"کد آهنگ "
اسم آهنگ گل ارکیده است خواننده رو نمی دونم هر کی می دونه تو قسمت نظرات بنویسه
با تشکر
غریبه
برای قرار دادن این آهنگ در وبلاگتون این کد رو در آخرین قسمت ویرایش قالب قرار دهید
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت
خانمها نخوانند
۱۰ فرمان مردانه برای رام کردن تندخوترین زنان دنیا!
فرمان اول: علاقه ات را مخفی نکن!
ما آدمها همگی دلمان می خواهد و به قول بعضی ها حتی نیاز داریم دوستمان داشته باشند . البته زنان کمی بیشتر از مردان ، پس ابراز علاقه روزانه به همسرتان را فراموش نکنید . خوشبختانه به تهیه کادوی روزانه و برپایی جشن و دعوت به شام و نهار و این حرفها نیازی نیست .البته این چیزها اگر به صورت گهگاهی و به مناسبت باشد واقعا خوب است . هر روز که نمی توانید از این کارها بکنید . اما هر روز می توانید به یک جمله ساده و کوتاه دل همسرتان را همراه تر کنید .
فرمان دوم : بگذر !
هیچ انسانی کامل نیست ، همسر شما هم مثل خود شما قطعا روزهایی در زندگی اش داشته یا خواهد داشت که مثلا ناراحت باشد . خلقش تنگ باشد ، حوصله نداشته باشد و یا ....
حق مسلم اوست که در چنین روزهایی از درک و گذشت شما بهره مند شود. واقعا شما این همه درک و گذشتتان را کجا می خواهید خرج کنید ؟مگر نشنیده اید که هیچ رابطه ی تنگاتنگی بدون گذشت و درک متقابل پایدار نمی ماند ؟
فرمان سوم : حرف بزن !
همه حرفهایتان را توی محل کارتان خرج نکنید . کمی را هم نگه دارید برای خانه و خانواده . اجازه ندهید گفتگوهای شما با همسرتان فقط پیرامون فرزندان و کار روزانه و وضع معیشتی و آب و هوا باشد . اگر چنین اتفاقی بیفتد ازدواجتان در معرض خطر قرار می گیرد . ما گفتیم !
فرمان چهارم : وقت بگذار !
مبادا همسرتان احساس کند که شما کارتان یا دوستتان یا هر چیز یا هر کس دیگری را به او ترجیح می دهید ، چون در این صورت کلاهتان پس معرکه است . ضمن اینکه آن چیز یا آن کس دیگر را هم این جوری بد بخت می کنید .دوستانه و صمیمانه توصیه می کنم که برای همسرتان وقت بگذارید . او باید احساس کند که شما او را در برنامه روزانه تان لحاظ می کنید .
فرمان پنجم : نگو نه !
اگر نه گفتن به همسرتان عادت شده است ، خدا به شما رحم کند ، چرا که تا جدایی راهی نمانده است . موافقت کردن با خواسته های معقول همسرتان می تواند به شکل خیره کننده ای رابطه تان را محکم و استوار کند.
فرمان ششم : گوش کن !
برای یک زن هیچ چیز دلسردکننده تر و آزاردهنده تر از این نیست که احساس کند احساسات و افکارش را با مردی مطرح کرده که عملا به حرفهایش گوش نمی داده است . همسرتان توقع دارد شما حرفهایش را نه فقط با گوش ، که با دل و جان بشنوید .
فرمان هفتم: مودب باش !
چند وقت به چند وقت کلمات و عباراتی مانند لطفا ، بی زحمت ، دستت درد نکنه ، خسته نباشی و مانند اینها را به همسرتان می گویید ؟! متاسفانه خیلی از زوج های جوان خیلی زود فراموش می کنند که رعایت ادب و نشان دادن محبت برای حفظ و تداوم ازدواج از نان شب هم واجب تر است . شما فراموش نکنید .
فرمان هشتم : کمکش کن !
یکی از مسائلی که منجر به جر و بحث های هر روزه می شود ، این است که زن و مرد هر کدامشان چقدر از بار زندگی مشترک را به دوش می کشند . قبول کنید که انصاف نیست تمام کارهای کسالت بار خانه و امور مربوط به فرزندان را فقط همسرتان به عهده بگیرد . شما بدون اینکه وظیفه تان پیوسته گوش زد شود باید بخشی از این کارها را به عهده بگیرید. به عهده بگیرید و غائله را ختم کنید.
فرمان نهم : مرخصی بده !
چند روز در ماه به همسرتان مرخصی بدهید . نه به این معنا که او را تنها به مسافرت بفرستید و خودتان در خانه با خیالی راحت و آسوده خوش بگذرانید. نه ! منظورم این است که او را برای چند روز در ماه از انجام کار منزل کاملا معاف کنید و خودتان تنهایی تمام کارها را به عهده بگیرید. حرف حق را باید گفت ، ببخشید!.
فرمان دهم : سالم باش !
خیلی از مردان کله شق بازی در می آورند و به سلامتیشان چندان توجهی نمی کنند. خب این کار واقعا خودخواهانه است . باید همسرتان را هم در نظر داشته باشید . او شریک زندگی شماست . از عادات زیان آور بپرهیزید و در خصوص مسائل بهداشتی مسوولانه رفتار کنید . مخصوصا سیگار نکشید .
"فرمان اول و آخر دوستم داشته باش"
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 1:6 موضوع علمی | لینک ثابت
آقایان نخوانند
۱۰ فرمان زنانه برای رام کردن تندخو ترین مردان دنیا!
فرمان اول : باورش کن !
بیشتر مردها به طرز بچه گانه ای دلشان می خواهد که همسرشان باورشان کند. اصلا خوششان نمی آید که همسرشان در توانایی ها و قابلیت شان شک داشته باشد. سرتان را به باد ندهید. با رفتار و گفتارتان به آنها بفهمانید که توانایی ،مهارت ، استعداد و پشتکارشان را باور دارید . البته دروغ هم نگویید چون می فهمند. ضمن اینکه دروغ گفتن اساسا کار خوبی نیست.
فرمان دوم: حرف بزن !
برای اینکه همسرتان بفهمد که شما او را درک می کنید ، خودتان را موظف کنید که هر روز در مدت کوتاهی دره مین خصوص با او حرف بزنید ، بیست دقیقه در طول روز که زیاد نیست هست ؟ حتی اگر جوابتان به این سوال مثبت باشد باز هم این صحبت چند دقیقه ای را چطور از همسرتان دریغ می کنید چون تاثیرش خیلی بیشتر تر بیست دقیقه ای است که در ذهن شما ست. بی انصافی نکنید نگویید همسرتان ارزش این بیست دقیقه را ندارد.
فرمان سوم : تاییدش کنید !
اکثر آدمها دوست دارند که مورد تایید باشند ، همسر شما هم مثل بقیه آدمها . چه فرقی می کند تا میتوانید به مناسبتهای مختلف همسرتان را تایید و تشویق کنید. نه با استفاده از جملات کلیشه ای و مسخره که مثلا وای تو فوق العاده ای ! بی نظیری ! حرف نداری ! و .....
این حرفها را دیگر هیچ مردی باور نمی کند. خودتان را خسته نکنید . دلتان باید با زبانتان یکی باشد البته می دانم که کار سختی است ، ولی اگر بتوانید از عهده ی این کار سخت بر بیایید قدم بزرگی در جهت تحکیم پیوندتان برداشته اید.
فرمان چهارم : روی اعصابش راه نرو !
مگر خوشتان می آید یک نفر مدام به شما بگوید این کار را بکن ، آن کار را نکن و ....؟ خوب مردها هم مثل خود شما دلشان نمی خواهد همسرشان مدام از آنها بخواهد که زیرو رو شوند . تا آنجا که می توانید مردتان را همانطور که هست قبول کنید . خیلی از مردها از اینکه همسرشان بخواهد آنها را مدام تغییر بدهد آزرده خاطر و گاه خشمگین می شوند . به خاطر داشته باشید آدم می تواند خودش را خیلی راحت عوض کند . عوض کردن دیگران خیلی سخت تر است.
فرمان پنجم : مغزش را گاز نزن !
اگر شوهرتان خسته است یا ذهنش به هر دلیلی درگیر است و شما هم نیاز مبرم دارید که مطلبی را با او در میان بگذارید ، لطفا بلافاصله بروید سر اصل مطلب . حاشیه پردازی نکنید . مردها که اعصابشان را از سر راه نیاورده اند ! اگر نیازی به دانستن جزئیات داشته باشند حتما خودشان پرس و جو می کنند.
فرمان ششم : چرتکه نیانداز !
به هر طریق ممکن محبتتان را به همسرتان ابراز کنید . برای محبت کردن چرتکه نیاندازید . دنبال یک موقعیت یا مناسبت خاص هم باشید ، خیلی از مردها هستند که از خود شما هم رمانتیک ترند .
فرمان هفتم : احترام بگذار !
وقتی همسرتان دارد از افکار و عقایدش بریتان صحبت می کند توی ذوقش نزنید . همیشه و در همه جا نشان بدهید که برایش احترام قائلید . وقتی همسرتان خسته از سر کار برمی گردد ، خودتان را بی حوصله و مشغول به کار نشان ندهید و بیخودی در آشپزخانه دور خودتان نگردید ، از ما گقتن !
فرمان هشتم : امان بده !
تقریبا تمام آدمهای روی زمین احتیاج دارند که در پایان روز دوباره انرژی بگیرند و جسم و روحشان را باز سازی کنند . مردها هم که از مریخ نیامده اند . حتی اگر از مریخ آمده با شند باز هم خوششان نمی آید وقتی خسته و کوفته از سر کار برمی گردند شما تمام اتفاقات روز را برایش بازگو کنید . امان بدهید . بگذارید کمی استراحت کنند و بعد آرام آرام شروع کنید به شرح ماوقع .
فرمان نهم : اعتماد کن !
اعتماد حیاتی ترین عامل برای شکل گیری یک ازدواج موفق است . اگر به هر دلیلی به همسرتان اعتماد کامل ندارید به جاسوسی متوسل نشوید ، چون اوضاع خراب تر می شود . منطقی ترین کار این است که از یک ادم امین و دارای صلاحیت مشاوره بخواهید .
فرمان دهم : رفیقش باش !
رابطه تان را طوری با همسرتان تنظیم کنید که هم عاشقش باشید و هم بهترین دوست و رفیقش . برای اینکه بتوانید سالهای سال دوست و هوراه همسرتان باشید باید راه هایی را پیدا کنید تا وقت بیشتر را با او بگذرانید و کارهای بیشتری را به کمک همدیگر انجام دهید .
