماندم و سودابه که با هم به تهران اومدیم.

 

دوران نوزادی و طفولیت را به خوبی گذراند اما کمبود مادر و شرایط حاملگی سهیلا اثر خودشو رو بچه گذاشته بود .

 

اون یک خشونت پنهان داره .یک عده خود آزاد هستن اما سودابه مردم آزاره و مرادی هم ازش حمایت می کنه و روی کارهای اون سرپوش می ذاره.

 

با مردم مثل یک اسباب بازی رفتار می کنه و هر موقع دلش را زد دور میاندازه .با تو هم همین کارو می کنه ازش دور باش خودتو به ضعیفی بزن باهات کار نداره از آدم عاجز بدش میاد . پرسیدم : مادر سودابه زنده است ؟ بله که زنده است اما حال و روز خوشی نداره .

 

سودابه اینو می دونه که مادرش زنده است ؟ گفت : نه ، نمیدونه  تو هم نباید بهش بگی چون مرادی نمی خواد دخترش بدونه مادرش تو چه وضع و حالیه ! گفتم با اینکه از صحبت های شما سیر نمی شم ولی ناچارم برم از کمکتون ممنونم تا دم در منو مشایعت کرد.

 

وقتی رسیدم خونه مادرم عصبانی گفت : بازم بی خبر بیرون رفتی لااقل اون موبایل را با خودت می بردی هزار دفعه زنگ خورد تا برداشتم قطع کرده .

 

این موبایل مال کیه ببر پس بده. صورت مادرمو بوسیدم و سعی کردم از دلش دربیارم و گفتم : این موبایل مال دختر مرادیه می برم پس میدم شما ناراحت نباش همین موقع تلفن زنگ خورد گفتم کجا گذاشتی ؟ دست انداخت از تو کابینت موبایل را به من داد خندیدم و تلفن را جواب دادم .

 

سودابه پشت خط بود تا صدای منو شنید پرسید کجا بودی از کی تا حالا دارم زنگ می زنم جواب نمی دی مگه اون گوشی را بیخود بهت دادم اون مال اینه که در دسترس باشی نه اینکه با خودت نبری حالا راه بیفت بیا اینجا کارت دارم .

 

 پرسیدم کجا بیام و چی کار داری ؟ گفتش خودتو لوس نکن پاشو بیا خونه ما اینجا بهت می گم و گوشی را قطع کرد.

 

مادرو پرسید چی می گفت ؟گفتم می خواد برم خونه شون ، چی کار کنم برم ؟ مادرم گفت آره برو دختره اونقدر هم بد نیست نترس تورو نمی خوره  اما مراقب رفتارت هم باش کاری نکن که بعدا پشیمون بشی .

 

لباسمو عوض کردم و با آژانس به خونه اونها رفتم. سه ربع طول کشید روز روشن باغچه زیباتر به نظر می رسید . اون شب نتونسته بودم خوب ببینم باغ بزرگی بود درخت های تنومند ، چنار ، بیدهای مجنون ، گلهای بنفشه ، گلهای زنبق ، خلاصه محو تماشای باغ بودم سودابه گفت نیم ساعته در رو برات باز کردم ،

کجایی ؟ همینجام دارم میام و به سرعت قدمهایم افزودم .

 

سودابه تو تراس نشسته بود بلوز صورتی و شلوار جین پاش بود و برخلاف اون شب خیلی ساده دیده می شد .

 

رو به من کرد و گفت ؟ خونه مون چشمتو گرفته ، مگه نه ؟ آره ، خونه خوبیه ، بزرگه ، دلبازه ، تا حالا

باغچه تونو دیدی ؟ خندید و گفت : نه مثل تو و امثال تو !! مگه من چطور می بینم که تو نمی بینی ؟ تو مثل

 ندید بدیدها می بینی ، من مثل دیده ها فرق اینه.

 

گفتم راست می گی من بار دوم این باغ را می بینم اما تو از بچگی اینجا بزرگ شدی تو این باغ را دیدی من ندیده به حساب میام .

