تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

قسم

 

 

تو مگه قسم نخوردی ، دلمو تنها نذاری

                                  روبه روم نشستی اما ،از غریبه کم نداری

 

روبه روی من نشستی، توی چشم تو ستاره

                                   از صدای تو شنیدم ، که دلت دوسم نداره

 

دل تو تو آسمونا ، من به دنبال دل تو

                                   تو به دنبال ستاره ، من به یاد قسم تو

 

تو مگه قسم نخوردی ، دلمو تنها نذاری

                                   هرگز از روز جدایی ، سخنی به لب نیاری

 

حالا روبه روم نشستی،حرف تو فقط جدایی ست

                                  تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی

 

تو قسم نخورده بودی ، روزی عشق تو می میره

                                  نور یک ستاره ی شب ، جای مهتاب و میگیره !


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 17:53 موضوع شعر | لینک ثابت


زندگی نامه اوشو

 

 

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز

از آنجایی که خیلی از دوستان علاقه مند به کتابها و نوشته های اوشو هستند تصمیم گرفتم که در این وبلاگ بخشی از نوشته های این نویسنده ی عالی قدر را قرار دهم . امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

 

واقعیات و حوادثی از زندگی اوشو

Some Biographical facts and events from the life of
Bhagwan Shree Rajneesh (Osho)

 

 

سال های کودکی

 

1931  

باگوان شری راجنیش Rajneesh   Bhagwan Shree در 11 دسامبر در روستای
کوچ وادا
Kuchwada در ایالت مادیاپرادشMadhya Pradesh  هند زاده شد. فرزند ارشد یک تاجر افتاده و فروتن بود که به مذهب جینJain  تعلق داشت. هفت سال اول زندگی را با پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش به سر برد که به او آزادی مطلق داده بودند که هرکاری دوست داشت انجام دهد و کاملاٌ از کاوش های او برای دستیابی به حقایق زندگی حمایت می کردند.

 

1938

پس از مرگ پدربزرگش، او رفت تا با والدینش در شهر گاداوارا Gadawara  که بیست هزار سکنه داشت زندگی کند. مادربزرگش همراهش رفت تا با او زندگی کند و تا سال 1970 که از دنیا رفت، سخاوتمند ترین دوست او باقی ماند. او خودش را مرید این نوه اش اعلام کرده بود.

 

1946

باگوان نخستین تجربه ساتوریsatori  (اشراق لحظه ای) خودش را در سن چهارده سالگی داشت. در طول سالیان، آزمایشات او با مراقبه عمق گرفت. شدت کاوش های روحانی او بر سلامت جسمانی اش تاثیر گذاشته بود و والدین و دوستانش می ترسیدند که او زیاد عمر نکند.

                  ادامه دارد...


 

نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 20:18 موضوع زندگی نامه | لینک ثابت


واقعا زیباست!


 

نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 17:21 موضوع عکس | لینک ثابت


 

 

بساط عیش مرا رو به راه می کردی

                                           و خود بی آنکه بدانی گناه می کردی

 

من اهل عشق نبودم به آن تصور عام

                                             تو در محاسبه ات اشتباه می کردی

 

تو حرف می زدی و من سکوت می کردم

                                              من آب می شدم و تو نگاه می کردی

 

تو خود بی آنکه بدانی از آن فضای نجیب

                                              دل مرا و خودت را سیاه می کردی

 

و در ضیافت اندوه شام آن شب شوم

                                              مرا که هیچ ،خودت را تباه می کردی

 

خلاصه دوست من با تمام خوبی هات

                                             قبول کن که کمی اشتباه می کردی


 

نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 17:53 موضوع شعر | لینک ثابت


عشق

 

 

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.

 

پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:

 

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،

هر چند راه سخت و هموار باشد.

 

و هر زمان بال های عشق شما را در بر گرفت، خود را به او بسپارید،

هر چند تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.

 

و هر زمان که عشق با شما سخن گویداو را باور کنید،

هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.

 

زیرا که عشق چنان که شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.