خانمهای عزیز شما هم نگران نباشند در سری بعد مطالبی هم در مورد شماها دارم .![]()
![]()
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت 13:10 موضوع علمی | لینک ثابت
" سوء تفاهم "
قسمت چهارم
داستان را تا آنجا خوانددید که من که یک پسر پشت کنکوری بودم ، از فرط فشار درس تصمیم گرفتم که در خیابان قدمی بزنم .، در آنجا با دختری برخورد کردم .در یک جای بسیار شلوغ بود که دیدم اون دختر بسته کوچکی را به یک نفر دیگر داد تا به خودم بجنبم پلیس همه ما را دستگیر کرد و به پاسگاه برو بعد از چند ساعت من با قید ضمانت از پاسگاه آزاد شدم .
یک روز وقتی که پدرم یکی از دوستانش را به خانه مان دعوت کرده بود ، با تعجب دیدم که دختر دوست پدرم ( سودابه ) ، همان دختری است که باهاش تو خیابون برخورد کردم . بعد از امتحان کنکور من ، ما به خونه اونها دعوت شدیم آنها بسیار پولدار بودند و من از اوضاع زندگی انها خشکم زده بود ، سودابه که همیشه برای خودش دنبال هیجان می گشت به من گفت که : تو اسباب بازی جدید من هستی و با من قرار گذاشت تا با هم بازی تازه ای را شروع کنیم .
و حالا ادامه ی ماجرا..................
تا چند روز درباره ی مهمونی مرادی صحبت می کردیم مادرم مرتب می گفت : وای دیدین مهمونی را منم به هوای اینکه اونها مثل ما هستند سفره ساده چیدم ، حتما بهشون برخورده که خواستن اینقدر سفره شون را به رخ بکشن . پدر از اون طرف گفت : من می دونستم اما می خواستم یک سفره بی قل و غش بندازی اونها سادگی را دوست دارن خونه ما بهشون خوش گذشته بود ، مرادی زن نداره چند بار تا حالا زن گرفته ولی این دختره اونها را فراری داده ، مرادی دخترش را خیلی دوست داره و میل ، میل دختره است !
یک بار مرادی گفت : اگه دخترم بگه بمیر می میرم اونقدر جدی گفت که ما همه تعجب کردیم دخترش مهره مار داره . پرسیدم پدر جان سودابه دختر مرادی چطوریه ؟ منظورم اینه که چقدر درس خونده ؟ پدر گفت : با اطلاعاتی که من از این دختر دارم به زور دیپلم گرفته توی دانشگاه کاملا آزاد بدون شرکت حظوری قراره لیسانس بگیره ، نوزده ساله است با هر کسی دوست نمی شه ، هر کسی را تحویل نمی گیره ، کارهای عجیب غریب می کنه، مرتب از کلانتری و منکرات به مرادی تلفن می شه اونم فورا دخترشو با یک تلفن آزاد می کنه. تو فکر رفتم ، یادم افتاد اون روز که تو آگاهی گرفتار شده بودم اونم با من آزاد شد در حالی که اون قاچاق کرده بود پی به خاطر پدرش آزاد شده بود .کم کم داشتم سودابه را می شناختم این دختره لوس و ننر منو اسباب بازی جدید فرض کرده بود باید مراقب می شدم تا از من واقعا مثل یک اسباب بازی استفاده نکنه . از اینکه وارد این بازی شده بودم احساس بدی نداشتم .
زنگ تلفن منو به خودم آورد ، سودابه بود با من کار داشت پدرم با تعجب گوشی را به من داد احوالپرسی کردم سودابه کفت : پاشو بیا اینجا کارت دارم . چی کار داری ؟ نمی توم بیام .عصبانی گوشی تلفن را کوبید . الو الو !!! پدرم گفت : ازت چی می خواست ؟ به من می گه پاشو بیا اینجا کارت دارم ! پدر هول شده بود ، خب تو چی گفتی ؟گفتم نمی تونم بیام . چرا نمی تونی ؟پاشو عذر خواهی کن و برو ببین شاید کار مهمی داشته باشه تو اصلا سیاست نداری پاشو تلفن کن .
یاد قرارمان با سودابه افتادم ، اگه من تلفن می کردم اون به مقصودش می رسید . به پدرم گفتم : از خونه زنگ نمی زد باید منتظر بشم تا اون تماس بگیره. پدر گفت : حواست را جمع کن باهاش خوش رفتاری کنی ما زیر سایه مرادی کلی چیز بدست آوردیم که اصلا دلم نمی خواد از دست بدم ، با دختره خوب باش برای آینده تو هم خوبه .
دو سه روز از این ماجرا می گذشت ، سودابه دوباره زنگ زد این بار ملایم تربود از من خواهش کرد که پیشش برم منم قبول کردم سودابه گفت بهتره بریم بیرون ، و یک ساعت دیگه در پارک ملت قرار گذاشتیم . لباس مرتب پوشیدم به مادرم گفتم : من با سودابه قرار دارم دیر کردم نگران نباش . مادرم دنبالم دوید و گفت : پسرم به خاطر حرفهای پدرت سرنوشتت را خراب نکن اگه از این دختره خوشت نیومده ولش کن به درک کتر بابات بهم می خوره اونم عیب نداره تو از همه چیز برای من مهمتر هستی .
از حرفهای مادرم لذت بردم گفتم از اینکه نگران من هستی ممنونم بالاخره چی،یه روزی باید با یک دختر ارتباط داشته باشم و بتونم زن ها را بشناسم یا دلت می خواد چشم و گوش بسته غلام حلقه به گوش عروست باشم . مامان اجازه بده یکم از خودم بیرون بیام و ارتباط داشته باشم ، حالا که پدرم خودش موافق دوستی من با یک دختر هست ، شما مانع نشو اسن اولین تجربه منه برام دعا کن ! مادرم گفت : دعات می کنم اما یک خواهش می کنم. بفرمایید گوشم با شماست . مادر ادامه داد ، هر اتفاقی افتاد را برام تعریف کن تا بهت کمک کنم بتونی از پس این دختره بر بیایی حریفت خیلی قوی است . قول دادم از کمک مادرم استفاده کنم .
سر موقع به قرار رسیدم از سودابه خبری نبود روی نیمکت نشستم دور و برم را نگاه کردم نیامده بود . دو ساعت تمام روی نیمکت نشستم اما نیامد بلند شدم تا برگردم خونه یه پسر بچه بهم نزدیک شد یه تلفن همراه به من داد تلفن زنگ خورد ، سودابه پشت خط بود می خندید خوب سر کارت گذاشتم فکر کردی اون روز گفتم بیا نیامدی انتقام نمی گیرم ، دلم خنک شد این بار من عصبانی گوشی را قطع کردم پا شدم و به طرف در خروجی رفتم .
کنار خیابان ایستادم تا سوار تاکسی بشم و برگردم یه پژو جلو پام توقف کرد سودابه پشت رل بود گفت سوار شو . تشکر کردم . جا زدی ؟ مگه نگفتی تا آخر بازی هستی ؟ لوس نشو سوار شو ، سوار شدم هنوز در را نبسته راه افتاد مثل جت می رفت مجبور شدم کمربند ایمنی را ببندم هوا تاریک شده بود ، از خیابانهای شهرک غرب و سعادت آباد گذشتیم چند سر بالایی را که رد کردیم ماشین را نگه داشت و پیاده شد ، منم پیاده شدم تهران زیر پامون بود چراغهای روشن مثل نگینهای درخشان بودند . اونقدر این منظره زیبا بود که نگو !!!
محو تماشا بودم پرسید نظر تو چیه ؟ گفتم : معرکه است ! نظر تو چیه ؟ گفت مثل آدمهای زنده تا وقتی که خاموش بشن زیبان . پرسیدم : مگه مرده و زنده بودن افراد برات فرق می کنه ؟ خندید ، اینقدر دیگه سنگدل نیستم من انسانها را زنده و براق مثل این چراغها دوست دارم ، نگاه کن یک دسته چراغها نزدیک هم یک دسته پراکنده ، بعضی ها را ببین تک تک سوسو می زنن. گفتم : تو که همچین نگاه زیبایی نسبت به آمها داری چرا با اونها بازی می کنی ؟ در جواب گفت : برای اینکه احساس کنم اونها زنده اند و تا تظاهر نکردن می درخشند و دوستشون دارم . پرسیدم : تو خودت چی ؟ می درخشی؟ سودابه از جایی که نشسته بود بلند شد و گفت من از همه درخشان تر هستم ، من اصلا فیوز اصلی هستم من اگه نباشم کلی چراغ خاموش میشن .
روی سبزه ها دراز کشید و قل خورد عین بچه ها فریاد زد می دونی اسم این پارک را پرواز گذاشتن ؟ واقعا اسم با مسمایی است ، پرواز ، پرواز .رفتم کنارش نشستم گفتم : حرف می زنی ؟ گفت فعلا نه اما بعدا شاید . تو باید یاد بگیری انتظار بکشی ......
ادامه دارد ......