 

سودابه ازا ینکه توهینش نگرفته بود حرص خورد . سعید ! با شنیدن اسمم جا خوردم تا اون وقت منو به اسم

 صدا نکرده بود برگشتم نگاهش کردم دلم هری ریخت نمی دونم این دختر چی داشت هر بار چشمم تو چشمش

 می افتاد دلم می لرزید پیشش نشستم و با تحکم گفت : برای چی نشستی مگه من به تو اجازه دادم پیشم

بشینی ؟ گفتم ندادی ، راست می گی ندادی ولی من نشستم خوشت نمیاد پاشو ،

 با مشت به شونه من کوبید

خیلی پررو هستی .

 

پرسیدم ک منو صدا کردی بیام اینجا بهم بگی اینجا بشین اونجا نشین کاری نداری من

میرم بلند شدم دستمو گرفت .

 

 

ادامه دارد.......   

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت 2:58 موضوع داستان | لینک ثابت


بدون شرح!

 

 

پروردگارا ! به من آرامشی عطا فرما

 

تا بپذیرم هر آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

 

شهامتی ده ، تا تغییر دهم هر آنچه را که می توانم تغییر دهم .

 

و دانشی تا بدانم ، تفاوت ایندو را

 

پروردگارا ! مرا فهمی ده ،

 

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند .

 

آمین !


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 2:26 موضوع حرف دل | لینک ثابت


اشکی در گذرگاه تاریخ

 

 

" به نام او "

با سلام

شاید باور نکنید که بگم انتظار اینهمه لطف رو نداشتم. اما خوشبختانه تونستم با تمام حجم کارهای پیش اومده فرصتی برای حضور پیدا کنم. امیدوارم باز هم بتونم بیام .

موفق و پیروز باشید

غریبه

یا حق

 

 

 

"اشکی در گذرگاه تاریخ "

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

 

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

 

از همان روزی که فرزندان آدم

 

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

 

 آدمیت مرد!

 

 گرچه " آدم " زنده بود

 

از همان روزی که یوسف را برادران به چاه انداختند

 

از همان روزی که با شلاق و خون ، دیوار چین را ساختند

 

 آدمیت مرده بود !

 

بعد دنیا ، هی پر از آدم شد و این آسیاب

 

 گشت و گشت ،

 

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ،

 

 ای دریغ

 

 آدمیت بر نگشت!

 

قرن ما

 

 روزگار مرگ انسانیت است

 

سینه دنیا ،ز خوبی ها تهی ست !

 

صحبت از  آزادگی ،پاکی، مروت ، ابلهی ست !

 

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابه جا ست !

 

قرن موسی چمبه هاست !

 

روزگار مرگ انسانیت است ،

 

من که از پژمردن یک شاخه ی گل ،

 

از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،

 

از فغان یک قناری در قفس ،

 

از غم یک مرد در زنجیر ـحتی قاتلی بر دار ـ

 

اشک در چشمان و بغضم در گلوست ،

 

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست ،

 

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،

 

وای جنگل را بیابان می کنند .

 

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

 

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا  ،

 

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست!

 

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرسد

 

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

 

در کویر سوت و کور ،

 

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،

 

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ،

 

گفتگو از مرگ انسانیت است !

 

 

"فریدون مشیری "


 

نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 1:49 موضوع شعر | لینک ثابت


سوء تفاهم

 

 

 با عرض سلام خدمت تمامی شما همراهان خوبم

به دلیل متداخل شدن یک سری از کارهای پیش بینی نشده تا یک مدتی از آپ کردن وبلاگ معذورم

امیدوارم عذر مرا بپذیرید و مرا بعد از یک مدت فراموش نکنید .انشاالله با مطالب بهتر برمی گردم و در خدمت تون هستم

پیروز و سربلند باشید

یا حق 

غریبه

 

 

 

 

                "سوء تفاهم"

 

                         قسمت پنجم

 

 

 

داستان را تا آنجا خواندیدکه من پشت کنکوری بودم ،از فرط فشار درس تصمیم گرفتم که در خیابان قدمی بزنم ،

در آنجا با دختری برخورد کردم که در یک جای بسیار شلوغ بسته کوچکی را به یک نفر دیگر می داد تا به

خودم بجنبم پلیس همه ما رو دستگیر کردو به پاسگاه برد.