 

و چنان که شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.

 

و چنان که تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند

نوازش می کند،

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که تا زمین چسبیده اند تکان میدهد.

 

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.

 

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.

 

و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند،

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

 

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید،

و بعد از آن شما را به آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوندتان مقدس شوید.

 

عشق با شما چنین رفتار می کند تا به اسرارقلب خود معرفت یابید

و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی ازآن شوید.

 

اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذت های عشق باشید،

 

خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید

 

و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید،

 

به دنیایی که از گردش فصل ها درآن نشانی نیست،

 

جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید و می گریید اما تمامی اشک های خود را

فرو نمی ریزید.

 

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

 

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

 

عشق نه مالک است و نه مملوک،

زیرا عشق برای عشق کافی است.

 

 

وقتی عاشق می شوید می گویید " خداوند در قلب من است" بلکه بگویید "من در قلب خداوند جای دارم".

 

و گمان می کنید که زمان عشق در دست شماست،بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت

شما را هدایت می کند.

 

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

 

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.

 

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

 

آزرو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.

 

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بال های قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما هدیه شده است.

 

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید،

و به خواب روید ، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی  بر لب در ستایش او.

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 2:29 موضوع حرف دل | لینک ثابت


مرگ

 

 

گاه می اندیشم

 

خبر مرگ مرا با تو چه کسی خواهد گفت

 

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی،

 

روی تو را کاش می دیدم.

 

شانه بالا زدنت را

 

                       "  بی قید  "

 

تکان دادن دستت

 

                     که  " مهم نیست زیاد  "

 

و تکان دادن سر را

 

                     که  "  عاقبت مرد  "

 

عجب !

 

           افسوس !

 

                             کاشکی می دیدم !

 

من با خود می گویم:

 

   "  چه کسی باور کرد ، جنگل جان مرا آتش عشق او خاکستر کرد !؟  "

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 1:33 موضوع شعر | لینک ثابت


در طواف ذکر

 

 

سرشار ازگناهم،چشم به کرم تو دارم.

 

دستهای نیازم به سمت تو دراز است.

 

می خواهم از حرارت عشق تو ذوب شوم.

 

پروردگارا! شریان هایم هر لحظه در تپش رسیدن به تواند.

 

یاریم کن تا نبض زندگیم در سایه رحمت تو بزند و ساز روزهایم به آهنگ پرستشت کوک شود.

 

الهی! می خواهم تو را بشناسم، مرا به خویش بشناسان.

 

تویی که ستایش از آن اوست، سپاس مرا بر دریای بیکران لطفت بپذیر.

 

این جسم افسرده در آمیختگی اوهام را با معرفت ذات مقدست نجات بخش.

 

غبار آلوده به ذرات زمینی ام که ذره صفت، به سمت و سوی تو آمده ام، لحظه هایم را مناجاتی گردان.

 

این قدم های نرسیده و این سرگردانی گام ها، چراغ هدایت تو را می طلبد.

 

در این غربت سرای خاکی،اسارت، درد بزرگی است در قفس تن.

 

رهایی، تنها اندیشه یک پرنده پای در قفس است.

 

چگونه به آسمان وصل تو نیندیشم که روح آبی فطرتم، شفافیت و پاکی آن را می طلبد !؟

 

سرگذشت غفلتم را خوب می دانم، اما تو توبه پذیر یگانه ای هستی که مرا در وسوسه های مداومم امیدوار

 می سازی.

 

دهلیزهای قلبم ذره ذره تو را می خواند.

 

ای بردبار! اندکی از بی نهایت صبرت را در جام بی طاقت من بریز.

 

ای نزدیک ترین ها به احساسات و عواطفم!

 

سر به آستان تو می ستایم که در آستانه این روزهای نا آرام،تویی آرامشم.

 

مرا به طواف ذکر خویش مشغول بدار و سماع روزهایم را به جان معرفت خودت برسان، که تویی عارف بر

 

 هر فلبی.

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 1:30 موضوع حرف دل | لینک ثابت