نوشته شده توسط gharibeh در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 16:25 موضوع داستان | لینک ثابت
|
بسى رنج بردم در این سال سی |
که مدرک بگیرم زبد شانسی |
|
نهادم به سر افسر بندگی |
نشد، دادم از کف همه زندگی |
|
ببودم به سر موى و بودم جوان |
نبودم اوائل چنین ناتوان |
|
نه اینگونه نامهربان بودمی |
نه تن خسته و ناتوان بودمی |
|
نه بر خوى بد عادتى داشتم |
نه اهریمنى طینتى داشتم |
|
چنان گشته ام اینچنین اهرمن |
کنون بشنوید اینکه بیچاره من |
|
ولى قطره آن گویم از بحر، باز |
بود شرح احوال من بس دراز |
|
نبودى چو من درسخوانى به دهر |
به هوش و خرد شهره بودم به شهر |
|
زدم تستها را یکى در میان |
به کنکور در رزم کنکوریان |
|
نیارد چو من رتبه کس تا ابد |
به کف آمدم رتبه اى زیر صد |
|
نبودم خبر زینکه مفلس شدم |
خیالم که دیگر مهندس شدم |
|
که چون در خط درس افتادمی |
به خود وعده اى نیک دادم همی |
|
زنم از خوراک و میرم ز خواب |
بیابم اگر صد هزاران کتاب |
|
که خود گردم از کار خود در عجب |
چنانش بخوانم به روزانه شب |
|
نبیند دو چشمت که چشمم چه دید |
ولیکن چو پایم بدینجا رسید |
|
برآمد به یک روزه هفتاد بار |
به هنگامه ثبت نامم دمار |
|
رخ سرخ من رو به زردى نهاد |
به "آموزش"اش چون گذارم فتاد |
|
به رخساره زردم آمد عرق |
چو دادندمى صد هزاران ورق |
|
که رست از کف کفش مخلص علف |
چنان بى کس و خسته ماندم به صف |
|
به یک نمره گشتم من از بندیان |
پس از آن چو دیگر به صف ماندگان |
|
جدا از خود و شهر و مردم شدم |
بماند، پس نمره اى گم شدم |
|
ره دانشم راه پر گوهر است |
به خود گفتم این زندگى بهتر است |
|
که من دیگر آن شخص پیشین نه ام |
گذشتم از آن فکر پیشینه ام |
|
به من چه ، چه در کار گردون کنند |
به من چه که دیگر کسان چون کنند |
|
به من چه خر مش رجب مرده است |
به من چه فلانى دل آزرده است |
|
که من دیگر آن شخص پیشین نه ام |
گذشتم از آن فکر پیشینه ام |
|
کلید در گنج این عالم است |
که دانش چراغ ره آدم است |
|
مرا علم و دانش شود رهنمون |
چو فرصت غنیمت شمارم کنون |
|
ز یک درب چوبى بسى بى صدا |
پس از آن به مکتب نهادم چو پا |
|
بگفتا شکارى به دام اوفتاد |
به رزم اندر آمد یکى اوستاد |
|
در این پهنه یکدم نشاید که خفت |
بچرخید و گردید و غرید و گفت |
|
یل سر سپاه فلان کشورم |
که من دکترا از فلان کشورم |
|
ز کس گر نترسی، ز مخلص بترس |
کنون گفته باشم به آغاز درس |
|
کدامین خر ز درست افتاده است؟ |
بگفتم که درست بسى ساده است |
|
خیالات تو اى جوان باطل است |
بگفتا که درسم بسى مشکل است |
|
که پولاد کوبند آهنگران |
چنانت بکوبم به گرز گران |
|
دوماهى چو از آن سخن ها گذشت |
پس از آن سخنها و آن سرگذشت |
|
هزاران غمم تیشه بر ریشه زد |
ریاضى یکم نمره بر شیشه زد |
|
سپاه معارف به دادم رسید |
علومى چو بر بنده لشکر کشید |
|
نشد کارگر زخم آن تیشه ها |
یکى بیست بگرفتم از ریشه ها |
|
دهانم ز تلخى چنان زهر کرد |
پس از آن معارف ز من قهر کرد |
|
بیامد ز در اوستادى چو شیر |
به تالار و در گرمى ماه تیر |
|
بدان، خوان اول بود امتحان |
بگفتا که در رزم نام آوران |
|
یکى پهلوان تر از آن دیگری |
فراهم شد از جمع ما لشگری |
|
که باید نمودن به دشمن قیام |
اتودها کشیده همه از نیام |
|
ببست افسار رخش خود بر زمین |
چو آمد فرود آن یل از پشت زین |
|
بگفتا که حل کن محالات را |
کشید از نیامش سوالات را |
|
یلان را چنان اسب خود رام کرد |
سپه را به یک غرش آرام کرد |
|
کدامین کس از درسم افتاده است؟! |
بگفتا که درسم بسى ساده است؟! |
|
به فنى زبندم تو خود را رهان |
کنون گر توانى برو بچه جان |
|
به خود گفتمى اینکه ول معطلی |
نشستم چنان سنگ بر صندلی |
|
مگر ترم دیگر شوى پهلوان |
برو فکر دیگر بکن این جوان |
|
دو صد حیله را چون نمودم قطار |
شدم بر خر نحس شیطان سوار |
|
به ظاهر پریشان و در دل شعف |
به یک روزه صدها گواهى بکف |
|
ببودم به بستر بسى ناتوان |
بگفتم که من موقع امتحان |
|
بیا بر من اکنون تو راهى نما |
که رحمى کن اى پهلوان رهنما |
|
برونم کش از پهنه کارزار |
کنون تا نیفتم به حال نزار |
|
دگر از چه آرم سرت را به درد |
دو ترمى در این نابرابر نبرد |
|
که شاید برون آیم از پنچ و خم |
هزاران کلک را زدم بیش و کم |
|
در این ره هزاران چو من رستم است |
رهى پرفراز و خم اندر خم است |
|
یکى با درفش و یکى بى درفش |
یکیشان به رخش و یکى مرده رخش |
|
مگر آخر آید غم روزگار |
هر اینک در اندیشه کارزار |
برگرفته شده از سایت http://www.mehranweblog.blogsky.com/?date=1382-03
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 21:53 موضوع شعر | لینک ثابت

"فراموشی "
خدایا ! از آن می ترسم که باز به غیر تو بنگرم.
از آن می ترسم که باز فراموشت کنم ، که تو فراموش نخواهی کرد.
خدایا ! از آن می ترسم که عادی شوم !
خدایا ! می خواهم مثل خودت باشم و فراموش نکنم حقیقت را .
خدایا ! حیران و سرگردان توام ، تو نیز کمکم کن که واله و مجنون گردم .
خدایا ! می خواهم تو خدایم باشی نه دنیا ، که دنیا نیز خدای بسیاری ست .
خدایا ! آزاد و رها هستم و در این رهایی تو را دیدم ، که فرد محبوس در دنیا تو را هرگز
نخواهد دید!
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 19:52 موضوع حرف دل | لینک ثابت
"
قسمت سوم
داستان را تا آنجا خواندید که من یک پسر پشت کنکوری بودم از فرط خستگی و فشار درس تصمیم گرفتم که در خیابان قدم بزنم ، در حال قدم زدن بودم که با دختری برخورد کردم . نمی دونم که چی شد که احساس کردم که محصور اون دختر شدم ، به دنبال اون دختر راه افتادم ، در یک جای بسیار شلوغ بود که دیدم اون دختر یک بسته کوچکی را به یک نفر دیگر می داد . تا به خودم بجنبم پلیس همه ما را دستگیر کرد و به پاسگاه برد، بعد از چند ساعت پدرم با یکی از دوستانش که سرهنگ بود به آنجا آمدند و من با قید ضمانت از پاسگاه آزاد شدم . در خانه جریان را برای هر کسی تعریف کردم به من گفتن شانس اوردم و خدا به من رحم کرده.
همان شب ما مهمان داشتیم ، دوست پدرم و دخترش ، با تعجب وقتی که چشمم به آن دختر افتاد ، دیدم اون همون دختره که من تو خیابون دیده بودمش ، پدر اون دختر ، آقای مرادی سکی از پولدارترین های تهران بود و اگر با پدرم قرارداد می بست زندگی ما متحول می شد ، در اتاقم به اتفاقات افتاده فکر می کردم تا اینکه خوابم برد .
و حالا ادامه ماجرا ....................
اون شب خوابهای پریشان دیدم وبالاخره صبح شد . مدتی از امدت سودابه و پدرش به خانه ما می گذشت منم مرتب درس می خوندم ، به کنکور هم دو روز بیشتر نمانده بود ! تیر ماه بود هوا گرم و من هم توی بالکن نشسته بودم و درس می خوندم که تلفن زنگ زد ، آقای مرادی بود با پدر حرف زد.شب جمعه مهمونی داشت و از ما هم خواست به خانه آنها بریم .پدرم از طرف من عذر خواست و گفت : سعید نمی تونه بیاد اما بقیه می آییم و تلفن را قطع کرد. هنوز در باره مهمونی حرف می زدیم زنگ تلفن به صدا در آمد. آقای مرادی بود و به خاطر من مهمونی را به جمعه شب انداخته بود تا من صبح کنکور بدم و شب در مهمانی شرکت کنم !
پدرم گفت لزومی نداره که به خاطر سعید مهمونی را عقب بندازید ، مرادی گفت : نه اشکالی نداره اونم باشه بهتره جمعه شب منتظرم و مکالمه را تمام کرد. پدرم گفت : سعید جان ، بخت بهت رو کرده مرادی لطف داره می گه بدون سعید نمی شه . شب کنکور پدرم اول شب به اتاقم اومد و تمام کتاب و دفترهامو جمع کرد و گفت : کافیه هرچی می خواست بشه تا حالا شده امشب را استراحت کن صبح زود می خواهی کنکور بدی ، درس تعطیل بلند شو بریم شام بخوریم . شب را سعی کردم آرام باشم و راحت خوابیدم.
صبح ساعت شش مادرم اومد و از خواب بیدارم کرد صبحانه حاضر بود ، با هم خوردیم ، لباس پوشیدم و با پدرم به محل امتحان رفتم .روز داغی بود موقع امتحان جای منم بد بود آفتاب تو سرم می خورد اول زیاد ناراحت نبودم اما با گذشت زمان گرما بهم فشار آورد امتحان هم ادامه داشت تازه تخصصی ها را تست می زدم که سرم گیج رفت و حالت تهوع بهم دست داد . یکی از مسئولین را صدا کردم ، رنگم پریده بود متوجه شد ، جای منو عوض کرد اما از من خواست تا آخر امتحان صبر کنم و ادامه بدم . یک لیوان شربت خنک بهم داد کمی حالم جا اومد و به امتحان ادامه دادم و به هر صورتی بود کنکور تمام شد.ساعت دو از امتحان بیرون اومدم پدرم بیرون در منتظرم بود با دیدن من وحشت کرد. رنگم خیلی پریده بود زیر بغلم را گرفت و توی ماشین نشاند تا ماشین راه افتاد حالم بهم خورد .پدرم ماشین را نگه داشت ، از ماشین بیرون پریدم و کنار جوی آب ، بالا آوردم !
پدر نگران کنارم ایستاده بود کمکم کرد تا بلند شدم منو به یک درمانگاه رساند .اونجا سرم بهم وصل کردند .زیر سرم بودم پدرم گفت : با این حال تو مهمونی نمی تونیم بریم ، برم به مرادی زنگ بزنم بگم نمیاییم. دست پدرم را گرفتم گفتم : نه این کار را نکن ، اگه نتونستم بیام منو ببرین خونه شما برین .زیر سرم حالم بهتر شده بود.ساعت شش عصر از درمانگاه بیرون رفتیم .مادرم تا می تونست بهم مایعات داد .کلی بهتر شدم تو خونه . لباسم را عوض کردم و به همراه بقیه به خونه مرادی رفتم.
بیرون خونه اونقدر جالب نبود و شکل یک خونه معمولی بالای شهر را داشت اما داخل خونه نگو کمتر از قصر نبود. در را که زدیم با کنترل از راه دور در را باز کردنداز باغ با صفایی گذشتیم . همگی دهانمان از تعجب باز مانده بود رسیریم به یک استخر رو باز ، کنار استخر میز صندلی چیده بودند. مستخدمین از مهمانان پذیرایی می کردند. همه یک دست پوشیده بودند ، آقای مرادی جلو آمده و خوش آمد گفت . از مستخدم خواست تا از ما پذیرایی کنه.
هنوز حیات خونه را کامل ندیده بودیم ، از ما برای خوردن شام به داخل دعوت شد. از کجا بگم از لوستر ها ، از فرش ها ، از در و دیوار، از تابلو های گرانبها یا از میز شامی که چیده شده بود ، فوق العاده بود. در عمرم همچین تجملاتی را یک جا ندیده بودم !
وضع خانوادگی ما خوب بود اما نه به این حد !! نمی دونستم بخورم یا تماشا کنم .سودابه با لباس زیبایی که پوشیده بود و آرایشی که کرده بود مثل یک پرنسس از پله ها پایین اومد .باورم نمی شد ، یک دختر اینقدر تغییر کنه با دیدن سودابه دلم به لرزه در امد . احساس خوشی بهم دست داد با نگاهم تعقیبش کردم از پله ها به آرامی پایین می اومد . همه توجه شان به سودابه بود. چند پسر جوان برای استقبال از سودابه کنار پله ها رفتند . یکیشون دست سودابه را گرفت و سر میز آورد با همه خوشرویی کرد به من که رسید گفت : خیلی عقبی ، انتظار داشتم تو دست منو بگیری اما تو داری از حال میری .