 

 بعد از چند ساعت من با قید ضمانت از پاسگاه آزاد شدم.یک روز که پدرم دوستش را به خانه مان دعوت کرد ه بود ، در کمال تعجب آن دختر را دیدم ،او دختر دوست پدرم بود ،

 پدرش یکی از پولدارترین های تهران بود و تنها با دخترش سودابه زندگی می کرد . سودابه دختر یکی یک دانه پدر ،

هر حرفی می زد اجرا می شد ، و عادت به انجام کارهای عجیب و غریب داشت . یک روز با من قرار گذاشت ولی سر قرار نیامد ، بعد از ۲ ساعت انتظار وقتی که به خانه برگشتم ،

 جلوی پام ترمز کرد و با خواهش منو با خودش به بلندترین نقطه تهران برد

 

و حلا ادامه ی ما جرا................

 

 

 

اون شب درباره سودابه چیز خاصی نتونستم بفهمم، اما مصمم شدم اونو بشناسم و بدونم پشت این چهره

پولدار و لجباز چه کسی نهفته ست که اونو از دیگران متمایز می کرد . اون به خودش می گفت فیوز .

 

ولی اشتباه می کرد ، دلم می خواست اونو همانطور که هست بشناسم.

 

برای این دست به کار شدم. از هرکس که مس تونست به من کمک کنه استفاده کردم.

 

از مدرسه که توش درس خونده بود  شروع کردم. کسی جواب خاصی به من نداد.انگار جزء اسرار بود! منو سر در گم کردند. هر چه سماجت کردم ، هیچ جوابی ندادند.

 

حتی تهدید کردند با آقای مرادی تماس می گیرند.

 

منم دنبال دردسر نمی گشتم. بدون نتیجه از مدرسه بیرون اومدم.

 

هنوز از اونجا زیاد دور نشده بودم که خانمی منو از پشت سر صدا کرد. یکی از معلمان مدرسه بود.ایستادم بهم رسید.

 

گفت اگه راستشو بگی چرا درباره سودابه تحقیق می کنی ، کمکت می کنم.

 

فورا" گفتم :ازش خوشم اومده ، شاید بخوام با اون .... من و من کردم و گفت : فهمیدم با آتیش بازی می کنی ،

 ولی باشه بریم تو پارک یه جا بشینیم، کلی حرف حرف دارم تا بهت بگم .

 

 قدم زنان به طرف پارک رفتیم . اون صحبتشو اینطور شروع کرد، سودابه تو مدرسه دختر شری بود به تمام معنا ! شر از اول دبستان که وارد شد ، اوضاع مدرسه را بهم ریخت.

 

پدرش رئیس انجمن بود. تو مدرسه پول بود که خرج می کرد. مدیر ، ناظم علیرغم این بچه شر و ناسازگار با اون راه می اومدن.

 

پرسیدم مگه چی کار می کرد؟ گفت: بدون غیبت مدرسه می اومد و تو این پنج سال که شاگرد این مدرسه بود ، یک روز هم غیبت نکرد .

 

 اما وقتی وارد مدرسه می شد، اوضاع بهم می ریخت. از روز اول بچه ها رو ترسانده بود، کتک می زد ، موهاشونو می کشید  و می گفت: شما اسباب بازی من هستید .

 

 اسباب بازی که فضولی نمی کنه و بچه ها را وادار می کرد کاری که دوست ندارند انجام دهند. قیچی می اورد و موهای بچه ها رو کوتاه می کرد، روپوش اونها رو پاره می کرد، جای ناخن هاش همیشه روی صورت یکی دو نفر بود ! هر کاری می کرد ، اما بد دهن نبود .