نوع حرف زدن سودابه اصلا به کلاس خونه زندگیشون نمی اومد خیلی راحت حرف می زد و به همین خاطر اونو دیونه فرض می کردند. خوردن شام یک ساعت طول کشید اما من خیلی ملاحظه کردم چون هنوز حالم خوب نشده بود ، دیگه هیچ کس جا نداشت تزه دسر آوردند ، مثل فیلم های انگلیسی ، غذاها و دسرها تو ظرفهای سیلور و در دار سرو شده . من برای فرار از این پذیرایی طولانی به حیات پناه بردم ، خودمو روی یک صندلی راحتی انداختم داشت خوابم می برد یکی محکم کوبید به شونه ام ، ترسیدم از جا پریدم ! سودابه بود ، واقعا دختر خشنی بود دستمو بهش نشون دادم و گفتم : هنوز جای ناخونات خوب نشده ضربه جدید نزن !! "نازک نارنجی " این حرفی بود که از دهن سودابه بیرون اومد !
به من گفت : تو اسباب بازی تازه من هستی اینم بهت بگم اگه بخواهی جر بزنی اوقاتم تلخ می شه و اونوقت بازی تموم می شه و اینو بدون ، بازی را هم تو و هم پدرت می بازین !! از حرفهای اون سر در نیاوردم فقط گفتم : من اسباب بازی نیستم اما اگه بخواهی باهات بازی می کنم اونم تا اخرش البته اینو بدون من تنها بازی می کنم تو هم تنها ، کاری به پدرم و پدرت ندارم اگه مقررات بازی را قبول داری هستم ، تو چی ؟ سودابه گفت : از اسباب بازی هایی که مقررات تعیین می کنن زیاد خوشم نمیاد ولی باشه بازی تا آخر باشه ؟ گفتم باشه ولی اصلا نفهمیده بودم اون منظورش چیه و قبول کرده بودم ! این بازی چه جور بازیه ؟ یه دختر پولدار چه طور بازی می کنه ؟ برام یک معما بود که به زودی حل شد .
ادامه دارد.....
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 17:30 موضوع داستان | لینک ثابت
میلاد با سعادت تک فرزند کعبه ، حضرت علی (ع) و روز پدر را به
تمامی پدران دنیا به خصوص به پدر خودم و دوستان عزیز تبریک و
تهنیت عرض می کنم.
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 15:20 موضوع حرف دل | لینک ثابت
دیشب رویای داشتم :
خواب دیدم بر روی شن ها راه میروم
همراه با خود خداوند .
و برروی پرده شب
تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم
روز به روز از زندگی را،
دو ردپا بر روی پرده ظاهر شد
یکی مال من و یکی از آن خداوند .
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت
آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم .
در بعضی از جا ها فقط یک ردپا وجود داشت
اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود
روزهایی با بزرگترین رنج ها ، ترس ها ، دردها ، و ....
آن گاه از او پرسیدم :
" خداوندا ! تو به من گفتی در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من
پذیرفتم که با تو زندگی کنم
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی ؟ "
خداوند پاسخ داد :
" فرزندم ، تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت
نه حتی برای لحظه ای
و من چنین نکردم .
هنگامی که در آن روزها ، یک ردپا بر روی شن دیدی
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم .... "
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 0:33 موضوع حرف دل | لینک ثابت
۱. " هواپیمای خواستگار، زمین خورد "
پسر عاشق پیشه با اجاره هواپیما به خواستگاری رفت اما پرنده آهنین به زمین خورد و دختر زخمی در آمبولانس " بله " داد . آدام سوتون ۲۰ ساله که در شهر رم ایالات جرجیا زندگی می کند هفته گذشته از دختر مورد علاقه اش اریکا بروسز ۱۸ ساله خواستگاری کرد. پسر عاشق اما به جای بوستان یا رستوران ، اریکا را به فرودگاه رم برد و او را در حالی سوار هواپیما ی اجاره ای کرد که پارچه ی نوشتی با این عنوان روی آن چسبانده بود " با من ازدواج می کنی ؟ " اریکا که به شدت شگفت زده شده بود به همراه خواستگار جوان سوار پرنده آهنین شد اما هواپیما هنوز اوج نگرفته بود که به خاطر ایراد فنی ناگهان به سطح آسفالت فرودگاه خورد . گزارش ایسکانیوز می افزاید : خوشبختانه آدام و دختر مورد علاقه اش آسیب ندیدند و اریکا سرانجام در آمبولانس " بله " را داد. در این بین حلقه نامزدی گم شده و مرد عاشق پیشه به ناچار جعبه خالی شیشه ای را تقدیم کرد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۲ ." مار بوآ در یک جعبه پستی "
شوخی یک مرد آمریکایی در زمینه جا دادن یک مار " بوآ " ی شش فوتی در جعبه ی نامه های پستی اش به قصد شگفت زده کردن مامور پست ممکن است باعث رفتن وی به حبس شود. این اتفاق در حومه شهر دیترویت آمریکا روی داد و کسی که این کار را انجام داد ، یک مکانیک ۳۱ ساله اتومبیل به نام جیمزآرمل است که خود نیز اعتراف کرد شوخی بد و احمقانه ای را انجام داده و مامور پست را تا یک قدمی سکته پیش برده است.
او گفته است : " در ابتدا فکر کردم کار با نمکی است اما در بررسی مجدد چیزی خلاف این را حس کردم . "
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۳ . " سایت تجاری یاهو پس از هک شدن
کاملاحذف شد"
سایت تجاری یاهو پس از هک شدن کاملا حذف شد . به گزارش سایت معتبر Zone_H از نخستین ساعات امروز برخی از سایت های جانبی یاهو و دامین های متعلق به این کمپانی هک و سپس محتویات موجود در انها توسط نفوذ گران کاملا حذف گردیده است . به گزارش پخش خبر شبکه فن آوری اطلاعات ایران ، از وین بتا ، مهمترین زیر شاخه سایت یاهو با آدرس biz.yahoo.com که مربوط به بخش تجاری یاهو می شود تا این لحظه به وقت بین المللی غیر فعال می باشد .
با توجه به انکه خدمات و سرویس هاس سایت یاهو بر روی هاست های FreeBSD قرار دارند و این پلاتفرم یکی از امن ترین محیط های موجود است . هنوز به درستی مشخص نیست آیا بروز یک اشتباه در کد نویسی برنامه های جانبی باعث این خسارت شده است یا مهاجمان موفق به یافتن حفره ای امنیتی شده اند . با توجه به آنکه دیگر سیستم های یاهو نیز بر روی پلاتفرم سیستم عامل FreeBSD اجرا می شدند دامین biz.yahoo.com و نیز جزو نقاط نقاط هک شده به حساب می آیند.
Zone_H برای اثبات این ادعا نمونه ای از صفحات هک شده را در آدرس های biz.yahoo.com یا finance.dcn.yahoo.com.biz22 ذخیره کرده است.
گفته می شود نفوذگران پیش از این سایت های NASA و MSN را مورد هدف قرار داده بودند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۴ ." بقایایی از کشتی نوح در ایران کشف
شد "
یک هیات اعزامی از خارج در ارتفاعات کوه های شمال غرب ایران موفق به کشف یک قطعه سنگ مانند شدند که آنرا به بقایای کشنی نوح نسبت داده اند. این تیم قطعه مذکور را در ارتفاع ۴۰۰۰ متری کوه سلیمان - از رشته کوه های البرز - پیدا کرده اند. بنا به اظهارات رابرت کرنیوک رییس موسسه تحقیقات و اکتشافات باستان شناسی که به اختصار آنرا BASE می نامند . این قطعه صخره مانند به طرز حیرت آوری به چوب شبیه است . تصاویر عکاسی شده توسط اعضای گروه BASE نشان دهنده ی شئی است که در ظاهر به صخره شباهت دارد ، اما تیم تحقیقاتی معتقد است این شئی در واقع قطعه چوبی است که در اثر مرور زمان به سنگ تبدیل شده است . کرنیوک در این باره می گوید : " ما قطعه کوچکی از شئی مذکور را مورد بررسی قرار دادیم و در بافت های تشکیل دهنده ی آن ترکیبات چوب مشاهده کردیم . هر چند در حال حاضر نمی توانیم ادعا کنیم قطعا بقایای کشتی نوح را یافته ایم ، اما این شئی به بقایای کشتی نوحی که در گذشته از آن صحبت می شده کاملا شبیه است ."
این تیم تحقیقاتی معتقد است اثبات این نکته که شئ کشف شده متعلق به کشتی نوح است امری بسیار دشوار است ، اما آنها موفق به یافتن شواهدی شده اند که ثابت می کند این ناحیه در گذشته جزو مناطق مقدس محسوب می شده است .
"طوفان نوح"
داستان کشتی نوح در سه دین مسیحیت ، یهود و اسلام نقل شده است . این داستان در تورات به این شکل روایت سده است که خداوند سیل عظیمی نازل کرد تا تمام بندگان نا شکر را جزا دهد اما قبل از وقوع سیل به حضرت نوح دستور داد که یک کشتی ساخته و در آن یک جفت از هر موجود زنده را سوار کند ، نوح اطاعت کرد . س از آن چهل شبانه روز باران بارید و س از گذشت هفت ماه و هفده روز ، با ایین رفتن آب ، کشتی نوح بر کوه آرارات پدیدار گشت . بر طبق این داستان ، معتقدین به کتاب مقدس ، محل به خشکی نشستن کشتی نوح را کوه آرارات واقع در شرق تر کیه می دانند. هر چند جغرافیای این منطقه با توضیحاتی که در تورات - مبنی بر این نکته که مسافرین کشتی از شرق به سمت بین النهرین در حرکت بودند - امده مغایرت دارد. کرنیوک و تیم تحقیقاتی اش بر این باورند که کوه آرارات می تواند به منزله کلیدی برای رسیدن به هدف باشد. کرنیوک در این باره می گوید : " ما با جهت یابی جغرافیای که در کتاب مقدس به آن اشاره شده ، به یک نقطه از ایران رسیدیم ، این منطقه نمیت واند در ترکیه واقع شده باشد . " تیم تحقیقاتی BASE با تکیه بر اطالاعات منابع مختلفی چون تورات ونیز با مطالعه دست نوشته های یک کاشف انگلیسی به نام مک ماهن که در قرن نوزدهم می زیسته در ماه ژوئیه سال ۲۰۰۵ با هدف صعود به کوه سلیمان وارد ایران شدند .
مک ماهن که در سال ۱۸۹۴ به ایران سفر کرده ، بر فراز کوه سلیمان در خاطرات سفرش چنین نوشته است : " بر طبق مدارک موجود کشتی نوح پس از طوفان در چنین نقطه ای پدیدار گشته است . " به علاوه او در خاطاتش به تکه چوب هایی مربوط به معبدی که در بالای کوه قرار داشته و مردم برای زیارت آن به این منطقه می آمدند نیز سخن به میان آورده است .
دلایل تیم تحقیقاتی BASE در اثبات ادعایشان برای بسیاری از افراد متقاعد کننده نبوده است . کوین پیکرینگ یکی از باستان شناسان دانشگاه لندن و متخصص در زمینه سنگ های رسوبی نیز معتقد است، شئ یافت شده که به کشتی نوح شبیه است در اصل از جنس چوب نبوده ، او در این باره می گوید : " از تصاویر چنین بر می آید که لایه نازکی از ماسه سنگ های چخماقی و پوسته های صدفی که به احتمال قریب به یقین سال ها قبل در مناطق اطراف دریا ساخته شده ، سطح این صخره را پوشانده است . "
دانشمندان از سرایر جهان در مورد صحت یا عدم صحت این نظریه دیدگاه های متفاوتی ارایه کرده اند . از جمله اینکه : " در کتاب مقدس ذکر شده که نوح بین شش تا ده هزار سال پیش کشتی خود را ساخته بوده است ، در عین حل بر طبق نظریات اثبات شده ، یک قطعه چوب در محیطی کاملا مرطوب یا کاملا خشک ، بیش از چند هزار سال دوان نمی آورد ."
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 19:54 موضوع خبر | لینک ثابت
" سوء تفاهم "
قسمت دوم
داستان را تا انجا خواندید که من که یک پسر پشت کنکوری بودم، از فرط خستگی و فشار درس تصمیم گرفتم که در خیابان قدم بزنم ، در حال قدم زدن بودم که با دختری برخورد کردم . نمی دونم چی شد که احساس کردم که محصور اون دختر شدم ، و به دنبال دختر راه افتادم، در یک جای بسیار شلوغ بود که دیدم اون دختر یک بسته کوچکی راه به یک نفر می داد. تا به خودم بجنبم پلیس همه مارو دستگیر کردو به پاسگاه برد ، هر چه من به آنها گفتم که من بی گناهم و من یک محصل پشت کنکوری هستم، کسی حرف من رو باور نکرد. از پاسگاه با مادرم تماس گرفتم و جریان را با کمی سانسور برایش تعریف کردم ، بعد از چند ساعت پدرم با یکی از دوستانش که سرهنگ بود به آنجا اومدند و من با قید ضمانت از پاسگاه آزاد شدم . وقتی که داشتم از پاسگاه بیرون می اومدم مردی که فهمیده بود من به دنبال اون دختر هستم ، کاغذی به من داد و گفت این هم آدرس اون دختر... من هم نوشته رو گرفتم و با بقیه به خونه رفتم . و حالا ادامه ی ماجرا............
باورم نمی شد توی اتاق خودم باشم همه جای اتاق تازه به نظر می رسید راستش خیلی ترسیده بودم فکر می کردم که دیگه خونه ام رو نمی بینم اما اونجا بودم.شام را دسته جمعی خوردیم .سر شام برای خواهرم داستان را تعریف کردم اونم باورش نمی شدو تعجب می کرد با ناباوری اون ، من موضوع را هی بال و پر دادم و داشتم قهرمان یک داستان پلیسی می شدم که پدر گفت : دخترم به حرف هایش گوش نکن اونقدر ترسیده بود که نگو ما هم ترسیده بودیم اما خدا پدر و مادر جناب سرهنگ را بیامرزه اون خیلی کمک کرد. ضامن شد تا سعید را آزاد کردند.
پسرم مواظب باش از قدیم گفتن یه بار جستی ملخک ، دوبار جستی ملخک ، بار دیگه تو دستی ولخک. اگه حواستو جمع نکنی قافیه رو باختی به همین سادگی آدم ممکنه سرنوشتش عوض بشه تا بیای ثابت کنی که من بی گناهم ، زندگیت از دست رفته. دست از پا خطا نکن به درس و مشقت برس انشاالله تو کنکور قبول می شی ، فکر من هم آزاد می شه. مادرم وسط حرف پدرم دوید و گفت : از بس به بچه فشار آوردی که درس بخون ، بخون اینطور شد ، بذار آزاد باشه ، بذار زندگی و تجربه کنه، پس کی می خواد وارد اجتماع بشه این یه قسمت از اجتماعه.باید ببینه و تصمیم بگیره . سعید جان همه جای اجتماع ما خوب و پاکیزه نیست همه چیز هست فکر نکن دور بمونی دوست میمونی بلکه باید فکر کنی هر راه که به منفعت باشه انتخاب کنی راه های آسان پول در آوردن زیاده ولی خطر زندان ، دستبند اسیری و گرفتاری را هم داره .اونهایی که پیش تو نشسته بودند همه آدمهای مناسبی نبودند.
آدم هایی بودند که پول راحت و بی دردسر می خواستند، پول راحت و بی دردسر حرامه ، انسان باید کار کنه و با دست رنج خودش پول در بیاره . خواهرم گفت : مامان بسه دیگه سرش از نصیحت داغ شد همه خندیدیم و موضوع عوض شد. شب راحت خوابیدم صبح مادرم تو اتاق اومد لباس های منو برداشت تا توی ماشین رخشویی بندازه .جیب های شلوارم را خالی کرد کاغذ آدرس از جیبم افتاد زمین ، برداشتم و نگاه کردم . حرف های دیشب پدر و مادرم یادم اومد ، آدرس را تو کشو گذاشتم کتابمو برداشتم تا درس بخونم کلمات از جلوی چشمم فرار می کرد همه اش وسوسه ی آدرس تو دلم می پیچید با خودم کلنجار رفتم و بر وسوسه خوندن آدرس غالب اومدماما دیگه درس هم نتونستم بخونم حاضر شدمو اینبار به مادرم گفتم : من می رم پیش علی دوستم نگران نشی .مادرم گفت برو ولی زود برگرد. پرسیدم چرا ؟ گفت : مهمان داریم ، یکی از دوست های پدرت که مایه دار هم هست می خواد با پدرت در مورد کار صحبت کنه ، می گن یه دختره خل و چل داره اونم میاره . با تعجب گفتم :چقدر خله ؟ و خواستم به غذایی که مادر داشت می پخت ناخنک بزنم که با قاشق روی دستم زد ، به اندازه همه جوان ها خله !!! خداحافظی کردم و پیش علی رفتم .
وقتی جریان دیروز را برایش تعریف کردم بهم گفت : بلای بزرگی از سرت رفع شده ، خدا بهت رحم کرده ، بدبخت اگر سرهنگ به دادت نمی رسید روزگارت سیاه بود تا بیای ثابت کنی چه کاره ای شش ماه آب خنک میل کردی .... از حرف های علی دلم هری ریخت و گفتم بسه دیگه اومدم دلم باز شه تو بدتر حالم رو گرفتی من میرم خونه مهمون داریم. وقتی رسیدم خونه ، مادرم درباره منو بیرون فرستاد تا میوه بخرم این دفعه که برگشتم خونه مهمون ها اومده بودند . قبل از اینکه پیش مهمون هابرم رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم دست انداختم توی کشو و آدرس دختره را بیرون آوردم یاد حرف های علی افتادم پاره کردم و انداختم سطل آشغال ، سریع خودم را به پذیرایی رساندم از دیدن مهمون ها تعجب کردم .اون دختره دیوانه که می گفتن همون دختره بود ، مثل آهک وا رفتم پدرم دوستش را آقای مرادی و دخترش را سودابه معرفی کرد .با آقای مرادی دست دادم و گفتم : سعید هستم .سودابه گفت : بابا من این پسره را یه جایی دیدم اما کجا یادم نمی یاد ! دستم را نشانش دادم و گفتم : شاید این کمک کنه. سودابه گفت : دیدی گفتم دیدمت ، دستت چطوره ناز نازی ؟آقای مرادی خئشحال از آشنایی ما ، خنده ای کرد و گفت دختر من یه خورده ساده است از حرف هایش ناراحت نشین . با زرنگی تمام صحبت را عوض کرد ، اونشب به همه ما خوش گذشت . پدرم از اینکه تونسته بود با آقای مرادی به نتیجه برسه از همه ما راضی تر بود . بعد از رفتن اونها به مادرم گفت : اگه این قرارداد را با مرادی ببندم آینده سعید تامین می شه از درس و مشق که فاغ بشه میاد با ما کار میکنه و با هم حسابی پول در می آوریم . خواهرم به مسخره گفت : سودابه را براش بگیرین تا کار محکمتر بشه .
مادرم گفت : اونقدر هم که می گفتن دیونه نیست یه خورده رک و ساده است . دختری که تا چند ساعت پیش دیونه و خل می گفتن حالا که بوی پول به مشام رسیده بود از دیوانه به رک و ساده ترقی کرده بود. گفتم : پدر جان توی بستن قراردادتون با آقای مرادی عجله نکنید اول ببینید چطور آدمی است . پدرم گفت : پسرم ، من سه ساله دارم با این مرادی ارتباط برقرار می کنم تا برسم به این مرحله که اون به من اعتماد کنه تو میگی عجله می کنی ؟ پسرم تو تهران کسی نیست که مرادی را نشناسه اون جز ثروتمندترین مردان ایران به حساب میاد ، ثروتش بی اندازه است . سه سال کم نیست روش کار کردم تا به اینجا رسیدم ، فردا روز شانس منه که قرارداد را که بستم دیگه تمومه کلی کار و پول گیرم می یاد .اونقدر که تو خوابم ندیدی . از این حرف پدرم خوشم اومد . در هر حال سود این کار به من می رسید. شب به خیر گفته و تو اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم ، به آنچه گذشته بود فکر کردم . به دختره ، به آگاهی ، به زندان و به کار پدرم تا خوابم برد .
ادامه دارد .....
نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 13:17 موضوع داستان | لینک ثابت
زندگینامه
به نقل از
http://www.sadeghhedayat.com/article.aspx?id=4
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 12:50 موضوع زندگی نامه | لینک ثابت
گفته بودم اگه بیای چشمامو بارون می کنم
شمعدونیای قلبمو ،غرق بهارون می کنم
گفته بودم اگه بیای ، اسمتو فریاد می کنم
قناریهای عشقمو از قفس آزاد می کنم
گفته بودم اگه بری ،زندگی زندونه برام
اون روزای پاک و قشنگ ، مثل یه کابوس برام
گفته بودم اگه بری ، من خودمو گم می کنم
این دل گرم و عاشقو از چشما پنهون می کنم
حالا بازم می خوای بری؟ باز منو تنها بذاری
باز این دل پریشونو ، اسیر غمها بذاری؟
می خوام بازم به یاد تو ، چشمامو دریا بکنم
نگاه گرم و آبیتو ، تو فرداها گم بکنم؟
هیچ می دونی این دل من ، اسیر چشمای تو ؟؟؟
غزال وحشی دلم ، تو دام زلفای تو؟؟؟
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 12:38 موضوع شعر | لینک ثابت
"
قسمت اول
همیشه از خودم می پرسم چطور وارد ماجرا شدم اما هیچ جوابی برای این ندارم . فقط یادم میاد اون روز یک روز بهاری بود و من از درس و مشق و کنکور خسته ، خودم را به کوچه و خیابان زده بودم و داشتم توی دنیای خودم پرسه می زدم یهو با خوردن به یکی تعادلم بهم خورد و نزدیک بود زمین بخورم اما اون با دست های ظریفش منو نگه داشت البته ناخنهاش تو گوشت دستم فرو رفت و تا مدت ها جای ناخنهاش را روی مچ دستم احساس می کردم و می سوخت، از من معذرت خواست ولی مگه من ول کن بودم . مگه کوری جلوتو نگاه کن ، دستمو ول کن داری سر می بری ، این حرف ها تند و تند از دهن من بیرون می اومد تا موقعی که اون دهن باز کرد و گفت : پسره پررو من که عذرخواهی کردم دیگه چی می خوای؟ دستم را نشان دادم، خون از دستم می آمد ببین چه بلایی سرم آوردی ، شلوارم پاره شده دو قورت و نیمت هم باقیه!!!
دستت خون اومده برای اینکه نذاشتم بیفتی ،ناخنم رفت تو گوشتت برای اون هم عذرخواهی کردم .اگر می خواهی بریم داروخونه تا برات چسب بخرم.نگاهی به اون انداختم ، نگاهم با نگاهش یکی شد. دختر زیاد خوشگلی نبود اما تو چشماش یه چیزی داشت که من محصور اون شدم یه حسی در دلم جوانه زد ، دچار رخوت و سستی شدم ، قلبم به طپش افتاد و گفتم : زیاد مهم نیست ، داروخونه نمی خواد فقط بگین ببینم با این عجله کجا می رفتین؟ گفت : من باید یک بسته به کسی برسونم برای همین عجله داشتم ببخشید دیرم شده باید برم و سریع راهش را گرفت و به دو رفت. منم فورا دنبالش حرکت کردم و به سختی خودم را به پشت سرش رساندم.
جای شلوغی بود از بین اونهمه زن و مرد پیدا کردنش مشکل بود اما پیداش کردم درست موقعی بهش رسیدم که داشت بسته ی کوچکی را به مردی می داد تا بجنبم اطرافم کلی مامور پلیس جمع شد .مامورین ، اون رو با مرده و من و تعداد رهگذر را دستبند زده و سوار ماشین کردند هر چه پرسیدم منو کجا می برین مگه من چه کار کردم کسی جوابم را نداد برای باز جویی ما را به اداره آگاهی بردند.
اونجا قطار سوال و جواب بود که از ما کردند . تازه دوزاریم افتاد که چرا این عده را اینجا جمع کردند من ناخواسته وارد یک بازی پلیسی شده بودم اونم از نوع مواد مخدر . بین ما قاچاقچی ، معتاد ، خریدار ، فروشنده پیدا شد و نقش من در این میان از همه مسخره تر ، من یک رهگذر ابله بودم که شیفته یک نگاه شده بودم که کارم به اونجا کشیده شده بود.
از همه ما تک تک بازجویی شد . وقتی من گفتم یک محصل پشت کنکور هستم برای هوا خوری بیرون اومدم بازپرس کلی خندید و گفت: اینم نوع جدیدش .منم خندیدم. اما اون یهو عصبانی از جا پرید و رو به من گفت : خر خودتی! من از دور قاچاقچی ها رو حدس می زنم تا چه برسه به اینکه روبه رو بشم و چند تا فحش باب میلش به من داد . از قبل شنیده بودم که اینجا کاری می کنن که آدم کاری را که نکرده به گردن می گیره پس ساکت شدم و حرف دیگری نزدم.
رعب و وحشت توی دلم رخنه کرد، چه بلایی سرم اومده، چه اتفاقی دار می افته، دلم ریخت. سوال ،جواب که تمام شد منو از اتاق بیرون کرد .کنار یکی از اونها که اونجا نشسته بود جا گرفتم داشتم به حرف هایی که زده بودم فکر می کردم که بغل دستیم تلنگری بهم زد و گفت : ازت چی گرفتن؟ پرسیدم چی ؟؟ گفت : اندازه شو بگو تا بهت بگم چقدر بهت می خوره. گفتم از من چیزی نگرفتن برای اینکه نداشتم که بگیرن . گفت : یعنی اینکه تو را بی گناه آوردن ؟گفتم : راستش را بخواهی من اونقدر درس خونده بودم که داشت سرم گیج می رفت اومدم هوا بخورم یه خورده حالم جا بیاد برگردم سر درسم پیش دوستام ، نرفتم گفتم حواسمو پرت می کنن، اینم اونچه سرم اومده .
پرسید خونتون کجاست؟ گفتم خیابون ولی عصر. پرسید: برای قدم زدن راه دوری اومدی؟ گفتم : آره ، اونم به خاطر اینکه حواسم سر جاش نبود و به یه دختره خوردم و ازش خوشم اومد افتادم دنبالش تازه بهش رسیده بودم که یهو ریختن و منو گرفتن . از من بد شانس تر توی دنیا ممکن نیست پیدا بشه ،الان مادرم دلش مثل سیر و سرکه می جوشه . نگاهی به چشمان مردی که کنارم بود انداختم ، چشماش برق خاصی می زد ، ترسیدم دیگه نطقم برید و یک کلمه دیگه حرف نزدم .
انگار متوجه ترس من شده باشه اونم حرفی نزد و از جاش بلند شو و رفت پیش یکی دیگه با اونم مشغول شد تا وانجایی که من دیدم با همه هم صحبت شد .بهمون اجازه دادن تا یک تلفن بزنیم .منم با خجالت به مادرم زنگ زدم ، زن بیچاره از نگرانی داشت می مرد که من زنگ زدم و از اینکه بی خبر رفتم و از اینکه حالا کجام پرسید.و قتی که شنید کجام وحشتش را حس کردم گفتم مامان باید قطع کنم اگه می تونی کاری برام بکن .مادرم قول داد و گوشی را قطع کردم. پنج ، شش ساعت بود که توی آگاهی بودیم و مرتب از ما سوال و جواب می شد اما هیچ نتیجه ای حاصل نشده بود .
پدر و مادرم با همسایه مان که سرهنگ شهرداری بود اومدند .جناب سرهنگ وارد اتاق بازجویی شد و با بازپرس احوالپرسی حسابی کرد . همدیگر را می شناختن . دلم کمی قوت گرفت . پدرم گفت: اگه نمی شناختمت می گفتم از این ارازل اوباشی. تو چطور قاطی شدی ؟ تو را چرا آوردن اینجا ، تو که نه قیافت به این کارا می خوره نه اهلش هستی ، بگو ببینم دقیقا کجا بودی ؟ منم دقیقا توضیح دادم ، اما قسمت دختره را حذف کردم . مادرم احساساتی شد و گفت:از بس که بهش فشار آوردی درس بخونه راهشو گم کرده سر از اینجا در آورده. حالا اگه تحقیقت تمام شد برو ببین جناب سر هنگ کاری از دستش بر اومد یا نه ؟ژدرم تا اومد به خودش بجنبه َ جناب سر هنگ بیرون اومدو به من گفت : شانس آوردی به ضمانت من آزادی . دیگه بدون خبر هم از خونه بیرون نرو.
نفس راحتی کشیدم و با امضای چند برگه از آگاهی بیرون اومدیم تنها چیزی که برام جالب بود آزاد شدن اون دختر همزمان با من بود. با نگاهم تعقیبش کردم َ سوار تاکسی شد و از ما دور شد. ژدرم تا ما شین و بیاره،کمی طول کشید. مردی که براش درد دل کرده بودم َ کنارم قرار گرفت و یک کاغذ به من داد و گفت : این آدرس اون دختره است و از کنارم رفت . نگاهی به کاغذ انداختم،آدرسی توش نوشته شده بود َ تو جیبم گذاشتم و همراه بقیه به خونه رفتم . تازه ماجرا شروع شده بود .
ادامه دارد...
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 21:8 موضوع داستان | لینک ثابت
" تاریخچه پرچم ایران "
بیشینه
نخستین اشاره در تاریخ اساطیر به وجود پرچم ، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم ضحاک بر می گردد.در آن هنگام کاوه برای آنکه مردم را علیه ضحاک بشوراند پیش بند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آنرا بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شوند. سپس کاخ فرمانروای خونخوار را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی نشانید. فریدون نیز پس از آنکه فرمان داد تا پاره ی چرم پیش بند کاوه را با دیبا های زرد و سرخ و بنفش آراستند و در و گوهر به آن افزودند ، آنرا درفش شاهی خواند و بدین سان " درفش کاویان " پدید آمد. نخستین رنگ های پرچم ایران زرد و سرخ و بنفش بود ، بدون آنکه نشانه ای ویژه بر روی آن وجود داشته باشد . درفش کاویان صرفا افسانه نبود و به استناد تاریخ تا پیش از حمله ی اعراب به ایران ، به ویژه در زمان ساسانیان و هخامنشیان پرچم ملی و نظامی ایران را درفش کاویان می گفتند ، هر چند این درفش کاویان اساطیری نبوده است.
با فتح ایران به دست اعراب ـ مسلمان ، ایرانیان تا دویست سال هیچ درفش یا پرچمی نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملی ایران زمین ، یعنی ابو مسلم خراسانی و بابک خرم دین دارای پزچم بودند . ابو مسلم پرچمی یکسره سیاه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همین روی بود که طرفداران این دو را سیاه جامگان و سرخ جامگان می خواندند. از انجایی که علمای ایران تصویر پردازی ونگارگری را حرام می دانستند تا سال های مدید هیچ نقش و نگاری از جانداران بر روی درفش ها تصویر نمی شد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نخستین تصویر بر روی پرچم ایران
در سال ۳۵۵ خورشیدی (۹۷۶ میلادی ) که غزنویان با شکست دادن سامانیان زمام امور را به دست گرفتند سلطان محمود غزنوی برای نخستین بار دستور داد نقش یک ماه را بر روی پرچم خود که رنگ زمینه ی آن یکسره سیاه بود زردوزی کنند. سپس در سال ۴۱۰ خورشیدی ( ۱۰۳۱ میلادی ) سلطان مسعود غزنوی به انگیزه ی دلبستگی به شکار شیر دستور داد نقش و نگار یک شیر جایگزین ماه شود و از آن پس هیچ گاه تصویر شیر از روی پرچم ملی ایران برداشته نشد تا انقلاب ایران در سال (۱۹۷۹ میلادی ).