 

 فحش نمی داد ، از اون شکایت هم که می شد ،مدیر و ناظم ، حق را به سودابه می دادندو بچه ها ناچار از ترس مدیر و ناظم ، حتی شکایت هم نمی کردند .تنها بعضی از شاگردها تونستند از شر سودابه نجات پیدا کنند ، اونهایی بودند که از مدرسه منتقل شدند !

 

سودابه اذیت می کرد ولی تنبیه نمی شد.

اوایل یکی از معلم ها گوش سودابه را کشید ولی اون را از مدرسه بیرون کردند و تا مدت ها نتونست کار مناسبی پیدا کنه .

 

سودابه لوس نبود اما چیزی تو دلش بود که از دیگران انتقام می گرفت .اینو می دونم که با بچه های بی پرد و مادر کاری نداشت مخصوصا آنهایی که مادر نداشتند.پرسیدم شما مادر سودابه را دیدید؟ جواب داد : نه تا آنجایی که می دونم اون فقط پدر داره .

 

راستی زنی بود که دایه سودابه شنیده بودم اون دایه مادر سودابه هم بوده اگه بتونی اونو پیدا کنی اون بیشتر کمکت می کنه.

 

من نگاهی به معلم کردم خودش فهمید گفت بهت کمک می کتم تا بتونی رد اون زن را پیدا کنی .

 

نمی دونم از لحظه ای که دیدمت دلم خواست کمکت کنم ، تو شبیه پسرم هستی اون الان سربازه. یک شماره تلفن به من داد و گفت :فردا با این شماره تماس بگیر امیدوارم بتونم پیداش کنم! دیگه دیر شده باید برم و از من خداحافظی کرد .

 

تا فردا که از اون دایه خبر بگیرم انگار یک قرن گذشت .دیگه علاقمند شده بودم این بچه شر را که همه را به چشم اسباب بازی می دید را از نزدیک بشناسم .با گرفتن آدرس به خونه دایه رفتم یک آپارتمان تو یکی از فرعی های ستار خان بود . جای خوبی بود .

 

 در زدم زن میانسالی در را باز کرد خودم را از دوست های سودابه معرفی کردم ، سودابه را شناخت و منو به داخل دعوت کرد.

 

با شربت از من پذیرایی کرد  گفت : از دوست های سودابه هستی یا از اسباب بازی هاش ؟ از این حرف دایه ناراحت شدم اما چون می خواستم اون حقیقت را به من بگه گفتم: از اسباب بازی هاش ،

اونم تازه ترین اسباب بازیش! پرسید: حالا چی می خوای بدونی ؟ گفتم : اونو شما بزرگ کردین درباره اون هر چی می دونید بگین ،ازتون خواهش می کنم.

 

گفت: میدونی من دایه مادرش بودم ؟ بله می دونم درباره مادرش میتونین اطلاعاتی بدین ؟ گفت: پسرم ار جستجو درباره سودابه و مادرش دست بردار تو در مقابل اون باختی از اول اعتراف کن ،دست از سرت بر می داره اون با آدم ضعیف بازی نمی کنه .

 

گفتم : هر چی شما بگین انجام میدم ولی به شرطی که همه چیز را درباره سودابه و مادرش بهم بگین . بالاخره قانع شد و داستان زندگی مادر سودابه را اینطور شروع کرد.

 

سهیلا اسم مادر سودابه است اون دختر خوشگل و خوبی بود من به اون شیر دادم توی دامن من بزرگ شد از خانواده های بزرگ بودند تو بهترین مدرسه ها درس می خوند دیپلمش را تو فرانسه گرفت منم به عنوان دایه اش با اون رفتم ! اون دختر پاکی بود ،

سال آخر بود که با مرادی آشنا شد مرادی هم برای درس خوندن تو فرانسه بود با سهیلا هم کلاس شده بود این آشنایی ادامه داشت تا هر دو فارغ التحصیل شدند و به ایران برگشتیم ! خانواده مرادی از ثروتمندان ایران به حساب می آمدند ،

جفت خوبی شده بودند، هر دو خوب ،هر دو ثروتمند و همدیگر را دوست داشتند ، مانده بود فقط ازدواج ،

مراسم خواستگاری و دیگر تشریفات تمام شده بود ولی یک روز یک عده ناشناس ریختند تو خونه و جلوی

 چشم سهیلا پدرو مادرش را به رگبار بستند البته یکی از این تیرها به سهیلا خورد و غرق به خون زمین

 افتاد به هر زحمتی بود سهیلا را از اون آشوب نجات دادم.

 

 

ادامه دارد ............


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 1:42 موضوع داستان | لینک ثابت


فریدون مشیری

 

 

فریدون مشیری

 

 


فریدون مشیری در سی ام شهریور ماه 1305 در تهران بدنیا آمد. در دوران خردسالی به
شعر علاقه داشت و در دوران دبیرستان و سال اول دانشگاه دفتری از غزل و مثنوی ترتیب
داد.آشنایی با شعر نو و قالب های آثار او را از ادامه شیوه کهن باز داشت. اما راهی
میانه را برگزید. مشیری، نه اسیر تعصبات سنت گرایان شد، نه محجوب نوپردازان افراطی.


راهی را که او برگزید همان حالت نمایان بنیانگذاران شعر نوین ایران بود. به این
معنا که او شکستن قالب های عروضی و کوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده بجا و منطقی
را از قافیه پذیرفته و از لحاظ محتوی و مفهوم هم با نگاهی تازه و نو به طبیعت و
اشیاء، اشخاص و آمیختن آنها با احساسات و نازک اندیشی های خاص خود به شعرش چهره ای
کاملا مشخص داد.


استاد فقید، دکتر عبدالحسین زرین کوب، درباره فریدون مشیری گفته است: « با چنین
زبان ساده، روشن و درخشانی است که فریدون، واژه به واژه با ما حرف می زند، حرفهایی
را میزند که مال خود اوست، نه ابهام گرایی رندانه، شعر او را تا حد هذیان، نامفهوم
می کند و نه شعار خالی از شعور آن را به وسیله مرید پروری و خودنمایی می سازد. شعر
او، زبان در سخن شاعری است که دوست ندارد در پناه جبهه خاص، مکتب خاص و دیدگاه خاص
خود را از اهل عصر جدا سازد. او بی ریا عشق را می ستاید، انسان را می ستاید و ایران
را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد.»


فریدون مشیری در دوران شاعری خود، در هیچ عصری متوقف نشد، شعرش بازتابی است از همه
مظاهر زندگی و حوادثی که پیرامون او در جهان گذشته و همواره، ستایشگر خوبی و پاکی و
زیبایی، و بیانگر همه احساسات و عواطف انسانی بوده و بیش از همه خدمتگذار انسانیت
است.


کتاب های اشعار او به ترتیب عبارتند از:
تشنه توفان، گناه دریا، نایافته، ابر و کوچه، بهار را باور کن، از خاموشی، مروارید
مهر، آه باران، از دیار آشتی،با پنج سخن سرا،لحظه ها و احساس،آواز آن پرنده غمگین.


گزینه اشعار او عبارتند از:
« پرواز با خورشید، برگزیده ها، گزینه اشعار سه دفتر، دلاویزترین، یک آسمان پرنده،
و همچنین برگزیده ای از کتاب اسرار التوحید به نام یکسان نگریستن» است.
فریدون مشیری در سوم آبان ماه 1379 در سن 74 سالگی دارفانی را وداع گفت.           
                         
 
روحش شاد و یادش گرامی باد.


 

نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 1:40 موضوع زندگی نامه | لینک ثابت