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
افزوده شدن نقش خورشید بر پشت شیر
در زمان خوارزمشاهیان یا سلجوقیان سکه هایی زده شد که بر روی آن نقش خورشید بر پشت آمده بود، رسمی که به سرعت در مورد پرچم ها نیز رعایت گردید. در مورد علت استفاده از خورشید دو دیدگاه وجود دارد ، یکی اینکه چون شیر گذشته از نماد دلاوری و قدرت ، نشانه ی ماه مرداد (اسد) هم بوده و خورشید در ماه مرداد در اوج بلندی و گرمای خود است ، به این ترتیب همبستگی میان خانه شیر ( برج اسد ) با نشانه ی تابستان نشان داده می شود.نظریه ی دیگر بر تاثیر آیین مهرپرستی و میتراییسم در ایران دلالت دارد و حکایت از آن دارد که به دلیل تقدس خورشید در این آیین ، ایرانیان کهن ترجیح دادند خورشید بر روی سکه ها و پرچم بر پشت شیر قرار گیرد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پرچم در عهد نادر شاه افشار
نادر که مردی خود ساخته بود توانست با کوششی عظیم ایران را از حکومت ملوک الطوایفی رها ساخته ، بار دیگر یکپارچه م تحد کند.سپاه او از سوی جنوب تا دهلی ، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا ، و از غرب تا موصل و کرکوت و بغداد و از شرق تا مرز چین پیش روی کرد.در همین دوره بود که تغییراتی در خور در پرچم ملی و نظانی ایران بوجود آمد.
درفش شاهی یا بیرق سلطنتی در دوران نادر شاه از ابریشم سرخ و زرد ساخته شد و بر روی آن تصویر شیر و خورشید هم وجود داشت اما درفش ملی ایرانیان در این زمان سبز و سفید و سرخ با شیری در حالت نیمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشیدی نیمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دایره خورشید نوشته بود " المک الله " سپاهیان نادر در تصویری که از جنگ وی با محمد گورکانی ، پادشاه هند کشیده شده ، بیرقی سه گوش با رنگ سفید در دست دارند که در گوشه ی بالایی آن نواری سبز رنگ و در قسمت پایینی آن نواری سرخ دوخته شده است .
شیری با دم برافراشته به صورت نیمرخ در حال راه رفتن است و درون دایره خورشید آن باز هم " المک الله " آمده است. بر این اساس می توان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلی ایران است .زیرا در این زمان بود که برای نخستین بار این سه رنگ بر روی پرچم های نظامی و ملی امد ، هرچند هنوز پرجم ها سه گوشه بودند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوره قاچار ها پرچم چهار گوشه
در دوران آغاز محمد خان قاجار ، سر سلسله ی قاجاریان چند تغییر اسای در شکل و رنگ پرچم داده شد ، یکی اینکه شکل آن برای نخستین بار از سه گوش به چهار گوش تغییر یافت دوم اینکه آقا محمد خان به دلیل دشمنی که با نادر داشت سه رنگ سبز ،سفید ، سرخ پرچم نادری را برداشت و تنها رنگ سرخ را روی پرچم گذارد. دایره سفید رنگ بزرگی در میان این پرچم بود که در آن تصویر شیر و خورشید به رسم معمول وجود داشت با این تفاوت بارز که برای نخستین بار شمشیری در دست شیر قرار داده شده بود . در عهد فتحعلی شاه قاجار ، ایران دارای پرچمی دوگانه شد. یکی پرچمی یکسره سرخ با شیری نشسته و خورشید بر پشت که پرتوهای ان سراسر آنرا پوشانده بود .نکته ی شگفت آور اینکه شیر پرچم زمان صلح شمشیر به دست داشت در حالی که در پرچم عهد جنگ چنین نبود . در زمان فتحعلی شاه بود که استفاده از پرچم سفید رنگ برای مقاصد دیپلماتیک وسیاسی مرسوم شد.در تصویری که یک نقاش روس از ورود سفیر ایران " ابوالحسن خان شیرازی " به ردیار تراز روس کشیده پرچم سفید رنگ منقوش به شیر و خورشید و شمشیر ، پیشاپیش سفیر در حرکت است .سال هل بعد ، امیر کبیر از این ویژگی پرچم های سه گانه روده ی فتحعلی شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزی را ریخت. برای نخستین بار در زمان محمد شاه قاجار ( جانشین فتحعلی شاه ) تاجی بر بالای خورشید قرار داده شد . در این دوره هم دو درفش یا پرچم بکار می رفته است که بر روی یکی شمشیر دو سر حضرت علی و بر دیگری شیر و خورشید قرار داشت که پرچم اول درفش شاهی و دومی درفش ملی و نظامی بود .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
انقلاب مشروطیت و پرچم ایران
با پیروزی جنبش مشروطه خواهی در ایران و گردن نهادن مظفرالدین شاه به تشکیل مجلس ، نمایندگان مردم در مجلس های اول و دوم به کار تدوین قانون اساسی و متمم آم می پردازند.
در اصل پنجم متمم قانون اساسی آمده بود : " الوان رسمی بیرقیران ، سبز ، سفید و سرخ و علامت شیر و خورشید است " ، کاملا مشخص است که نمایندگان در تصمیم این اصل شتابزده بودند. زیرا اشاره ای به ترتیب قرار گرفتن رنگ ها ، افقی یا عمودی بودن آنها ، و انیکه شیر و خورشید بر کدام یک از رنگ ها قرار گیرد به میان نیامده بود.
همچنین درباره ی وجود یا عدم وجود شمشیر یا جهت روی شیر ذکری نشده بود. نمایندگان نو اندیش در توجیه رنگ های به کار رفته در پرچم استدلالات دینی متوسل شدند، بدین ترتیب که می گفتند رنگ سبز ، رنگ دلخواه پیامبر اسلام و رنگ این دین است ، بنابراین پیشنهاد می شود رنگ سبز در بالای پرچم ملی ایران قرار گیرد .در مورد رنگ سفید نیز به حقیقت تاریخی استناد شد که رنگ سفید رنگ مورد علاقه ی زردتشتیان است ، اقلیت دینی که هزاران سال در ایران به صلح و صفا زندگی کرده اند و اینکه سفید نماد صلح ، آشتی و پاک دامنی است و لازم است در زیر رنگ سبز قرار گیرد. در مورد رنگ سرخ نیز با اشاره به ارزش خون شهیدان اسلام ، به ویژه امام حسین و جان باختگان انقلاب مشروطیت به ضرورت پاس داشت خون شهیدان اشاره گردید.
وقتی نمایندگان روحانی با این استدلالات مجاب شده بودند و زمینه مساعد شده بود ، نو اندیشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شیر و خورشید کشاندند و این موضوع را اینگونه توجیه کردند که انقلاب مشروطیت در مرداد (سال ۱۲۸۵ ه.ش ـ۱۹۰۶ م ) به پیروزی رسید یعنی در برج اسد ( شیر ). از سوی دیگر چون اکثر ایرانیان مسلمان شیعه و پیرو علی هستند و اسد الله از القاب حضرت علی است ، بنابراین شیر هم نشانه ی مرداد است و هم نشانه ی امام اول شیعیان .
در مورد خورشید نیز چون انقلاب مشروطه در میان ماه مرداد به پیروزی رسید و خورشید به این ایام در اوج نیرومندی و گرمای خود است پیشنهاد میکنیم خورشید را نیز بر پشت شیر سوار کنیم که این شیر و خورشید هم نشانه ی علی باشید هم نشانه ی ماه مرداد و هم نشانه ی چهاردهم مرداد یعنی روز پیروزی مشروطه خواهان و البته وقتی شیر را نشانه ی پیشوای امام اول بدانیم لازم است که شمشیر ذوالفقار را به دستش دهیم. بدین ترتیب برای اولین بار پرچم ملی ایران به طور رسمی در قانون اساسی به عنوان نماد استقلال و حاکمیت ملی مطرح شد.
در سال ۱۳۳۶ منوچهر اقبال ، نخست وزیر وقت به پیشنهاد هیئتی از نمایندگان وزارتخانه های خارجه ، آموزش و پرورش و جنگ طی بخش نامه ای ابعاد و جزئیات دیگر پرچم را مشخص کرد.
بخش نامه ی دیگری در سال ۱۳۳۷ در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طی آن مقرر گردید طول پرچم اندکی بیش از یک برابر و نیم عرضش باشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------
پرچم بعد از انقلاب
در اصل هجدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مصوب سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹ م ) در مورد پرچم گفته شد که پرچم جمهوری اسلامی از سه رنگ سبز ، سفید و سرخ تشکیل می شود و نشانه جمهوری اسلامی ( تشکیل شده با حروف الله اکبر ) در وسط آن قرار دارد.
نوشته شده توسط gharibeh در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 17:53 موضوع علمی | لینک ثابت
" افشای ۱۴۰۰ نامه ی عاشقانه ی آلبرت انیشتین "
۱۴۰۰ نامه ی آلبرت انیشتین که از دوران شهرت تا آخرین روزهای زندگی نوشته بود در بیستمین سالروز مرگ دخترش باز و خوانده شد. انیشتین دانشمند به نام آلمانی که به خاطر تئوری قانون نسبیت به شهرت جهانی رسید وقت کمی را در خانه اش می گذراند . بیشتر به کشورهای مختلف قاره ی سبز و آمریکا سفر می کرد . وی سال ۱۹۰۳ با ملیواماریک ازدواج کرد و نتیجه ی این پیوند دو فرزند پسر بود این پیمان مقدس اما پایان خوشی نداشت و ۱۶ سال بعد ار هم جدا شدند. انیشتین بعدها با دختر عمویش السا عروسی کرد و خداوند دختری به نام مارگوت به آنها هدیه داد.
این دانشمند پر آوازه طی زندگی مشترک با دختر عمویش با شش زن دیگر که بی دریغ به او محبت می کردند رابطه ی عاشقانه داشت : استلا ، ایتل ، تونی ، مارگاریتا و دو نفر که نامشان رام و آل عنوان شده است.
گزارش ایسکانیوز می افزاید : انیشتین در ۱۴۰۰ نامه ای که باری دخترش مارگوت نوشته از علاقه خود به این زنان سخن به میان آورده است.و این اسرار بعد از مرگ پدر در سال ۱۹۵۵ میلادی در قلب او ماند. مارگوت بعد از مرگ پدر نامه های خصوصی او را به دانشگاه هبرو برد و گفت : فقط ۲۰ سال بعد از مرگش اجازه خواهند داشت آنها را باز کنند . مارگوت ۸ جولای ۱۹۸۶ میلادی به خواب ابدی رفت و بنا به وصیتش دیروز در بیستمین سالروز مرگش نامه های خصوصی آلبرت انیشتین سرانجام باز و خوانده شد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
"۱۰ ویروس رایانه ای خطرناک سال ۲۰۰۶ شناسایی شد "
کارشناسان امنیتی آمریکا از شناسایی ۱۰ ویروس خطرناک که در نیمه نخست سال ۲۰۰۶صدمات جبران ناپذیری به رایانه ها وارد کرده اند خبر داد.
بر این اساس ویروس SDBOT .FTP در مقام نخست ویروس های رایانه ای در سال ۲۰۰۶ قرار گرفته است . این ویروس خطرناک از طریق سایت اینترنتی آنتی ویروس پاندا شناسایی شده و از طریق ftp به رایانه ی کابران وارد می شود .
ویروس EXPLOIT که در رده ی دوم ویروس های خطرناک جهان قرار دارد ، برای سوء استفاده از آسیب پذیری در پردازش تصویر توسط ویندوز طراحی شده و به فایل های WMA این اجازه را می دهد تا کدهای مخرب را اجرا کند.
از آنجا که نرم افزار های آنتی ویروس قادر به شناسایی ویروس های جدید نبوده ، اما باز هم از تعداد ویروس های رایانه ای در سال جاری میلادی نسبت به سال ۲۰۰۵ کاسته سده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
" فروش اینترنتی حیوانات باعث نگرانی دوستداران حیوان شده است "
گروه های طرفدار حیوانات از افزایش گرایش به فروش انواع حیوانات از گربه ها و سگ ها گرفته تا میمون ها در سایت های اینترنتی ابراز نگرانی می کنند .
به گزارش گلف نیوز این گروه ها عدم تخصص خریداران در نگهداری حیوانات و تغییرات گاه خطرناک در محیط زیست جانوران را مایه ی نگرانی خود می دانند.
بعضی از حیوانات که در یک سایت اماراتی عرضه شده اند شامل انواع کمیابی از حیوانات و از جوله گوزن های در حال انقراض می باشند.
در میان این حیوانات کانگورو به قیمت ۵ هزار درهم ، میمون سنجابی ۷۵۰۰ درهم ، گوزن سیاه ۲۷۰۰ درهم ، مار پیتون ۶۰۰ درهم و پرنده ی توکان ۶۰۰۰ درهم یافت می شود.
نوشته شده توسط gharibeh در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 1:10 موضوع خبر | لینک ثابت
| |
نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 12:38 موضوع زندگی نامه | لینک ثابت
" و حالا ادامه ی ماجرای جک لندن "
سرانجام با بازگشت به اکلند زمان موفقیت بزرگ " جک " نیز فرا رسیده بود، او کتاب " ادیسه شمال " داستان کوتاهی درباره ی یافتن طلا را در سال ۱۹۰۰ منتشر کرد . اولین اثر وی به خاطر نیرومندی و توصیف بسیار جالبش مورد توجه بسیار زیادی قرار گرفت . " جک " در همان سال با دختری به نام " بسی ( بکی ) مادرن " که آموزگار ریاضی بسیار رک گو و جوانی ایرلندی تبار ، که دهه ی سوم جوانی اش را تجربه می کرد ، آشنا شد و این آشنایی در مدت کوتاهی به ازدواج انجامید.
در همین مدت ، پیشنهاد هایی برای نویسندگی از طرف ناشران مختلف دریافت کرد که پول بسیار زیادی را وعده می داد و می توانست او را از فقر خارج کند و وارد دنیای سرمایه داری کند.
" بسی " ( بکی ) دختری به دنیا آورد . " جک " دخترش را بسیار دوست داشت اما نسبت به مادر فرزند خود احساس سردی می کرد "جک " در سن ۲۵ سالگی احساس می کرد که دیگر نمی تواند قدرت گذشته ی خود در نوشتن را داشته باشد و شاید سفر کوتاهی به انگلستان می توانست مقداری از توانایی گذشته اش را باز گرداند. دومین دختر آن در سال ۱۹۰۲ میلادی به دنیا آمد ، یعنی همان سالی که " جک " نوشتن " آوای وحش " را آغاز کرد . این داستان نیز بسیار پر خواننده از کار در آمد و قدرت تصویر سازی مبهوت کننده ی خالق خود را نشان می داد. پس از انتشار این داستان ، سفرهای پی در پی " جک " و دیدار با افراد مختلف بخشی از زندگی او را تشکیل می داد . " جک " نتوانست به تعهد اخلاقی همسرداری وفادار بماند و این امر باعث شد " بسی " در سال ۱۹۰۳ از دادگاه درخواست طلاق کند. " جک " نیز پس از جدا شدن از " بسی " با زنی به نام " چارمیان کیتریج " ازدواج کرد تا شاید محبتی که در بودن با " بسی " احساس نمی کرد در کنار همسر جدیدش پیدا کند .
تنها فرزندش از " چارمیان " که " جویی " نام داشت فقط ۳۸ ساعت زندگی کرد . در سال ۱۹۰۷ به همراه " چارمیان " راهی سفرهای دریایی در اقیانوس های کره ی خاکی شد و به دریاهای جنوبی اسنارک (snark) رفت . وی ایده ی نوشتن کتاب "سفر به اسنارک " را از همین مسافرت گرفت.
"جک لندن " هر چند به موقعیت دست پیدا کرد اما هرگز از آنچه به دست می آورد احساس رضایت نداشت. او سال های آخر عمر خود را در مبارزه با بیماری هایی مانند ناراحتی کلیه و معده و درصد بالای اوره که هر روز امید کمتری برایش باقی می گذاشتند ، سپری کرد و سرانجام در تاریخ ۲۱ نوامبر ۱۹۱۶ در حالیکه عشق و دلسوزی " چارمیان " را در کنار خود داشت ، دیده از ۴۰ سال دیدن جهان فرو بست.
هوش استثنایی ، شخصیت مثبت اندیش و روح سبک " جک " در کنار تجربه های بسیاری که از زندگی پر فراز و نشیب دوران جوانی بدست آورد ، باعث شد تا بسیاری از خوانندگانش با شخصیت های داستان هایی که می نوشت ارتباط نزدیکی برقرار کنند. " جک لندن " اولین نویسنده موفق طبقه کارگر ایالات متحده آمریکا ست .توانایی وی در نوشتن بیش از یک هزار کلمه در روز باعث شد تا در مدت ۱۸ سال نویسندگی آثار مشهور بسیاری را خلق کند. پرکاری " جک لندن " را می توان در ۵۱ کتاب و چند صد مقاله ای که منتشر کرد ، دید. او گران قیمت ترین و پر خواننده ترین نویسنده آمریکا در زمان خود بود . گفتنی است ، آثار بسیار زیاد " جک لندن " را می توان از نظر ادبی به رمان ، داستان کوتاه ، مقاله ، نمایش نامه . آثار واقع گرایانه تقسیم کرد .
پایان
نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 16:53 موضوع زندگی نامه | لینک ثابت
" جک لندن نویسنده ای از طبقه ی کارگر "
خواندن داستان های " لندن " چنین بدست می دهد که زندگی او آهنگ تلخی داشته و ریشه در زندگی تلخ پدر و مادرش دارد. " فلورا " مادرش از آغاز زندگی خوشبخت نبود. او تب تیفویید گرفته و نه تنها زیبایی خود را از دست داده بود بلکه نا توانی جسمی همچون دید بسیار کم نیز بر نگون بختی او می افزود .
او در سال ۱۸۷۴ با مردی به نام " ویلیام چینی " که یک ستاره شناس بود آشنا شد . " فلورا " در ۱۲ ژانویه ۱۸۷۶ چنین پسری را به دنیا آورد . کودکی که نتیجه ی عشق حرام آنها بود و " نشانه ی شرم مادر" .
او را " جک " نامید . باردار شدن " فلورا " از رسیدن او به ثروت جلوگیری کرد و زایمان نیز توان جسمی اندکش را از او گرفت و دیگر بنیه لازم را برای تغذیه ی کودکش نداشت. " جک " را برای مدت هشت ماه به دایه ای به نام " مامی جنی " سپردند و او نیز همچون فرزند خود از او نگهداری می کرد. در همین زمان " ویلیام چینی " بی خبر " فلورا " را تنها گذاشته و از مسئولیت نگهداری خانواده گریخت.
تنها چند ماهی از فرار " چینی " گذشته بود که " فلورا " با مردی به نام " جان لندن " سر باز قدیمی جنگ های داخلی آمریکا که از همسرش جدا شده بود و دو دختر داشت ازدواج کرد و همه در یک آپارتمان کوچک ساکن شدند. وقتی " جک " به کانون خانواده بازگردانده شد " الیزا " خواهر نا تنی اش ، مسئولیت مادری او را به عهده گرفت. " الیزا " بعدها تبدیل به محبوب ترین زن زندگی " جک لندن " شد."
جان لندن " نیز نام خود را بر او گذاشته و همچون پدر مهربانی او را دوست می داشت ." جک " در سن ۱۴ سالگی از مدرسه ی دستور زبان فارسی فارغ التحصیل شد ، اما به دلیل نا توانی مالی نتوانست ادامه تحصیل دهد و به ناچار در کارخانه ی قوطی سازی مشغول به کار شد .
کودکی " جک " در تنهایی گذشته بود و کتابخانه ی محلشان اولین و تنها آشنایی او با فرهنگ به شمار می رفت. " جک " در سن ۱۹ سالگی بر آن شد تا به دبیرستان باز گردد. او حالا هم کار می کرد و هم درس می خواند . کم کم با توجه به آشنایی اش با حزب های سیاسی این کشور و به ویژه حزب سوسیال به نظریه های سیاسی علاقه مند شده بود . " لندن " سوسیالیسم را در سفرهایش به دیگر ایالت های آمریکا شناخته و به آن علاقه مند شده بود.
سوسیالیسم سال ها فکر و هدف او را تشکیل می داد . از " جک لندن به عنوان پسر سوسیالیست آکلدند " نیز یاد می شود .وی چندین بار در بزرگ سالی ، تلاش کرد که در انتخابات شهرداری پیروز شود اما موفق نشد.
" جک " می خواست واردجریان های انقلابی شود اما ابتدا می بایست دبیرستان را تمام کرده و وارد دانشگاه می شد . عضویت اش در حزب کارگر سوسیالیست منجر به اخراجش از مدرسه شد. پس تصمیم گرفت با تکیه بر علاقه ی شخصی خود به مطالعه پرداخته و وارد دانشگاه کالیفرنیا در برکلی شود.
در دانشگاه پذیرفته شد اما هنوز چهار ماه از ورودش نگذشته بود که شرایط خفقان حاکم در دانشگاه وی را دل سرد کرده و مجبور به انصراف از ادامه ی تحصیل کرد .
او شروع به نوشتن و مطالعه کرد. در این زمان در یک لباس شویی کار می کرد تا هزینه ی زندگی اش نیز تامین شود .جک وفتی که تب یافتن طلای کلوندایک در آمریکا همه گیر شد ، توانست به همراه شوهر " الیزا " و سرمایه ای که او داشت به شمال سفر کند. (۱۸۹۷ ـ۱۸۹۸ ) .
شاید بتوان گفت آنچه که او در شمال دید و تجربه کرد مهمترین نکته های قابل توجه در آثار موفقش را تشکیل می دهند.
ادامه دارد...
نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 1:28 موضوع زندگی نامه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا! به هر که دوست می داری بفهمان
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY